تبليغاتX
روزگار

روزگار

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم / بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

6 اپریل 2010 !

امروز صبح حول و حوش ۱۱و ربع بود که رسیدم دانشگاه ... بکوب رفتم که به سمینار برسم دیدم نوشتن که کنسل شده ... اگه میخواین که لیست حضور غیاب رو امضا کنین بیاین اتاق بی ای ۱۰۱۱ ... رفتم اون ساختمون ... اما هرچی گشتم ۱۰۱۱ پیدا نکردم ... از یکی دو نفر هم پرسیدم اونا هم نمیدونستن ... آخرش گفتم میرم دفتر همون مسئول سمینارها اون میدونه کجا باید برم دیگه ... رفتم اونجا دیدم ۱۰۱۱ همون جاست ... صد بار هم رفته بودما اما خب شمارشو نمیدونستم ... استاد معظم کارنی هم اونجا بود خودش ... لیست هم دستش ... ساعت شده بود ۱۱ و ۳۵ دیگه ... گفت آقا جون تو خیلی دیر اومدیااا ... باید تا ۱۱و ۱۰ دقیقه اونجا باشی ... منم گفتم که دنبال بی ای ۱۰۱۱ بودم ... لیست رو امضا کردم ... اومدم.

جلو ساختمون سنفورد فلمینگ احمد آقا رو دیدم ... تقریبا ۴۰ ساله ... آخرای دکترای عمران آب ... یه ۱۵ دقیقه ای صحبت کردیم ... حدود ۱۵ سال ایران کار کرده بعد فوقش و بعد یهو تصمیم به دکترا گرفته ... از خیلی چیزا گفت ...

از اینکه ایران دیگه نتونسته کار کنه ... البته من تجربه ی کار ایران رو ندارم اما تقریبا متوجه بودم چی میگفت ...

نکته ای که جالب بود این بود که میگفت اونجا که صنعتی الان کار نمیکنه ... یه پول نفت ه که میاد تو ... هر کی توحشش بیشتر باشه ، بیشتر گیرش میاد ... یدونه از اون خنده های سینوسی رفتم بعد یکی دو ماه ... توحش رو همچین با احساس گفت !!!

میگفت اینجام وجدان و این برنامه ها اونطوری نیست اما با قانون ملت رو بستن ... اگه یه هفته قانون نباشه ملت خرخره ی همو میجون ... اما قانون نمیزاره کسی دست از پا خطا کنه ... البته همه جا افراد قوی تر از قانون هم هستن خب ...

جالبه ... اینجا کسی نه یه شبه میلیاردر میشه و نه یه شبه بدبخت ... کار هم بخوای بکنی کمکت میکنن ...

اما یه چیزی که احمد آقا هم ازش تو این مملکت مینالید عدم داشتن دید فیزیکی و صنعتی توی دانشگاه بود ... البته دپارتمان عمران رو میگفت ... میگفت دید فیزیکی استادا کمه و ریسرچی که میکنن کمتر به درد صنعتشون میخوره ...

چند روز پیش ویدیو ی سخنرانی امید کردستانی از موسسان گوگل رو واسه فارغ التحصیلان دانشگاه سن خوزه میدیدم ... بسیار جالب بود ... توصیه میکنم برین تو یوتیوب و امید کردستانی رو سرچ کنین و ۲۰ دقیقه سخنرانیشو ببینین ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 23:42  توسط صالح  | 

چهارمین نوروز !

 

ببین تو رو خدا کار ما به کجا رسیده استراحت کردنمون و هوا عوض کردنمون هم شده رفتن به دستشویی ! البته یه شگرد دیگه هم داره ... از یه در دپارتمان بری بیرون ، بری دور ساختمون بچرخی از در دیگش دوباره بیایی تو ... یه ۴، ۵ دقیقه ای هوا میخوری !

تازه واسه اینکه یه مقدار راه بیشتر برم و زمان استراحتم بیشتر بشه ، دستشویی ساختمون خودمون نرفتم ... رفتم تو دپارتمان صنایع ! یکی رو هم دیدم سر راه یه ۴ کلامی باهامون حرف زد ... خدا خیرش بده ... یه استاد هم رد شد و دستشو به معنای خدافظی از هر دوی ما برد بالا و رفت !

شنبه هم اینجا سال تحویل میشه ... ساعت ۱و ۳۵ دقیقه ی بعد از ظهر ... چون تعطیلی هست و ایران هم روز عید ، فکر میکنم تا شب باید مشغول تلفن زدن و گرفتن باشم !

یه مطلب هم باید در مورد ایرانی جماعت در اینجا بنویسم ... اینقدر ایرانی اینجا هست که خدا میدونه ... یعنی این طوری بگم که طرف ساختمون های مهندسی که میای احتمال اینکه از ۵ نفر دور و برت ۲ تا ایرانی باشن بالای ۹۰ درصد ه !

اما دریغ که پای کار که میرسه همه قایم میشن ... یه مراسم نوروز تو دانشگاه که نه اصلا حرفشو نزن ... توی یه دپارتمان میخوای بگیری ، همه خارجی میشن ... واسه غذا مذا ها سرو کلشون پیدا میشه و تازه آخرش هم غر میزنن که فلان کار خوب نبود ، فرهنگ ایرانی رو خوب عرضه نکردین ... غذاش کم بود ... چرا واژه ی عربی به کار میبرین !!! خوب شما تشریف بیار عزیزم کمک بکن تا واژه ها همه فارسی باشه ...

خلاصه ... جمع کردن یه سری ایرانی واقعا سخته ... بی تفاوت هم که بشی ، میشی مثل اونایی که چند خط بالاتر نقدشون کردم ...

مارچ ۲۰۱۰ ... این چهارمین نوروزی هست که دوریم خلاصه ... چه زود گذشت پسر ... چه زود میگذره ... حرف تو حرف شد به یکی دیروز پریروز گفتم فلانی چند سالته ؟ گفت ۲۱ ... اومدم بگم منم که ۲۱ سالمه ... یهو زبونم زد رو ترمز ! یه پتک هم اومد تو کلم !!! خوب البته این مغز و زبون ما گناهی ندارن ... آخرین باری که ازش سنشو پرسیدن ۲۱ سالش بوده !!!  ... دیگه شمارندش ننداخته ...

دیروز پریروز یاد اون شعر معروف افتادم که داستان اون کلاغ رو تعریف میکنه که میخواست مثل یه کبک راه بره ... اما آخرش نه تنها نمیتونه مثل کبکه راه بره بلکه راه رفتن خودشم یادش میره ...

منم الان نه حال و هوای نوروز و عید و اینا رو دارم و نه سال نوی اینا و عید کریسمس اینا واسه ما عید میشه !!! هی میگیم این که مال ما نیس ...

اینجاس که آدم به نقش جو پی میبره ... یکی اینجا بیاد به ما جو بده خواهشن !

به هر حال سال نوی همگی مبارک ... ایشالا سالی باشه سرشار از سلامتی و موفقیت واسه همه ی رفقا و دوستان و آشنایان و کلن ایرانیا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 3:57  توسط صالح  | 

برچسب !

خیلی بی مقدمه گفت ... آمریکا که میرم یه مرتیکه ی خپل نشسته اونجا هی میگه از مسلمونا فاصله بگیر ... خطرناکن ...

گفتم خب ... آره ... میفهمم چی میگی ...

گفت ... مرتیکه میگفت هر مسلمونی اگه تلاش کنه کسی رو به اسلام بیاره ولی تلاشش نتیجه نده باید بزنه یارو رو بکشه ...

زدم زیر خنده ... از اون سینوسی ها

گفت واسه چی میخندی ؟!

گفتم ... خنده داره آخه ... جک گفتی ! ... یعنی اون آقا خپله جک گفته ...

گفت ... میدونم منم ... من خودم کلی دوست مسلمون دارم ... کلی هم بچه های با حالی هستن ... اصن میدونی چیه ... این آمریکایی ها رو اعصاب من راه میرن !

گفتم ... سعی کن کسی رو اعصابت راه نره ...

سوالا شورو شد ... الکل ، سقط جنین و کلی چیزای دیگه ... یکی از سوالاش هم جالب بود ... " تو مسلمون متعصبی هستی ؟" ... " چقدر متعصب هستی ... چقدر سفتی ... چقدر انعطاف پذیری؟"

و من به این فکر میکردم که ای کاش ... ای کاش هیچ برچسبی تو این دنیا برای زدن به دیگران نبود !

راستی مگر حق و حقیقت ، اسلام و مسیحیت دارد ؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 4:47  توسط صالح  | 

امروز 2 مارچ 2010 میلادی ... چند روز مانده به یکسال و 5 ماه شدن !

سلام ...

به همین زودی یک سال و پنج ماه گذشت ... 

یک سال و پنج ماه میشه 17 ماه ... 7 ماه دیگه میشه 24 ماه ...

معادل یه سربازی ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 3:53  توسط صالح  | 

اینجا کانادا ... نوشته ها را از این به بعد از تورنتو میخوانید !

سلام ...

فکر میکنم دیگه وقتش شده که در مورد کانادا شورو کنم به مطلب نوشتن و تعریف کردن ...

البته زودتر از این حرفا باید شورو میکردم ، اما برخی مسایل و مشکلات باعث شد که نتونم زودتر از الان شرح حال بدم ...

 البته فکر میکنم خیلی خیلی به نفع کانادا ، کانادایی ها و کانادا دوستان شد ... چون اگر ۲ ماهو نیم ۳ ماه پیش میخواستم مطلب بنویسم ، فحش کم میآوردم ... اما الان فحش هایی که بلدم کافیه ...

  اگه اون موقع میخواستم تعریف کنم ، دیگه چیزی به نام کانادا باقی نمیموند ... جز یه چیزه له شده !!!

خلاصه آهای کانادایی ها ...  خیلی شانس آوردین ...

الحمد لله روز به روز مشکلات داره کمتر میشه و ایشالا این زمستون بد مصب که تموم شه من از غار میام بیرون و ببینم کجا چه خبره و دنیا دست کیه !

مطلب و گفتنی خیلی هست ... فقط یه چیزی که به نظرم میرسه اینه که اگه شما ها هم یه سری مطلب و کلا سوال بنویسید ، باعث میشه مطالب و مسایل بیشتری اینجا بحث بشه ... من دارم فکر میکنم ... شما هم فکر کنید ... تا ببینیم به امید خدا چی پیش میاد !

فحش دست اول هم اگه بلدین بهم یاد بدین تا جلوی این خلق الله کم نیارم !

فلن ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:59  توسط صالح  |