X
تبلیغات
روزگار

روزگار

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم / بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

6 اپریل 2010 !

امروز صبح حول و حوش ۱۱و ربع بود که رسیدم دانشگاه ... بکوب رفتم که به سمینار برسم دیدم نوشتن که کنسل شده ... اگه میخواین که لیست حضور غیاب رو امضا کنین بیاین اتاق بی ای ۱۰۱۱ ... رفتم اون ساختمون ... اما هرچی گشتم ۱۰۱۱ پیدا نکردم ... از یکی دو نفر هم پرسیدم اونا هم نمیدونستن ... آخرش گفتم میرم دفتر همون مسئول سمینارها اون میدونه کجا باید برم دیگه ... رفتم اونجا دیدم ۱۰۱۱ همون جاست ... صد بار هم رفته بودما اما خب شمارشو نمیدونستم ... استاد معظم کارنی هم اونجا بود خودش ... لیست هم دستش ... ساعت شده بود ۱۱ و ۳۵ دیگه ... گفت آقا جون تو خیلی دیر اومدیااا ... باید تا ۱۱و ۱۰ دقیقه اونجا باشی ... منم گفتم که دنبال بی ای ۱۰۱۱ بودم ... لیست رو امضا کردم ... اومدم.

جلو ساختمون سنفورد فلمینگ احمد آقا رو دیدم ... تقریبا ۴۰ ساله ... آخرای دکترای عمران آب ... یه ۱۵ دقیقه ای صحبت کردیم ... حدود ۱۵ سال ایران کار کرده بعد فوقش و بعد یهو تصمیم به دکترا گرفته ... از خیلی چیزا گفت ...

از اینکه ایران دیگه نتونسته کار کنه ... البته من تجربه ی کار ایران رو ندارم اما تقریبا متوجه بودم چی میگفت ...

نکته ای که جالب بود این بود که میگفت اونجا که صنعتی الان کار نمیکنه ... یه پول نفت ه که میاد تو ... هر کی توحشش بیشتر باشه ، بیشتر گیرش میاد ... یدونه از اون خنده های سینوسی رفتم بعد یکی دو ماه ... توحش رو همچین با احساس گفت !!!

میگفت اینجام وجدان و این برنامه ها اونطوری نیست اما با قانون ملت رو بستن ... اگه یه هفته قانون نباشه ملت خرخره ی همو میجون ... اما قانون نمیزاره کسی دست از پا خطا کنه ... البته همه جا افراد قوی تر از قانون هم هستن خب ...

جالبه ... اینجا کسی نه یه شبه میلیاردر میشه و نه یه شبه بدبخت ... کار هم بخوای بکنی کمکت میکنن ...

اما یه چیزی که احمد آقا هم ازش تو این مملکت مینالید عدم داشتن دید فیزیکی و صنعتی توی دانشگاه بود ... البته دپارتمان عمران رو میگفت ... میگفت دید فیزیکی استادا کمه و ریسرچی که میکنن کمتر به درد صنعتشون میخوره ...

چند روز پیش ویدیو ی سخنرانی امید کردستانی از موسسان گوگل رو واسه فارغ التحصیلان دانشگاه سن خوزه میدیدم ... بسیار جالب بود ... توصیه میکنم برین تو یوتیوب و امید کردستانی رو سرچ کنین و ۲۰ دقیقه سخنرانیشو ببینین ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 23:42  توسط صالح  | 

چهارمین نوروز !

 

ببین تو رو خدا کار ما به کجا رسیده استراحت کردنمون و هوا عوض کردنمون هم شده رفتن به دستشویی ! البته یه شگرد دیگه هم داره ... از یه در دپارتمان بری بیرون ، بری دور ساختمون بچرخی از در دیگش دوباره بیایی تو ... یه ۴، ۵ دقیقه ای هوا میخوری !

تازه واسه اینکه یه مقدار راه بیشتر برم و زمان استراحتم بیشتر بشه ، دستشویی ساختمون خودمون نرفتم ... رفتم تو دپارتمان صنایع ! یکی رو هم دیدم سر راه یه ۴ کلامی باهامون حرف زد ... خدا خیرش بده ... یه استاد هم رد شد و دستشو به معنای خدافظی از هر دوی ما برد بالا و رفت !

شنبه هم اینجا سال تحویل میشه ... ساعت ۱و ۳۵ دقیقه ی بعد از ظهر ... چون تعطیلی هست و ایران هم روز عید ، فکر میکنم تا شب باید مشغول تلفن زدن و گرفتن باشم !

یه مطلب هم باید در مورد ایرانی جماعت در اینجا بنویسم ... اینقدر ایرانی اینجا هست که خدا میدونه ... یعنی این طوری بگم که طرف ساختمون های مهندسی که میای احتمال اینکه از ۵ نفر دور و برت ۲ تا ایرانی باشن بالای ۹۰ درصد ه !

اما دریغ که پای کار که میرسه همه قایم میشن ... یه مراسم نوروز تو دانشگاه که نه اصلا حرفشو نزن ... توی یه دپارتمان میخوای بگیری ، همه خارجی میشن ... واسه غذا مذا ها سرو کلشون پیدا میشه و تازه آخرش هم غر میزنن که فلان کار خوب نبود ، فرهنگ ایرانی رو خوب عرضه نکردین ... غذاش کم بود ... چرا واژه ی عربی به کار میبرین !!! خوب شما تشریف بیار عزیزم کمک بکن تا واژه ها همه فارسی باشه ...

خلاصه ... جمع کردن یه سری ایرانی واقعا سخته ... بی تفاوت هم که بشی ، میشی مثل اونایی که چند خط بالاتر نقدشون کردم ...

مارچ ۲۰۱۰ ... این چهارمین نوروزی هست که دوریم خلاصه ... چه زود گذشت پسر ... چه زود میگذره ... حرف تو حرف شد به یکی دیروز پریروز گفتم فلانی چند سالته ؟ گفت ۲۱ ... اومدم بگم منم که ۲۱ سالمه ... یهو زبونم زد رو ترمز ! یه پتک هم اومد تو کلم !!! خوب البته این مغز و زبون ما گناهی ندارن ... آخرین باری که ازش سنشو پرسیدن ۲۱ سالش بوده !!!  ... دیگه شمارندش ننداخته ...

دیروز پریروز یاد اون شعر معروف افتادم که داستان اون کلاغ رو تعریف میکنه که میخواست مثل یه کبک راه بره ... اما آخرش نه تنها نمیتونه مثل کبکه راه بره بلکه راه رفتن خودشم یادش میره ...

منم الان نه حال و هوای نوروز و عید و اینا رو دارم و نه سال نوی اینا و عید کریسمس اینا واسه ما عید میشه !!! هی میگیم این که مال ما نیس ...

اینجاس که آدم به نقش جو پی میبره ... یکی اینجا بیاد به ما جو بده خواهشن !

به هر حال سال نوی همگی مبارک ... ایشالا سالی باشه سرشار از سلامتی و موفقیت واسه همه ی رفقا و دوستان و آشنایان و کلن ایرانیا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 3:57  توسط صالح  | 

برچسب !

خیلی بی مقدمه گفت ... آمریکا که میرم یه مرتیکه ی خپل نشسته اونجا هی میگه از مسلمونا فاصله بگیر ... خطرناکن ...

گفتم خب ... آره ... میفهمم چی میگی ...

گفت ... مرتیکه میگفت هر مسلمونی اگه تلاش کنه کسی رو به اسلام بیاره ولی تلاشش نتیجه نده باید بزنه یارو رو بکشه ...

زدم زیر خنده ... از اون سینوسی ها

گفت واسه چی میخندی ؟!

گفتم ... خنده داره آخه ... جک گفتی ! ... یعنی اون آقا خپله جک گفته ...

گفت ... میدونم منم ... من خودم کلی دوست مسلمون دارم ... کلی هم بچه های با حالی هستن ... اصن میدونی چیه ... این آمریکایی ها رو اعصاب من راه میرن !

گفتم ... سعی کن کسی رو اعصابت راه نره ...

سوالا شورو شد ... الکل ، سقط جنین و کلی چیزای دیگه ... یکی از سوالاش هم جالب بود ... " تو مسلمون متعصبی هستی ؟" ... " چقدر متعصب هستی ... چقدر سفتی ... چقدر انعطاف پذیری؟"

و من به این فکر میکردم که ای کاش ... ای کاش هیچ برچسبی تو این دنیا برای زدن به دیگران نبود !

راستی مگر حق و حقیقت ، اسلام و مسیحیت دارد ؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 4:47  توسط صالح  | 

امروز 2 مارچ 2010 میلادی ... چند روز مانده به یکسال و 5 ماه شدن !

سلام ...

به همین زودی یک سال و پنج ماه گذشت ... 

یک سال و پنج ماه میشه 17 ماه ... 7 ماه دیگه میشه 24 ماه ...

معادل یه سربازی ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 3:53  توسط صالح  | 

اینجا کانادا ... نوشته ها را از این به بعد از تورنتو میخوانید !

سلام ...

فکر میکنم دیگه وقتش شده که در مورد کانادا شورو کنم به مطلب نوشتن و تعریف کردن ...

البته زودتر از این حرفا باید شورو میکردم ، اما برخی مسایل و مشکلات باعث شد که نتونم زودتر از الان شرح حال بدم ...

 البته فکر میکنم خیلی خیلی به نفع کانادا ، کانادایی ها و کانادا دوستان شد ... چون اگر ۲ ماهو نیم ۳ ماه پیش میخواستم مطلب بنویسم ، فحش کم میآوردم ... اما الان فحش هایی که بلدم کافیه ...

  اگه اون موقع میخواستم تعریف کنم ، دیگه چیزی به نام کانادا باقی نمیموند ... جز یه چیزه له شده !!!

خلاصه آهای کانادایی ها ...  خیلی شانس آوردین ...

الحمد لله روز به روز مشکلات داره کمتر میشه و ایشالا این زمستون بد مصب که تموم شه من از غار میام بیرون و ببینم کجا چه خبره و دنیا دست کیه !

مطلب و گفتنی خیلی هست ... فقط یه چیزی که به نظرم میرسه اینه که اگه شما ها هم یه سری مطلب و کلا سوال بنویسید ، باعث میشه مطالب و مسایل بیشتری اینجا بحث بشه ... من دارم فکر میکنم ... شما هم فکر کنید ... تا ببینیم به امید خدا چی پیش میاد !

فحش دست اول هم اگه بلدین بهم یاد بدین تا جلوی این خلق الله کم نیارم !

فلن ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:59  توسط صالح  | 

هنوز زنده ام ... پس فرصت دارم !

سلام

هیچ موقع فکر نمیکردم اینقدر دیر به دیر بیام اینجا و چند خطی بنویسم ... اما خب حالا در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم ...

امیدوارم حال همه ی رفقا خوب باشه و اخلاقا از همیشه بهتر ...

غرض از مزاحمت این بود که بگم بنده هنوز در قید حیات هستم و نفسی که ممد حیات و مفرح ذاته هنوز میره میاد !

برای دومین بار توی کانادا چند روز پیش رفتم سینما ... فیلم "بنجامین باتن" که حضرت آقای پیت(!) بازی فرمودن ... گذشته از اینکه ساختار فیلم جالب بود، داستانش هم خیلی چیزا توی دلش داشت که باعث میشد تا یه چند روزی آدم توی کف بمونه ! ... (الان من تازه از کف اومدم بیرون)

دیروز بود کی بود ، جایی خوندم که بیشترین نامزدی اسکار امسال رو هم همین فیلم داره ... با اینکه حدود یک ماه از اکرانش توی تورنتو میگذره ، هنوز سالن سینما پر میشه و کلی هم پیرمرد و پیرزن میان برای تماشای این فیلم ...

فقط بنده از فرصت استفاده کنم و یک گله بکنم از سینماهای این مملکت ... آقای و یا خانم مسئول ! نه ... نه ... با شما نیستم ... پشت سر شما ...

این بلیط سینما خیلی گرونه ... تخفیف دانشجویی و غیره رو هم که حساب کنی ، بازم خیلی گرونه ... از ملک فخیمه ی بریتانیا که خیلی گرون تره !

یه چند روزه افتاده توی کلم ... توی آخرین ساعتم ، دارم به چی فکر میکنم ؟! دارم چیکار میکنم ؟ آیا دارم غصه میخورم ؟ یا خوشحالم ؟ راضیم از خودم یا ... دیگران چی ؟ اون چی ؟ و هزار و یک فکر دیگه ...

اما یه چیزی خیلی برام اهمیت دوباره پیدا کرده و اونم اینه که ... 

" هنوز زنده ام ... پس فرصت دارم ! "

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط صالح  | 

باز هم سفر ... (قسمت 3)

 

 سلام ...

آخر سپتامبر بود و آدوین دیروزش رفته بود ... دیگه منو ممد هم صبح روزی که آدوین رسما رفت آرژانتین ، اتاق منو خالی کردیم و جارو زدیم و بعدشم وسایل خودمو ممد رو آوردیم توی اتاق سابق آدوین و اتاق جدید ممد آقا ... توی طبقه ی اول خونه ... (اتاق من ، توی طبقه ی بالا بود ... دقیقا بالای اتاق ممد ! ) 

کمتر از یک هفته ی دیگه قرار بود که برمینگهام رو ترک کنم ولی علی رغم مشخص بودن و معلوم بودن وضعیتم ، هیچ گونه برنامه ای واسه خداحافظی و خلاصه دیدن دوستان و رفقا نداشتم ... تا اینکه  شب عید فطر ، آقا سعید از رفقای گل برمینگهام که یک سالی هست فارغ التحصیل شده و توی یه شرکت مشغول کاره ، پیشنهاد داد که همگی بریم رستوران شیراز! ... توی هگلی رود ... که این رستوران شیراز یکی از بهترین و باکلاس ترین رستوران های ایرانی منطقه ی برمینگهام و حومه هستش ! (من خودم یک بار بیشتر اونجا نرفته بودم ... اونم مهمون شده بودم !!! )

صاحاب رستوران رو هم همه میشناختیم و چون ایشون توی برنامه های مذهبی معمولا شرکت میکرد ، ... آقا سعید هم میگفت که تا حالا چندین اکیپ مختلف برده اونجا و خلاصه به قول امیر آقا -که فک کنم الان اگه بهش زنگ بزنی ترک موتور باشه - "منیج کرده" شون ... خلاصه ... ایشون هم زحمت کشید و شد منیجر برنامه !!! با رستوران هم هماهنگ کردیم و روز جمعه (یا ۵شمبه ... درست یادم نیس ! ) قرار شد بریم رستوران برای برنامه ی گودبای پارتی و از این صحبتا !

اطلاع رسانی هم توسط اینجانب (طبق معمول) انجام شد و همینطوری اس ام اس بود که بنده به کانتکت لیست مرحومم(!) میفرستادم. حدودا ۱۵ نفر واسه برنامه دعوت شدن ...

وضعیت خونه هم بهم ریخته بود و اگه ممد نبود عمرا کارها سر موقع انجام میشد ... با اتاق خدافظی کردم و آخرین وسایل رو هم از توش تخلیه کردیم و بردیم پایین توی اتاق ممد ...

وداع من با اتاق جان در شبه اومدن جنی (هم خونه ی جدید) به اتاق من رو مشاهده میکنید ...

فردا صبحش ... اتاق تمیز و آماده ی تحویل به میس کار(صاب خونه) و هم خونه ی جدید ...

دعا میکنم هر چی این ممد ما از خدا میخواد ... بهش برسه ! انصافا برادرانه کمک میکرد !!!

ممممققققققدددددسسسس زاده ! خیلی میخوامت !!!

 

توی عکس بالا (سمت چپ) ساعت مرحومم رو دیدم ... فیلم یاد هندسون کرد !!!

همون شبونه و یک مقدارش هم صبح زود، تمام وسایل رو آوردیم توی اتاق ممد آقا ... منم شدم مهمون آقا ممد واسه ۶ روز !

 

این عکس (پایین) رو تقدیم میکنم به تمامی دانشجویان مجرد خارج از کشور ... این یک قسمتی از کمد آشپزخونه ی ممد (کمد سابق من ) هستش که ترکیبی از ادویه جات من هستو مال خود ممد ... خلاصه اینکه ، این قسمت ادویه جات کمد آشپزخونه ی ممد آقاس و من مطمئنم مامان هیچکدوم از ما ، کمدی به مفصلی اینی که اینجا میبینین ندارن ! ...

 

 خیلی بی مقدمه میرم سر برنامه ی "گودبای پارتی" ... رستوران شیراز در هگلی رود ... برمینگهام !

قرار بود ساعت ۷ شب همه اونجا باشیم ، اما منو سهند و مهندسو علی صباغیانو آقا مجید و سروش همه با هم میومدیم ، یکمی همه در خونه ی ما واسه تاکسی معطل شدیم ... وقتی رسیدیم ، بقیه مهمونا همه اونجا بودن ...

کلن ۱۷ ، ۱۸ نفری میشدیم و چون برای ۱۴ نفر میز رزرو کرده بودیم ، حاجی ، صاب رستوران ، هی واسه ما صندلی اضافی میورد ... ایرانی هام که همه شولوغن .. جوون هم باشن ... دانشجو هم باشن ... گود بای پارتی هم باشه ... خب معلومه رستورانو میزارن رو سرشون دیگه !!! اون شب غیر از ما فک کنم هیچکسی دیگه نتونست خوش باشه ... رسما شامو کوفت بقیه ملت کردیم !!!  جا داره همین جا عذر خواهی کنم ...

غذا ، همه چی خوردیم ... این رستوران شیراز یه ابتکار زده و اومده چند مدل غذا رو توی ظرفهای بزرگ باهم سرو میکنه ... هم واسه خارجی ها که بتونن تو یه شب چند مدل غذای ایرانی رو تست کنن و هم واسه گروه های زیاد (مثه ما) که دیگه هر کی جدا جدا نخواد سفارش بده ... ۳ ، ۴ تا از اون ظرفها رو سفارش بدی همه چی واسه همه کس توش پیدا میشه ...

خلاصه غذا ، برگ و جوجه و چنجه و حلیم بادمجون و ... خوردیم با پلو ... به اضافه ی یه عالمه ماستو دوغو مخلفات دیگه ...

دوستان خیلی لطف داشتن و دارن به من ... نمونه ای از الطاف رو میبینید ... البته از نوع سهندیش !!! 

 اوووو ... یادم رفت بگم  ... صاب رستوران علاوه بر اینکه چایی با باقلوا هم واسمون سرو کرد ، یه مقدار زیادی هم تخفیف دانشجویی دادن که دونگ همه دوستان معقول شد  ...

 پس چی ؟! نکنه فک کردین همه رو مهمون کردم !!! از این حرفا نزنید که اصن من هیچی ... ملکه  ناراحت میشه !!! چه کنیم دیگه ... با پوند ۱۹۰۰ تومن ، دانشجو جماعت مگه میتونه ۲۰ نفر رو مهمون کنه ؟! من فقط رفقای مفیدی رو مهمون میکنم ... مگه نه ممد قمبری ؟!! ... شنیدم تازگی ها خیلی پوند افت کرده ... چشم ملکه روشن !

اینجا من دارم چایی میخورم و ممد آقا هم داره از اون ور میزیا عکس میگیره ...

این هم این وره میزیا ... البته مهدی حیدرپور که عکاس هر دو عکسه ... تو هیچ کدومش نیس ...

اینجا شام تموم شده و من دارم از ممد و آقا مجید عکس میگیرم ... آقا سعید هم که مدیر اجرایی برنامه بودن مشغول عکاسی از من ؟ ... نمیدونم !

 

 شب خوبی بود خلاصه ... آخرش هم با خود صاب مغازه عکس گرفتیم ... منو جو گرفت ... با سر آشپز هم عکس گرفتم ... آخه آشنا بود بابا بنده خدا ... توی ماه رمضون توی مراسم ها هم کلی آشپزی میکرد !

دوستان هم لطف کرده بودن و هر کی با یه کادویی منو شرمنده کردن ...

وقتی با ممد برگشتیم خونه ... گفت ... صالح جدی جدی داری میری !

صحنه ای دراماتیک خلق شد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 8:43  توسط صالح  | 

باز هم سفر ... (قسمت دوم)

 

سلام ...

حالم خوبه خدارو شکر ... اتفاقات زیاد و عجیبی داره میوفته ... فقط به همین بسنده کنم که شلوارمو دزدیدن !!! کیف پول ... ساعت مچی ... کلید های خونه و متاسفانه موبایل که یه عالمه شماره توش داشتم همه الان دست آقا (یا خانم) دزدس !!! البته ۸۰ درصد آقا دزده ... چون یارو زده قفل کمد رو شکونده و اونجا هم رختکن آقایون بوده !

فعلا بیشتر توضیح نمیدم ... تا یک مقدار دردهام التیام پیدا کنه ... لطفا شماره هاتون رو هم موبایل هم خونه رو برام بفرستید یا میل کنید یا ...

خب ... دوباره آماده ... میریم توی فلش بک ... آآآآآ ... رفتیییییم !


خلاصه ... به اینجا رسیدیم که ممد آقا هم از ایران به ملک فخیمه ی بریتانیا برگشت و دوباره جمعمون جمع شد و گلمون هم که کم بود ، اضافه شد ... بعدش دیگه وارد شبهای قدر شدیم و خلاصه مشغول برنامه های مخصوص این شبها و خلاصه با رفقا میزدیم تو سر و بار هم برای بهره ی بیش از پیش این شبها ! که عکسهاشو دیدین ...

بعدش دیگه باید کم کم جمعو جور میکردم که وسایل باقیمونده رو بچینم توی ۲ تا چمدون و وسایل ممد رو هم از توی انباری میاوردیم بیرون و آماده میشدیم برای جابجایی و از این حرفا ... در اون موقع بود که بلیط من اکی شد و "اگر بار گران بودیم و رفتیم " افتاد توی ذهنم ... تا قبل از اون هنوز باورم نمیشد که تموم شد زندگانی ما توی اون مملکت ...

روزهای ماه رمضون هم یکی پس از دیگری اومدن و رفتن و شد شب عید فطر که بعد از سخنرانی توی مراسم بودیم که حاج آقا اعلام کرد که مطابق ایران ، لندن هم فردا عید ه و برمینگهام هم همین طور ...

یه شکم سیر خورده بودیم ... دوباره نقل و نبات و این چیزا بود که میخوردیم ... فرداش ساعت ۱۰ صب قرار بود نماز عید خونده بشه و ما هم با بچه ها ۹ صب بود که همگی با هم راه افتادیم به سمت مرکز شهر ...

مهم : جالبه بگم که روز عید فطر خانواده های مسلمان حق دارن اجازه ی بچه ها رو بگیرن که اون روز رو مدرسه نرن ... 

این واسه مدارس معمولی هستش ... یعنی مدارسی که همه توش انگلیسی هستن و تحت سیستم آموزشی خود انگلیسه ... مدارسی که عمدتا ایرانی و پاکستانی هستن که ۴ ، ۵ روز تعطیلن ... ولی انصافا کففففف کردم وقت اینو شنیدم ... حتی شما روز عید حق داری دیر سر کار بری ... دیر نه ساعت ۹ ها !!! ینی ۱و ۲ بعد از ظهر ... حالا اگه رئیس شرکت ردیف هم باشه که میشه اصلا نرفت اون روز رو !!! ... اینجا کار خیلی مهمه ... خیلی مسئله ای باید مهم باشه که طرف نره یک روز سر کار !  

حالا توجهتون رو به چندتا عکس دعوت میکنم ...

منو ممد ومهندس در اتاق نیمه جمع شده ی من ... خیلی از وسایلم در زمان گرفتن عکس ، توی راه بودن به سمت بندر لیورپول تا سوار کشتی بشن !!! (راست ) ... وقتی وسایل ممد رو هم آوردیم توی اتاق من ( چپ)

 

سر فلکه خونمون ... خونه ی من ( که حالا خونه ی ممد آقاس) ، خونه ی سهند و همچنین مهندس ، همه دور این فلکه ست ... (راست) اتاق من ... وسایل ممد که توی انباری بوده ... پشت پنجره ... (چپ)

 

 یکی از آخرین شبهای ماه رمضان که نرفتیم مسجد و همه اومدن خونه ی ما واسه افطار ... آدوین هم به جمع اضافه شد ...(راست) ... آقا مجید که دانشجوی دکتراس ، کتاب اسرارالتوحید آورده بود و برامون چند حکایت جالب از شیخ بو سعید ابوالخیر خوند که انصافا قشنگ بود (راست) ... آقا مجید هم خونشون دور همین فلکس ... آقا محسن هم (مو فرفری با عینک) از بچه های دانشگاه تهرانه که اینجا مستر میخونن ... روابط اجتماعی ... ایشون هم خونش تقریبا دوره همین فلکه هستش !

 

مهندس خیلی حکایت ها رو دوس داشت اینقدر که گرفت خوابید ...

این قضیه هم شب خداحافظی آدوین بود ... دیگه زده بودیم به سیم آخر ... اومدیم عکس بگیریم راه رفتیم ... با رفقا کلی خندیدیم ... دم در اتاق آنت (بر وزن وانت ! ) ... (سمت راست) ... در اتاق خانم آنت (سمت چپ) ... هم خونگی آلمانی ... البته آدوین خیلی آدم شوخیه ... زیاد جدی نگیرینش ... الان هم توی آرژانتین داره پروژشو ادامه میده ... اما نمیدونم چرا هر چی عکس برا من میفرسته ، یا توی کوه و کمر و دشت و صحراس ، یام پای باربیکیو داره کباب و از این چیزا میخوره ! داره خوش میگذره گویا !

  

آنت ، یه چند ماه بود که اومده بود و عملا یک ماه بعد از رفتن پیتر اومد ... یه دانشگاه توی آلمان ، مهندسی صنایع میخونه و اومده بود برمینگهام برای گذروندن دوره ی کار در زمان تحصیل .. همون کارآموزی خودمون ... البته یه لیسانس پرستاری داره ، اما چون پدرش پروفسور صنایع بوده ، بعد از مرگ ایشون ، تصمیم میگیره وارد فیلد پدرش بشه که گویا موفق هم هست ...

الان هم هنوز برمینگهامه ... اما ممد میگفت دیگه روزا کارخونه نمیره ... نیمدونم ! از ممد باید پرسید !

توی این دو تا عکس آخر هم دو تا چمدونی که آماده کرده بودم با خودم ببرم رو میبینید + وسایلی که برای ممد کنار گذاشته بودم (راست) ... شب خداحافظی آدوین ... بعد از یه عالمه دلقک بازی که نمونه هاییش رو توی عکسای بالا دیدید ... چون میوه خشک خیلی دوست داشت ، یه بسته میوه خشک تواضع براش کنار گذاشته بودم ... (چپ) ...

 

ساعت ۳ صبح هم باید میرفت لندن که به پرواز برسه ... بهش گفتم میای توی اتاق من وقتی میخوای بری ، چراغو روشن میکنی ... منو ممدو بیدار میکنی ... تا آخرین خداحافظی رو انجام بدیم ... اومد تو ما رو بیدار کرد ... اما دیگه چراغو روشن نکرد ! تو همون تاریکی راهیش کردیم رفت !  

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 22:26  توسط صالح  | 

باز هم سفر ... (قسمت اول)

 

سلام ...

امیدوارم حال همگی خوب باشه ... خیلی این چند وقت درگیر بودم و کماکان هستم ولی دیگه بعد از یکی دو هفته امروز و فردا کردن ، خودم دیگه خجالت کشیدم و گفتم که باید یه چیزی بنویسم  ... راستش دل خودم هم تنگ شده بود ...

این چند وقته خیلی خبرا شده ... کوچیک و بزرگ ...

تا اونجایی که خودم یادم میاد تا قبل از ماه رمضون رو تعریف کرده بودم ... حالا دارم فک میکنم این همه چیز رو چطوری بگم و از کجا شورو کنم ...

بهترین کار میتونه این باشه که یه توضیح مختصر از وضعیت فعلی بدم و بعد یکی دو تا فلش بک اساسی ...

خب ...

گویا قسمت ماست که تا میشه از خونه دور بشیم ... اولش که ۷ ساعت بود ... حالا یه ۸ ساعت دیگه رو هم باید بهش اضافه کرد ... البته با هواپیما !

به قول یه بنده خدا توی هواپیما ..." آنجا از آن وره آبها هم دور تر است " ...

در کانادا هستم ... و در شهر تورنتو که بماند چیزایی که از اینجا تعریف کنم ... فقط بگم که اگه بگم "ایرانتو" و  یا "تهرانتو" پر بیراه نگفتم ... این یکی دو ماه رو کار خاصی ندارم و دارم خودم رو برای زمستون قطبی و شوروع ترم ژانویه آماده میکنم ... البته تا دیروز اوضاع خیلی قروقاطی بود ... دیروز بود که نهایی شدن اجاره ی یه سر پناه تا حد خیلی زیادی خیالم رو راحت کرد ...

خب ... حالا فلش بک ... آماده ... تصویر الان داره میلرزه ... نور تصویر زیاد شد ... اون صدای مخصوص فلش بک داره میاد ...  آآآ ... رفتیم به یک ماه و نیم پیش ... 

............................................................................................................................................................

انگلستان ... برمینگهام ... اوایل سپتامبر ۲۰۰۸ ...

هوا کما کان خاکستری ... گهگداری هم آفتاب میاد یه حالی میده و دوباره میره پشت ابر ...

چند روز دیگه ماه رمضون شوروع میشه و من اصلا آماده نیستم ... هم جسمی و هم ذهنی ! ممد آقا هم در ناف عسلویه مشغول خاکبرداریه ... سهند هم حالش خوبه و اون هم چون تازه رسیده هنوز گیج میزنه ...

شبا یا اون میاد خونه ی ما یا من میرم اونجا ... اغلب اوقات با هم هستیم ...

همه چیز عین قبل ه و امن و امان ... خبر خاصی نیست ...

بیشتر از قبل سینما میریم و اکثر فیلمهای این ماه رو دیدیم ... چون دیگه فارغ التحصیل شدیم دیگه زیاد دانشگاه کار نداریم ... خوش میگذره ... یه شب خونه ی علی محمد خانی از بچه های گل برمینگهام ، فردا شبش خونه ی ما ، شب بعد خونه سهند اینا و خلاصه از این داستانا ...

تا اینکه ماه رمضون شوروع شد ... اوایل که هنوز عادت نداشتم و چند روزی بی سحری گرفتم ... بعدشم که موقع افطار میشد ، تازه یاد آشپزی میوفتادم ... خلاصه تا اومدیم بفهمیم که ماه رمضون شورو شده یه یه هفته ای گذشت !

بعدش با سهند دیگه نوبتی کردیم ... یه روز سحری خونه ی اونا و افطاری خونه ی ما و برعکس بالعکس ! البته خونه ی علی اینا و یکی دو تا از بچه های دیگه هم میرفتیم ...

توی این مدت هم باید کم کم وسایل رو جمع میکردم و تازه دنبال یه شرکت میگشتم که اسباب و وسایل رو با کشتی بفرسته کانادا ! بلخره یه شرکتی که به دانشجوها تخفیف میداد رو پیدا کردم و دیگه جدی جدی شورو کردم به جمع و جور کردن ... فقط اندازه ی ۲ تا چمدون لباس و وسایل مورد نیاز گذاشتم کنار که با خودم ببرم ...

یه مسئله ای هم که توی اون مدت درگیرش بودم ، خونه ی سال بعد ممد بود ... چون دیگه  قطعی شده بود که من اونجا رو ترک میکنم () ، قرار گذاشته بودیم که ممد سال بعد (یعنی الان) بیاد جای من ... واسه همین من از خیلی قبل تر به صاب خونه مون ، خانم کار گفته بودم ... اما میگفت که بخاطر مشکلاتی که با پیتر داشته ، میخواد که از ۶ تا اتاق اون خونه ۳ ، ۴ تاشو بده به مستاجرها و دانشجوهای دختر ... میگفت که اگه اینجا توی ۱۱۵ میچلی لین نشد ، یه جای دیگه بهش میدم توی همون منطقه ی هاربورن ... اما بخاطر شرایط خونه و نزدیکیش به خونه ی سهند و دانشگاه و حیاط خوبی که داشت من اصرار میکردم که ممد بیاد جای من ! (که بلخره ممد رفت توی اون خونه !  بلخره صالحی گفتن ... ممدی گفتن ... رفیقی گفتن !) 

خوشبختانه از ۱۵ ماه رمضون ، ایرانیای برمینگهام مراسمشون شورو میشد و هر شب برنامه ی افطاری برقرار شد الحمدلله ! البته دیگه توی موزلی رود نبود ... بلکه یه ساختمون ۴ ، ۵ طبقه رو به مدت ۱۰ سال اگر اشتباه نکنم توی مرکز شهر دوتا کوچه پایین تر از مقر اصلی پلیس کونتی (همون استان خودمون ) وست میدلندز اجاره کرده بودن و خلاصه یه سری بنایی داشته که انجام داده بودن و رنگی زده بودن ... خلاصه جای خوب و نویی شده بود ... آشپزخونشم خیلی مجهز و خوب بود !

 دیگه ما اونجا مشغول بودیم و معمولا یه طوری برنامه میریختیم که همگی با هم بریم ... افطاری ها هم انصافا در حد تیم ملی بود خدایی !!! اول که چای و خرما (بعضی روزا شیر داغ ! ) یه روز هم شیر و دارچین ! که البته من دوست داشتم ... بعدش هم آشی ، سوپی ، فرنی مانندی خلاصه از این جور خوراکی ها ... و در انتها هم شام که هر شب فرق داشت و از تنوع خاصی برخوردار بود ... بعدش هم که دوباره برنامه ی چایی بود و همه تک میدادن به دیوار و دوره میشستن و از هر دری سخنی ! بعدش هر شب دعای افتتاح خونده میشد که معمولا هر چند صفحه رو یه نفر میخوند ... بعد هم سخنرانی و دوباره پذیرایی ...

روزای اول ، یعنی پانزدهم تا هفدهم اینا جمعیت خیلی زیاد نبود ... اما از ۱۸ هم به بعد یهو جمعیت چند برابر شد ! ممد آقا هم شب بیست و یکم رسید و نزدیکای افطار بود که رسید برمینگهام ... با مهندس باهم اومده بودن ... خلاصه از اون شب هم ممد آقا و مهندس هم به جمع اضافه شدن ...

قضیه ی خونه اینطوری بود که آدوین ، آخر سپتامبر میرفت آرژانتین واسه ادامه ی پروژش و من هم که اوایل اکتبر میومدم کانادا ... به جای من نوی اتاق من ، یه دختر انگلیسی که جنی بود اسمش فک میکنم ، قرار بود بیاد و بجای آدوین هم ممد  ... البته چون ممد ۲۳ سپتامبر (شب ۲۱ ماه رمضون) اومده بود یه ۸ ، ۹ روز جا نداشت چون أدوین آخر سپتامبر اتاق رو خالی میکرد ... که این مدت رو با هم توی اتاق من بودیم و وقتی هم که آدوین رفت و ممد رفت توی اتاق جدیدش ، من رفتم یه یه هفته ای رو باز با هم بودیم ... چون جنی خانم از اول اکتبر میومد ... و من تا ۶ اکتبر که میومدم کانادا جا نداشتم !

 ... خسته شدم ...  ... فک کنم واسه قسمت اول زیاد هم بود !

.....................................................................................................................................

یه چندتا عکس بذارم کیف کنین ! تاریخ عکسا مال ۲ هفته ی آخر ماه رمضان هستش !

وقتی دوباره ممد آقا تشریف آوردن ... هوا هم آفتابی بود ... گفتیم چندتا عکس بگیریم !

خانم کار (میس کار )هم که صاب خونه ی سابق من و فعلی ممد هستن ایشون هستن !

   

این هم منو مهندس ... دم خونه ی ما که الان خونه ی ممد آقاس ... سهند هم دم فلکه نزدیک خونه منتظر ما بود

 

آدوین هم آماده میشد که ۱۰ روز دیگه بره آرژانتین ... آشپزخونه ی خونه ! و البته باغچه ی جلوی آشپزخونه که میس کار حسابی بهش رسیده بود ... آخه خودش تا چند سال دیگه میخواد بیاد اونجا بشینه ...

 

به به ... دلم تنگ شد ...

یازان رو هم صدا کردیم ... اومد ... ممد هم وسایلش رو آورد و با هم مشغول چیدن کمد آشپزخونش شدیم !

 

البته من یک سری وسایل آشپزخونه رو با کشتی فرستاده بودم و یک سری رو هم زوری دادم به ممد ...

  این هم عکسهای شب ۲۳ ماه رمضون که با رفقا قرار گذاشتیم که بعد از مراسم شب قدر تا صب توی محل جدید تکیه بمونیم و ... سحری ما بودیم و یه آشپزخونه ی بزرگ و تمیز ... با کلی خوردنی های خوشمزه ی توش !!! تا میتونستیم خوردیم ...

  

زود بخونید که کلی هنوز مونده ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:58  توسط صالح  | 

میلاد !

سلام !

این چند وقت حسابی تقویم و روز و ماه و این حرفا از دستم در رفته ... بده نه ؟

اما این لطف به من شد تا وقتی موقعش شد ، خبرم کنن ...

دیروز بود که خیلی جالب با یکی از خاله ها و البته مامان جونم (مادر بزرگ) صحبت کردم. هر سال خاله مولودی میگیره ...

میگفت کل ایرانیهای اینجا رو شکلات بده ... بعدا با هم حساب میکنیم ! ...

خیلی حالم یهو بهتر شد ... از اینکه خبر شدم خیلی خوشحالم ... و از اینکه دوباره یادم اومد که امسال نتونستم برم مشهد ، ناراحت !

چند دقیقه ی پیش ، مناظره ی امام با علمای ادیان دیگه رو خوندم ... البته فکر کنم یه قسمت هایی از اون بود ...

...

..

.

یه قرار بذارم ؟ 

قرارمون صحن گوهرشاد دلت ... کنار کفشداری ۱۱  ...

 السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) ...

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:23  توسط صالح  | 

برای خالی نبودن عریضه ...

 

سلام ...

واسه اینکه حوصله ی خودم سر نره و شما هم همین طور ، چند تا عکس میزارم تا نوشتن مطلب بعدی  تموم بشه و ...

اینجا رو کسی یادش هست ؟ البته باید از امیر علی سعیدی تشکر کنم بابت عکسا !

 

حالا چی ؟!

اینو هادی باید یادش بیاد ...

 ااااا ... اینجا چقدر همه جوونن !!! میشه چند سال پیش ؟ .... حدودا ۴ و نیم سال پیش ؟!!!

اردوی علمی سال پیش دانشگاهی ... لواسان ... اردوگاه امام خمینی (ره)

بازم با تشکر از عکاس محترم، امیر علی سعیدی که توی دانشگاه آرگان آمریکا مشغول شده  ... راستی کسی از شماها ازش شامی ... ناهاری گرفتین یا نه ؟!!!

اینم یکی از دو مرغ مهاجر که تازگی یه سری عکس برام فرستادن ... با ممد بهشون زنگ زدیم ... باهاشون صحبت کردیم ... حالشون خوبه ... خیلی درگیر درسن ... حسابی هم پشت هم هستن و هوای همو مث دو تا داداش دارن ...

اینم که بدونه شرحه ...

این رو هم متین و بهنام عکس گرفتن و فرستادن ... احتمالا از مهد کودک دانشگاه بازدید داشتن و یا در مجاورت دانشگاه مهدکودک هست و یا بلخره بچه استادشو نه  !!!  ...

اینم که آقا ممد خودمون ...

عجب عکس باحالی شده ... اون پشتی هم "آدوین" هستش که حدودا از اوایل ژانویه اومد توی خونه ... اسپانیاییه ... و متولد جزایر قناری ! دانشجوی دکترای علوم ژنتیک و باروری و این مسایل ! فک کنم قبلا معرفی شده باشه ... 

البته اسم کاملش هست ... " آدوین آندرس مورالس گارسیا " ... خیلی بچه باحالی بود ... الان البته برای ادامه درسش و پروژش رفته به آرژانتین ! ازش خبر دارم ... حالش خوبه !

به همه سلام برسونید ...

فلن ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:0  توسط صالح  | 

لیست مطالب !

 

سلام !

اصلا وقت نیست بخوام همه چیز رو مو به مو تشریح کنم ... اما لیست میکنم که یادم نره و بعد سر فرصت بهشون میپردازم !!! (خوبه ؟!)

  • ماه قشنگ رمضون
  • شبای قدر
  • بی خانمان !
  • خداحافظ ملکه !
  • و ...

عکس هم به مقدار زیادی گرفتم و همچنان دارم میگیرم ... واسه همین نمیتونم فعلا عکس ها رو آپلود کنم ...

به هر حال امیدوارم حال همه خوب باشه ...

به شدت محتاج دعای (ایشالا) خیر دوستان هستم ...

فلن !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:48  توسط صالح  | 

منو تابستان 87 !

 

سلام ...

خیلی شرمنده که این چند وقت نشد بیام و چیزی بنویسم ... یه مقداریشو بذارید به حساب تنبلی و بقیشو هم به حساب نبود وقت ... اگه چیز دیگه ای ازش موند خبر بدین تا شماره حساب بدم اونم بذارین به حسابم !

بگذریم ...

همون طور که مستحضر هستید (و اگر هم نیستید لطفا سعی کنید بشید ) جاتون خالی (!) برگشتم به میهن اسلامی و اگر چه مدت زمان سفر خیلی کوتاه بود ، از جمله مهم ترین و بهترین سفرها بود اگر چه فقط به تهران و اطرافش محدود بود ... دوستان هم که دیگه اکثرا خیلی مشغول شدن و به جز آخر هفته ها نمیشد برنامه ای درستو حسابی ردیف کرد...

تا یادم نرفته یه تشکر بکنم از هادی و امیرحسین ... با اینکه من التماس کرده بودم کسی فرودگاه نیاد اونم ۵ صب ... این دو بزرگوار اومدن فرودگاه اونم کجا کیلومتر ۳۰ اتوبان قم ... البته یه سری مسایل پیش اومد که باید خودشون اجازه بدن تا من بگم اما خاطره شد و من خودم تا دو هفته بعد که اومده بودم تازه فهمیدم ... خلاصه جاتون خالی صبونه رو با سنگک تازه و یک هندونه ی مشتی در منزل بهمراه خونواده و  البته هادی و امیرحسین خوردیم و حسابی خوش گذشت ... بازم از هادی و امیرحسین ممنونم و روی ماهشون رو از دور میبوسم !

 موزیکی هم که گذاشتم رو تقدیم میکنم به هادی چون میدونم دوست داره و کیف میکنه ...  اسمش "به زندان" هستش ساخته ابوالحسن صبا که در مایه ی شوشتری اجرا شده ... ببین هادی چی میشه اگه ملودی های ایرانی رو اینجوری زد !!! ( یاد اون شب توی پارکینگ علی اینا افتادم  ... چقدر خندیدیم پسر... خواهشمندم فایل های صوتی و تصویریشو بفرستید ... ممد قمبری و امیرحسین ضبظ کردنشون !!! گلهای تازه ...برنامه ی شماره ی ۲۶۷۱ ... در دستگاه شور با هنرمندی استادان .... ،  .... شعر از ... ، گوینده .... ! )

برنامه ها خیلی فشرده شوروع شدن ... ساعت ۵ صب که رسیده بودم ، ساعت ۸ توی کلانتری محل بودم !!! البته به همراه پدر ... یک ساعت بعد هم در اداره ی وظیفه ی عمومی ناجا ! یکی دو روز که فقط تو صف وایمیستادم و ساعت ۱۲و نیم پرتمون میکردن بیرون از نظام وظیفه ، اما کم کم قلقش دستم اومد و ۶ صب اونجا بودم ... جاتون خالی یه سر شهرستان هم فرستادن مارو که هم فال بود و هم تماشا ... هم کار اداری رو انجام دادم و هم عمه ها و ماما بزرگمو دیدم ... البته بماند که آدم اون طرفا که میره باید روزی ۳ بار ناهار و ۴ بار شام بخوره ... هر بارش هم خونه ی یکی از عمه ها و یا مامان بزرگ !

جالب بود تاکسی بیسیم گذاشته بودن توی گلپایگان و همشون هم سمند سبز بودن ... زنگ میزدی ۲ دقیقه بعد سر کوچه بود یارو ... اما نمیدونم چرا حرفای تاکسی رونه  و اون خانومه توی مرکزشونو من زیاد نمیفهمیدم ... کلی هم برام جالب بود که چطور اینا حرف همو میفهمیدن !!! با اون خش خش بیسیم و لهجه ی گلپایگانی !!!

چشماتونو درد نیارم ... بلخره ممد هم از عسلویه اومد و ما چشممون به جمالش روشن شد و یه بومهن هم ما رو برد تا گودبای پارتی بهنام و شازده رو برگزار کرده باشه ... راستی بهنام و متین هم حالشون خوبه و کموبیش ازشون خبر دارم ... یه سری عکس هم برام فرستادن اما هنوز باهاشون حرف نزدم ... حتما امروز فردا بهشون زنگ میزنم ...

جاتون هم روزی که این دو عزیز میخواستن برن سوئد خالی بود و با رفقا ۲ ، ۳ تا ماشین شدیم و رفتیم فرودگاه امام و همون طور که انتظارشو داشتم مملو بود از صحنه های دراماتیک و ... ریشتر دراماتیکیش به حدی بود که به ما هم سرایت کرد و علی شفیعی برای چند دقیقه ای غیب شد ! بعدشم تو راه برگشت قرار شد تو میدون توحید یه جا کله پاچه بخوریم که اونم بسته بود ودیگه هیچی ... اومدیم خونه !

دیگه اینکه بعد از ماهها تلاش بلخره ای دی اس ال خونه رو راه انداختم ... اگر چه گفتن ۱۰ روز طول میکشه تا وصل بشه و ۱۰ روز شد ۱۴ روز، اما هفته ی آخر این اینترنت پر سرعت به ما وصال داد و گذاشت چشمای ما یه استراحتی بکنن !

نیمه ی شعبانو با خونواده رفتیم گلپایگان و دو سه سری حاجی دیدیمو یه عروسی هم رفته ، برگشتیم تهران. ممد این وسط رفیق نیمه راه شد و رفت مشهد بعدشم رفت شیراز و بعدش که قرار بود برگرده تهران پیچید و رفت از همونجا مستقیم عسلویه دوباره ! درگیر کارهای برگشت بودم که بلخره به لطف خدا به صلح طلبان جهان پیوستم چرا که کارتهای معافیت از دوره ی ضرورت ، فقط در زمان صلح معتبر هستن و به قول آقا مجتهدی (۷) ما به عنوان صلح طلبان عالم ، باید در حفاظت از صلح در جهان بسیار کوشا باشیم !

ایشون هم راستی کلی ما بهشون زحمت دادیم و یک روز ما ( جمعی از دوره ی ۹ ) رو ناهار مهمان کردن ... اونم در جردن ! (خارررررجججج ! ) ... بماند که ممد قمبری که کلاسش  حوالی همون منطقه ساعت ۱۰ صبح تموم شده بود ، واسه اینکه ضیافت رو از دست نده تا ساعت ۱۲، ۱۲ و نیم توی پارک واسه خودش میچرخیده و نیز آقا متین هم چون ضیافت در حوالی منزلشون بود خودشون رو به محل رسوندن ... اگر چه حضور ایشون به لحاظ سفری که در پیش داشت موجه بود ... بهنام هم میخواست بره خرید ، نیومد هر کاریش کردیم ! امیر حسین و ممد حسین هم کلاس زبان داشتن دیر به ما رسیدن و کار از کار گذشته بود ! 

یه برنامه ی وسط هفته هم گذاشتیم لواسون ... خوب بود ... بد نبود ... جمعی از رفقا آب بازی کردن و هم خیس کردن و هم خیس شدن ... اما وفتی زورشون به هم نرسید ، شلوار بقیه رو کشیدن پایین !!!!

روز قبل از بازگشت هم به مدرسه سر زدم ... نیمه تعطیل بود ... اما خب یه سری رو موفق شدم ببینم و البته عده ی کثیری از معلمین رو هم توفیق نداشتم ببینم. ایشالا شیرینی ای که تو دفتر دبیرستان گذاشتم به دستشون رسیده باشه !!! ...

خلاصه اینکه سفر کوتاه اما خیلی خوبی بود ... پر بود از خاطره ... و کلی تجدید خاطره ... کلی هم کلمات جدید یادگرفتم ... "اپلای کردن " ..." اپلیکنت ! " ... "اپلایزر !!! "... " دو یو اپلای انیثینگ ؟ یس وی دو اپلای !!!! " و یا " چیییی میییگییی ... !!! "

متین و بهنام که رفتن ، علی یه اس ام اس زد که مث پتکی بود که خورد توی سرم !!! چقدر راست گفت ...

" ما که میترسیدیم از هجرت دوست ، کاش میدانستیم روزگاری که بهم نزدیکیم چه بهایی دارد ... کاش میدانستیم که سفر یعنی چه ... و چرا مرغ مهاجر به هنگام سفر به خود میلرزد ... ! "

ماه رمضونتون هم مبارک ... زود بخونید که در مورد ماه رمضون باید مفصل صحبت کنم !

فلن     

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:32  توسط صالح  | 

مهندسها + 1

 

سلام !

بلخره انتظار ها به سر رسید و کلاغه به خونش نرسید !

نه ... نه ... بلخره انتظارها به سر رسید و یک مهندس دیگه به این همه مهندس تو این کره ی خاکی اضافه شد ... البته از چندی پیش این توفیق نصیب کره ی خاکی شده بود !!! اما رسما روز سه شمبه در طی مراسمی ویژه و خیلی خاااارررجی (!) مدرک مهندسی رو بلخره گذاشتن تو دست ما و گفتن "کنگراجولیشن صله " !!! 

مبارکه ایشالا ... ایشالا این مسئله زمینه ساز فعالیت های مثبت بشه ...

جای همه ی رفقا و دوستان خالی بود. الحمدلله هوای اغلب ابری و بارانی اینجا هم یاری کرد و این روز رو به قول یارو گفتنی کوفتمون نکرد ! خوشبختانه دولت فخیمه ی بریتانیا و علی الخصوص شخص ملکه مساعدتی فرمودن و فرصتی ایجاد شد که در جوار خانواده و در کانون باشم ... کانون گرم خانواده !

ممد به دلیل مشغله ی کاری توی عسلویه نتونست که جور کنه و تا ۱۵ جولای که روز فارغ التحصیلیم بود اینجا بمونه ... حالا اشکال نداره فیلمشو میدم بهش ببینه حال کنه ! البته هنوز خودم به دستم نرسیده این فیلم !

اگه بخوام از اول شورو کنم به توضیح باید بگم که ۱۲ جولای بود که رفتم ترمینال ۲ هیثرو و دیدارها تازه شد با خونواده ! تا ۱۴هم لندن بودیم و شب ۱۵هم حرکت کردیم به سمت برمینگهام ! با قطار ... بخاطر گرون بودم بلیط مجبور شدیم بعد از ساعت ۸ شب از لندن راه بیوفتیم و حدودا ساعت ۱۰و نیم اینا بود که رسیدیم خونه ...

قبلش من با صاب خونه (خانم کار ! ) صحبت کرده بودم و گفته بودم که چون پیتر برگشته آمریکا و اتاقشو خالی کرده و تحویل داده ، اگه امکانش باشه خانواده بیان اتاق منو پیتر بمونن واسه یه شب ! (راستی الان یادم اومد که بگم هم سم و هم پیتر برگشتن آمریکا ... و هر دوشون قراره تزشون رو از اونجا واسه استاداشون و دپارتمانشون بفرستن ... یکی از سیاتل واسه دپارتمان هنر و اون یکی از آتلانتا واسه دپارتمان بیزنس !)

خلاصه ... شب به معرفی بقایای هم خونه ا یها پرداختم و  همچنین مراسم تحلیف "آدوین" ، هم خونه ای جدید رو که از اسپانیا (جزایر قناری) هستش و دانشجوی دکترای بیولوژی هستش رو بجا آوردیم و خلاصه سوگند یاد کرد ... خیلی پسر خوبیه ... بعدا در موردش بیشتر مینویسم !

صبح بعد از صرف صبونه ، دوش گرفتم و شورو کردم به دعوت اعضای خانواده به تسریع در امور مربوط به آماده شدن ... مراسم ما ساعت ۱و ۴۵ بعدازظهر شورو میشد و من باید ۱۱و نیم میرفتم دانشگاه برای تحویل گرفتن لباس و بلیط برای مراسم ... نهایتا تا ۱و ۱۵ هم باید تو سالن سر جامون مینشستیم !

۱۲ بود که حرکت کردیم به سمت دانشگاه ... هوا خوب بود و چون ۱۰ ، ۱۵ دقیقه بیشتر پیاده راه نبود ، تا دانشگاه راه رفتیم ... البته بماند که تا من اومدم به محل تحویل لباس برسم ساعت شد ۱۲و نیم ... بخاطر عکس گرفتن ها در طول مسیر و در دانشگاه !!!

لباس و سایزش رو قبلن سفارش داده بودیم و این خیلی به ما کمک کرد ... لباس که پو شیدیم شدیم این ! ... کاغذهای آبی ای هم که دستمونه بلیط مراسم بود که هر کسی فقط ۲ تا بلیط داشت ... یکی برای پدر و دیگری برای ؟ ... بله ... مادر !

بماند که بنده تا ۱۰ دقیقه مونده به بسته شدن در بدو بدو با سهند دمبال پیدا کردن بلیط اضافه بودیم و خدا رو شکر جور شد ...

  

 توی اون سالن تحویل لباس، کارای دیگه ای هم میکردن ... مثلا دی وی دی مراسم ها رو سفارش میگرفتن ... لباس هایی با آرم و اسم دانشگاه میفروختن و در یک نمونه اسم دانشجوهای هر رشته رو روش نوشته بودن (تصویر زیر) ... اگه تونستید اسم منو پیدا کنید ؟!!!

 

در یک قسمت ۷ ، ۸ تا عکاس آورده بودن و عکس های رسمی از دانشجوها با خونواده هاشون میگرفتن ... ما هم عکس گرفتیم اما حسابی "پدر" تو خرج افتادن و این حضرات عکاس چنان بره ای از ما کشتند که نگین !!! آخه بره کشونی بود دیدنی !

یکی از رفقا هم خانوادشون مورد تفقد ملکه قرار نگرفته بودن و به علت نداشتن ویزا نتونسته بودن بیان ... به همین دلیل بجای عکس خانوادگی، ۶ ، ۷ تایی با رفقا وایسادیم توی عکس و در جواب عکاس گفتیم که ما خونوادشیم امروز !!!

حول حوش ۱و ۲۰ دقیقه بود که داخل سالن شدیم ... دانشجویان از در اصلی ، و خانواده ها از سمت  دیگه ای رفتن توی سالن ... سالن مثل یه سالن کلیسا بود که یک سن خیلی بزرگ در جلو وجود داشت که محل ایستادن سخنران و همچنین نشستن رئیس دانشگاه (چنسلر ) و معاونش (وایس چنسلر) بود ... استادید و پروفسور ها هم روی صندلی هایی که پشت سر رئیس دانشگاه و معاونش بود در سه ردیف جا داشتند ... در صف اول پروفسورها ... و همین طور به ترتیب رتبه و سابقه !

صندلی ها همه شماره داشت و جای همه به ترتیب حروف الفبا مرتب شده بود ... جای نشستن دانشجوها و خانواده هاشون هم از هم جدا بود ... عرض سالن به دو قسمت تقسیم شده بود و در این بین یک راهروی نسبتا عریض وجود داشت که در اصلی سالن رو به سن وصل میکرد ... دقیقا مثل یک کلیسا !

قبل از شورو مراسم هم موسیقی کلیسایی در سالن پخش میشد ... راس ساعت ۱و ۴۵ یک سری شیپور چی وارد شدن و در ابتدا و انتهای سالن مستقر شدن و شورو کردن به شیپور زدن ... عینهو فیلما !!! بعد اساتید به همراه چنسلر و وایس چنسلر و یه سری پیش قراول و پس قراول (!) دردو صف منظم وارد سالن شدن ... همه با لباس های عجیب و رنگوارنگ ... مثلا لباس پروفسورها با دکترها فرق داشت ... لباس دکترها با تازه وارد ها و الی آخر ... تازه بعضی هاشون یه سری بیل طلایی (!) که فقط دسته داشته باشه همراهشون بود که بعدا فهمیدیم هر ۵۰ سال یک بار یدونه از این بیلها رو واسه یک دپارتمان میسازن و هرچی تعداد این دسته بیلهای طلایی بیشتر باشه ، قدمت اون دپارتمان هم بیشتره ! معلوم نیس موقعی که جشن فارغ التحصیلی نیست ، استادا با این دسته بیلهای طلایی و نقره ای چیکار میکنن !!!

فیلم برداری و عکس برداری هم ممنوع بود ... اما ایشالا فیلمش بیاد یه سری قسمت هاشو میذارم ... راستی قرار شده یکی یه دی وی دی بخره ، همه ازش کپی کنیم ... بلخره ایرانی ای گفتن نه برگ چغندر !!!

هد دپارتمان ما اول از همه با کسب اجازه از چنسلر و وایس چنسلز شورو به صحبت کرد و بعد از ۱۰ دقیقه خواندن اسامی شورو شد ... اول با دانشجوهای دکترا شورو کردن و در مورد تزشون هم یه توضیحاتی میدادن ... اول اسم خونده میشد و دانشجوها قبلن توی صف می ایستادن  و در دو نوبت اسمهاشون با جاشون چک میشد و بعد وقتی اسمشون خونده میشد میرفتن و با چنسلر دست میدادن و خوشو بش میکردن و ملت هم دست میزدن و بعد که میومدی از سن پایین میرفتی و مدرکت رو میدادن دستت ! حدودا نیم ساعت گذشت تا نوبت به من رسید ... یه خانومه قبل از بالا رفتن از سن اسمم رو برای بار دوم چک کرد و بعد اسمم رو خوندن ... خیلی خوب و بدون مشکل ... از نکاتی که جالب توجه بود این بود که کسی که اسامی رو میخوند مشخص بود از قبل تمرین کرده ... چون اسم از چینی گرفته تا آفریقایی رو هم رو مثل آب خوردن تلفظ میکرد ... حتی کلمات "خ" دار رو که حضرات اینگلیسی نمیتونن تلفظ کنن ...

رفتم بالا و با چنسلر دست دادم ... گفتش " کانگراجولیشن محامد(ورژن اینگلیسی محمد)" ... من هم تشکر کردم و بعد از کمی پاچه خواری (!) اومدم پایین ... هنوز نتونستم جا بندازم که بابا "صالح" میدل نیم من نیست و محمد صالح همش اسم کوچیکه منه ...خلاصه چند ثانیه بعد مدرک رو گذاشتن تو دستم و گفتن مبارکه ! 

سختی کار از اون جایی شورو شد که تقریبا تا یه ۴۰ دقیقه دیگه داشتیم واسه بقیه دست میزدیم ... آخه مراسم ما با مهندسی عمران و دپارتمان فیزیک و نجوم مشترک بود ... البته هر دپارتمانی لباس مخصوص خودشو داشت ... البته یه فرق دیگه هم بین ما و فیزیکی ها و نجومی ها بود و اونم اینکه دانشجوهای مهندسی همه عینکی و داغونو لتو پار ... دانشجوهای فیزیک و نجوم اکثرا خانومای با شخصیت ... در برخی موارد رفقا یادشون میرفت دست بزنن ... !

 اینم لباس ما با یک تیکه بنفشو سفید پشتش ... البته عکسا مال بعد مراسمه !

   

خلاصه ... لابلای این مدرک دادن ها سخنرانی هم بود و یک دکترای افتخاری هم به یه بابایی توی مهندسی عمران دادن و کلی اون تیکه ی مراسم خارجی بود ! تقریبا تو مایه های شوالیه شدن و از این حرفا بود !!!

در آخر مراسم هم دوباره شیپور ها به صدا دراومدنو همه از جاشون بلند شدن و سرود " گاد سیو ذ کویین" رو خوندن و دوباره با ملکشون تجدید میثاق کردن !

اساتید بیلهاشون رو دست گرفتن و خارج شدن ... بعد دانشجوها و بعد خانواده ها ! بعد رفتیم دم دپارتمان خودمون برای گرفتن عکس دسته جمعی ... البته یه سری عکس همینجوری هم گرفتیم که پایین مشاهدشون میکنین !

 

این بنده خدا هم مسئول گرفتن عکس بود ... دست تنها هم بود و باید این همه آدم رو تک نفره به قول رفقا منیج میکرد ... به ترتیب قد اول جدا کرد و بعد چید ...

 

عکس رو دو تا گرفتیم ... یکی معمولی و همه مثل بچه های آدم ...توی دومی با شمارش همون آقاهه کلاها رو پرت کردیم هوا که مقداری جذاب تر باشه عکسها ... لینک فیلمشو گذاشتم اون پایین !

بعد از عکس هم همه مهمون دپارتمان بودن به صرف ناهار و همه چی خلاصه ... بهمراه خانواده ... غذا هم خیلی جالب تدارک دیده شده بود و از سبزیجات گرفته تا گوشت حلال و غیره موجود بود و نوشیدنی ها هم همین طور ... پرخوری استادا خیلی جالب بود ... هد دپارتمان هم فک کنم از فرط مصرف مشروبات الکلی بستری شد !!!

به آقا فاضل که خیلی خوش میگذشت ... !

   

این وسط دانشجوهای دکترا هم با چترشون از طبقات دیگه فرود اومدن و خلاصه دلی از عزا در آوردن ... یازان از هم خونه ای ها رو اینجا خفت کردم ... قرار بود همین موقه ها واسه تعطیلات بره کشورش اردن !

                                 

حدودا ساعت ۴و نیم بود که برنامه ی غذا هم تموم شد و کم کم همه متفرق شدن ... فرصتی دست داد تا توی دانشگاه بچرخیم و عکس بگیریم !

 

توی جاهای مختلف دانشگاه هم چادر های بزرگی زده بودن و چایی و قهوه و همه چی خلاصه سرو میکردن ... البته پولی !!! ...عکس پایین رو آقا فاضل از داداشش گرفته ...

راستی نکته ای که یادم رفت در مورد خود مراسم بگم این بود که هر دانشجویی با هر دینو مسلکی خیلی راحت تشویق میشد ... یکی از دانشجوها که دختری مسلمون بود وقتی رفت بالای سن ، چنسلر دانشگاه دستهاشو روی هم گذاشت و بدون اینکه دست دراز کنه تبریک گفت ...

                            

عکس دست جمعی جلوی دپارتمان (فیلم) !

خلاصه اینکه به لطف خدا فارغ شدیم رفت ... 

تا بعد ... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 6:43  توسط صالح  | 

کاردیف 1

 

سلام !

این چند وقته اینقدر اتفاقات افتاده که نمیگم و نپرسید ! ولی کماکان خدا رو شکر زنده ایم و گویا حال شما ها هم خیلی خوبه ... (چرا که هیچ خبری ازتون نیس ! )

ممد آقا که حسابی نونش توی روغن هستشو در عسلویه مشغول شده و حالا حالا ها در جنوب کار داره ... جاتون خالی حدود ۴ ، ۵ هفته ی پیش رفتیم کاردیف در ولز ... (اااا ... به این زودی شد یه ماه ! )

ولی یادم نمیره ... امتحانای منو سهند یه ۴ ، ۵ روز زودتر از ممد تموم شد و ما دقیقا جمعه بعد از ظهر بعد از آخرین امتحان ممد خفتش کردیم و انداختیمش تو قطار و یا علی !!!

 

 اینجا بیرون ایستگاه قطار کاردیف بود ... حدود ۲ ساعت تو راه بودیم ... اینم حاج آقای مقدس زاده هستش در حال استراحت در مهمون خونه ای که قبلا رزرو کرده بودیم ... خارجیا میگن "هاستل" !

 صبونه هم داشت فقط مشکلی که بود این بود که توی هر اتاقی مثلا ۳ یا ۴ تا تخت ۲ طبقه بود و به جای اتاق ، تخت اجاره میدادن با یه قفسه کمد که وسایل رو توش بذاریم ... هم اتاقی های ما توی این ۴ روزی که اونحا بودیم ۲ بار عوض شدن ... ینی یه سری رفتن ، یه سری جدید اومدن ولی یه دختره بود که از نیوزلند اومده بود ... مگه میذاشت شب ما بخوابیم !!! خیلی خر و پف میکرد ! اما اصلا بهش نمیومد ... جوون که نباید خر وپف کنه !

 

این نمای بیرون هاستلمون بود ... آشپزخونه و دسشویی و حمام بین اتاقا مشترک بود ، اما خیلی تمیز و خوب ! نزدیک ایستگاه قطار و استادیوم ملنیوم کاردیف هم بودیم ... دانشجویی دیگه ! 

 

 نمایی از ورزشگاه ملنیوم و رودخونه ی ما بین ما و اون !

  

اینجا رفتیم قلعه ی کاردیف که یکی از معروف ترین قلعه های ولز هستش و در زمان رومیان ساخته شده ... قشنگ بود ... اینجا هم یه پارک خیلی سبز و قشنگ بود که تا رسیدیم رفتیم توش ... سهند هم از موقعی که امتحانا تموم شده ۹۰٪ اوقات با کت و شلوار ه ... میگه دیگه مهندس شدیم ... باید درستو حسابی بپوشیم !!!

  

  

 تو رو خدا ببین این سهند چه عکسی گرفته ... معلوم نیس قرار بوده ما رو بگیره یا ... ! عوضش عکسی که من از آقای مهندس گرفتمو حال کنین ... یه نمای قشنگ از مرکز شهر کاردیف !

شهید محمد مقدس زاده کرمانی ، در سال ۱۳۶۴ در کرمان دیده به جهان گشود و ...

این عکسه خوده شهادته !!!  

 این هم شهید و رفیقش !

حالا ایشالا عکسای بیشتری رو آماده میکنم و میذارم ... به همه سلام برسونید

فلن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 5:56  توسط صالح  | 

چهارشمبه ، ایران ایر ، فرودگاه امام !

 

سلام !

آب زنید راه را هین که ممد میرسد ...

.....

چهارشمبه ( ینی همین فردا )

۲:۳۰ صبح ، فرودگاه امام

پرواز ایران ایر

.....

ایشون روز جمعه همین هفته عازم عسلویه هستش ! حضرات چترباز زود باید بجنبن چون سوغاتیا میره عسلویه ها !!! از ما گفتن !

تو هواپیما که نشسته بود بهش گفتم ...

" چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی        به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را " !

خلاصه اگه بهتون سلام منو نرسوند ، ناراحت نشین !!!

فلن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:43  توسط صالح  | 

هوای امتحانات !

سلام !

امیدوارم حالتون خوب باشه و همه چیز بر وفق مراد ... منم خوبم ... ممد هم خوب ... سلام میرسونه ... البته منو همه میگن یکمی لاغر شدم یا به عبارتی آب رفتم . اما ممد تا حالا چیزی بهم نگفته پس ... نننننه ... آب نرفتم من !!!

سم دیروز از آمریکا اومده و خلاصه کلی جمبو جوش توی خونه بیشتر شده ...البته از نوع مثبت و خوبش ! اونم میگه " چیکار میکنی لاغر شدی " !  چند تا عکس هم فرستادیم واسه منزل ، مامانم غصه که همه دارن ۱۰ متر ۱۰ متر قد میکشنو از همه طرف بزرگ میشن تو داری آب میری ! آخه راستشو بخواین توی رژیمم و دکترم گفته که باید یکمی وزن کم کنم !!!  (البته با افاده های خاص خودش بخونید !!! )

هنوز وقت نشده درستو حسابی با سم صحبت کنم ببینم خونشون چه خبرا بوده و تو این یه ماه که نبوده چیکارا کرده ... آخه امتحانات منو ممد شورو شده و امروز هر دومون یکی دادیم رفت ... ۱۰ کردیت هوتوتو !!!

من امتحان "مایکروسیستمز" داشتم ممد هم "فاندیشن" ... همون فونداسیون خودمون ! ساعت ۲ تا ۴ بعد از ظهر هر دومون تو یه سالن ... به من که خیلی حال داد ... ممدو سر جلسه میدیدم روحیه میگرفتم ... واسه همین یه ۲۰ صفحه ای واسه استاد سیاده کردیم تا ببینیم خدا چی میخواد .جاهامون از هم فاصله داشت اما باز جای شکرش باقیه ...

اینجا امتحانا سیستم خاص خودشو داره ... اولا ۱۵ دقیقه قبل از امتحان باید سر جات باشی ... دیگه موبایلو کیفو این چیزا رو نگم دیگه ... اولش کلی کد و شماره و این چیزا رو باید توی کلی برگه و پاسخنامه بنویسی ... امضا کنی بعد سربرگو تا بکنی بچسبونی ( تو مایه های امتحان نهایی ! ) ... پاسخنامه هام یه رو باید نوشته بشه.

قبل از امتحان رفتم که وسایلو بزارم تو کیفم یه چند دقیقه ای با ممد که ردیف جلو ی جلو بود یواشکی حرف زدم ... تقریبا همه نشسته بودن سر جاشون ... جلو یه جماعت اعم از مراقب و دانشجو با همدیگه یه دست مردونه ی محکم دادیم و کلی انرژی گرفتم بنده به شخصه !

 گفتم ممد " من یتوکل علی الله فهو حسبه "  راسته ؟ ... لبخند زد !

یه سری که قرآن آورده بودن سر جلسه ! ... اولین بار بود میدیدم ... از مسلمونای اینگلیس هم بودن ... دیکشنری رو اونم نه دیجیتال تازه اگه با دانشگاه رجیستر کرده باشی میشه آورد ... اما قرآنو انجیلو اینا رو اولین بار بود میدیدم ... جالب بود ! این داستان زلزله ی چین هم خیلی داغه و دانشجوهای چینی همه فرتو فرت دارن فرم "میتیگیشن " پر میکنن بخاطر خونواده هاشون که توی اون منطقه بودن ... تا یه تخفیفی بهشون داده بشه تو نمره و این حرفا.

یه نکته بگم اندر حکایت تقلب و این چیزا . اینگلیسی ها یه روش به کار میبرن و اونم اینه که وقت امتحانا رو تا میشه کم میکنن ... تو این وقت کم نه تنها آدم وقت نمیکنه از دیگری ببینه و یا به دیگری چیزی بده ، از تقلب هایی که بر هر صورت (روی کاغذ ، تو حافظه ی ماشین حساب ، روی دستو پا ) خود آدم با خودش آورده هم وقت نمیشه استفاده کنه . بطوری که اگه یه امتحانی رو از ۱۰۰ ٪ ، ۷۰ ٪ بگیری نمره ی خیلی خیلی خوبیه و همه بهت میگن " ... " !

 معمولا هم بعضی فرمولها و پارامتر ها رو توی سوالات میدن و دیگه عذری واسه دانشجو نمیمونه واسه تقلب ! خیلی جواب میده ... از معدود کارهایی بود که اینگلیسی ها میکنن و من حال کردم ! نکته اینه که طرف مجبور میشه همش سرش تو برگه ی خودش باشه و هر ۱۰ دقیقه  یه بار ساعتو ببینه بجای برگه بغل دستی و یا بعضا خواهرایی که رعایت حال برادرا رو نمیکنن و با وضعیت نامناسب سر جلسه حاضر میشن و باعث افتادن یه جماعتی میشن !!!  بعد ملت میگن پلیس چرا متبرجا رو میگیره ... خوب بابا جون میگیرتشون که درسا رو پاس کنی دیگه !!! (حرف سیاسی ! )

البته خود برادرای اینگلیسی که معمولا "اوکی" هستن و مورد خیلی باید حاد باشه که سر جلسه خودشونو بدبخت کنن ... سیاست بهتری دارن ... خوش خوشک میخونن ، بعد میان سر جلسه در عرض ۴۵ دقیقه مینوسن ، احساس کردن پاس میشن ، یا علی گفته با جلسه ی امتحان خدافظی میکنن و میرن پی مامان بچه ها یا اصولا مامانای بچه هاشون ! ( یاد روز عاشورا توی  مرکز اسلامی لندن افتادم ... آقایی رفته بود دم در قسمت خانوما میگفت "مامان شیرین عسلو بگین بیاد ! " ... داشتم فک میکردم حالا شیرین عسل یه اسم تابلوییه ... اگه اسم بچه مریم و یا از این چیزا بود ، تکلیف چیه ؟ )

سهند خیلی تعابیر جالبی در این زمینه داره ... باید کتابشون کنم ! جاتون خالی امروز کلی از دستش خندیدم ... از اون خنده های سینوسی ...

تا یادم نرفته بگم هوا خیلی اینجا خوب شده ... ینی اواخر اردیبهشت هوا خیلی خوب میشه ... ولی بدبختی اینه که هوا که خوب میشه ، باید امتحان بدی و شبو روز درس بخونی !

سهند امروز میگفت عجب گیری کردیم ما بابا ! میای بری دانشگاه سر کلاس ، از هوا و زمین بارونو تگرگو و برف میاد ... جدیدا زلزله هم میاد (یکی دو ماه پیش) که جای تامل داره ! تا هوا خوب میشه و همه جا سبز و خرم ، باید بشینی خونه درس بخونی ...

امروز امتحانمون ساعت ۲ بود ... منم تا ۷ صب بیدار بودم و مشغول ، از ۷ تا ۱۱ یه چرت زدم بعد رفتم پیش سهند تا ۱ ، ۱و ربع با هم مرور کردیم ...

 این رفتن از خونه به سر جلسه یک مسئله ای هست که خیلی مهمه ... بودن از دوستان که هفته ها واسه امتحانی خونده بودن و در مسیر به دانشگاه کلا مغز " فرمت " شده ... کااااممممل ! یعنی جوری بوده که طرف اسمشو یادش نمیومده سر جلسه ... در این حد ! ( قابل توجه دوستانی که در خارج از کشور و در شهرهای ساحلی و خوش آب و هوا تحصیل میکنن ! آشپز که دو تا شد ... نه نه ... هر کی خربزه میخوره و ادامه ... !)

 واسه همین امروز یا همش کف آسفالت رو بررسی میکردیم و یا مشغول حمد و ثنای پروردگار بودیم  بخاطر آسمون آبیش ! البته خوب بود ثوابی فرستادیم رفت توی توشه ی آخرت و هم اطلاعاتمون در مورد کف خیابونهای اطراف دانشگاه بالا رفت ... البته یه بنده خدایی میگفت که باباش گفته با تفکر و اعتقاد عملی به جمله ی "خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد" هم میشه توشه ی آخرت جمع کرد و نیازی نیس که بریم تو درو دیوار و آسمون و زمین !  ... در جواب این عزیزمون ، حرف خاصی ندارم !

 بعد از امتحانم که مشغول چک کردن جوابا و سوالا میشی و اونجاست که دونه دونه سوتی هایی که دادی گندش در میاد و دیگه رمقی واسه چشم نمیمونه که واسه خودش بچره !!! بدن هم به علت بی خوابی دیگه تحلیل رفته ( به علت جمع کردن درس یه استاد در ۲ روز !!! ).

جدا ما ایرانیا ویژگی هایی داریم که خودمون هم ازش غافلیم ... جدا میشه یه کلاس توی تابستون زد و حتی کتاب " چگونه درس یک ترم را در ۲ شب جمع کرده با نمره ی خوب پاس کنید " رو هم چاپ کرد !

البته هوای خوب یه سری مشکلات دیگه هم داره ... در فصل بهار هر جای دنیا که هستید از شیرازی جماعت فرار کنین !!!  بابا من یه سری چیزا در مورد این عزیزان شنیده بودم اما تا حالا از نزدیک لمس نکرده بودم !

نزدیک دانشگاه یه پیتزایی هست که ایرانیه و اسم یارو  اصغر ه و اتفاقا شیرازیه ... نه هوا هوای بهاری بود و اواسط اردیبهشت ... اصغر آقا میگفتن که هوا گرمه ... لطفا پیتزا سفارش ندین ... هم سخته درست کردنش ... هم واقعا حسش نیست ... یه چیز دیگه بخورین !!!   

البته ما مخلص همه شیرازو ها هم هستیما ! چندی پیش تعدادی شهید هم دادن ... حواسمون هست 

بله خلاصه ... اوضاع فعلن اینجوریه ... راستی یکی مث آقا مجتهدی دوره ۷ واسه ما "سلام" اس ام اس میکنن ، یه سری هم فوش خوار مادر ... اونم از سایت اینترنتی که پول نیوفته !!!  

اشکال نداره ... شما از رفقاتون خبر بگیرید ، روش فوش هم بدین ... ولی چندوقتی بود فوش فارسی نخورده بودیم ... اینگلیسیشو که زیاد میخوریم !!!

تعرفه "پیامک فارسی " رو هم که کم کردن ... خوبه دیگه ... بهههترین کار ! البته گوشت کیلو ده هزار تومن و برنج کیلو ۵ هزار تومنو اشتباهی اینجوری شده و اونا هم بحمدالله درست میشه ! (حرف سیاسی !!! )

راستی چندروز پیش داشتم به این فک میکردم که اگه ما تار رو تو موسیقیمون نداشتیم چی میشد ؟

این رو هم میزارم به حساب فشارای ایام امتحانات !

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:35  توسط صالح  | 

روز معلم با چند روز تاخیر

 

سلام !

این مدت زیاد وقت نیس ...

بی مقدمه ، روز معلم رو البته با چند روز تاخیر تبریک میگم و به نوبه ی خودم از تمامی معلمان و استادا (از مهدکودک تا دانشگاه) تشکر میکنم.

 بین خودمون باشه ها  ... این وضعیت مالی معلمین تو مملکت ما یه جورایی به نفع دانش آموزا هم هست ... معلمها مجبور میشن برن دعوا جلو مجلس و این ور اون ور ، دانش آموزا یه نفس راحتی میکشن !

 استدعا دارم اساتید به این همکارهاشون در کشور های مختلف یه تذکر دوستانه بدن ... بعضا دانشجوها رو خیلی شرمنده میکنن !

یه خاطره هم بگم (البته ۳ روز پیش خاطره شد ! ) ...

یه درسی داشتیم به نام "سیمولیشن" ، که امتحان نداشت و فقط ریپورت بود و تو گروه های دو نفره باید یه سری سوال رو جواب میدادیم ... منو سهند هم با کلی بدبختی نشسته بودیم نوشته بودیم و خلاصه اینقدر چیز خوبی شده بود که بقیه دانشجوها هر چی به روز تحویلش نزدیکتر میشد التماس دعاهاشون هم بیشتر میشد ... یکی قهوه مهمون میکرد ... یکی شام میخرید ... (البته بماند که این وسط بعضا آدم هم خرید و فروش میشه !!!)

ماهم در حد وسعمون دیگه ...

یه سری بودن هیچ کاری نکرده بودن ... سه روز مونده به تحویلش تازه نشستن سرش !

۳ روز پیش استاد محترم نمره ها رو دادن و خیلی به ما پایین نمره دادن و جالبیش اینه که نمره ی همون دوستان ، ۲ نمره هم از ما بیشتر شد و این وسط کلی التماس دعا ها رو مجبور شدیم پس بدیم !!!

ریپورتو  نیگا میکنی همشو استاد تیک زده ... اما نمره رو اصلا خوب نداده ... رفتیم پیشش، میگه نه اشتباه نوشتین ! میگیم خب پس چرا تیک زدی ... خودکار ور میداره تیکه رو میکنه ضربدر !!! میگه خوب شد حالا ؟ مشکلت حل شد ؟

حالا همین استاد محترم اگه سر دلش سیر نبود ، مجبور بود بره جلو قصر ملکه یا شماره ۱۰ داونینگ استیریت بسط بشینه تا یه چیزی بدن دستش !!!

خدا حفظش کنه ... ما که ازش دلخور نیستیم ... خاطره واسمون درست کرد ... دمشم گرم !

فلن !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:21  توسط صالح  | 

مختصر و مفید !

 

سلام !

من خوبم ... ممد هم خوبه ... شما هم ایشالا خوبید ...

حرف واسه گفتن زیاده و وقت هم کم ! خب ... نتیجه میگیریم که میشه حرفا رو موکول کرد به آینده.

از طرف منو ممد هر کی وظیفه داره بقیه رو بوس کنه ! واجب عینیه ! (البته فقط آقایون !) (چه شود !!! )

و اما چندتا عکس از این مدت ...

یکی دو روز مونده به تحویل سال نو (۱۳۸۷) ... دانشگاه ... ساعت ۴و نیم صب ... مشغول تمام کردن پروژه ها !!!

 

خونه ممد اینا ... ممد و خورشت آلو !!! (سیب زمینی ها یکمی سوخت اما عوضش خورشت بسیار جا افتاد) ...

خورشت رفت تو یخچال ... چون کباب تابه ای (سینی) رو دوستان بیشتر ترجیح دادن ! ... معرفی میکنم ... علی آقای صباغیان از رفقای ممد آقا و البته ما !

اتفاقات زیادی بعد از این عکس افتاد ... بطوری که فیزیک ظاهری منو ممد بعدش خیلی تغییر کرد ... اما به دلیل رعایت شئونات اسلامی از توضیح و انتشار عکس بیشتر معذورم !

ساعت ۳ صب ... گل درومد از حموم سنبل درومد از حموم ... ( خب حالا میتونید حدس بزنید چه اتفاقی افتاد اون شب ! )

اینجا هم اتاق اینجانب ... نیمه های شب ... منو ممد تو دل هم !!! (البته رو تخت هم میشد خوابید اما صفای رو زمین خوابیدن رو نداشت ! )

فلن ... تا بعد !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:6  توسط صالح  | 

برف بهاری ... مشعل بیاورید مشعل ...

خب اجازه ای که قرار بود صادر شه ، صادر شد و ... لینکشو در آخر مطلب گذاشتم !

.........................................................................................................................................................

سلام !

سال نوی همه مبارک باشه ایشالا و صد سال به این سالها و خلاصه از این حرفا ...

خیلی شرمنده که حدود دو هفته و نیم بود که چیزی ننوشته بودم ... به قول ممد "بار" نخورده بود دیگه ... اشکال نداره ...

حتما تو این هفته یک وقتی رو میذارم و مفصل این مدت رو توضیح میدم !

راستی چیزی که باعث شد این چند سطر رو بنویسم برفی بود که دیشب اینجا اومد و کلی هم نشست !!! (حدود ۱۵ سانت) البته در عرض ۲ ساعت نشست و صبح هم در عرض ۲ ساعت آب شد ... خلاصه که جالب بود ...

هوای اینجا هم تازه یادش افتاده زمستونی هم بوده !!! خاطره شد خلاصه ... برف بازی نکردیم راستشو بخواین ... (دیگه جوونا باید این کارا رو بکنن !!! ) البته ساعتش هم مناسب نبود ... بیشتر ترجیح دادم بخوابم تا ممد ، یا حتی پیتر رو "شیر برف" کنم(بشم! )

آهان ... راستی ... امروز تو لندن مشعل المپیک ۲۰۰۸ پکن رو آورده بودن و خلاصه اوضاعی بود ... یه مدتی بود که از اون خنده های سینوسی نکرده بودم ... البته از تلویزیون تماشا کردیم اما خیلی جالب بود ... یکی که از این آتیش خاموش کن های کوچیک آورده بود، حمله کرد و خلاصه نزدیک بود مشعل رو خاموش کنه ...

یه جا دیگه هم که تبتی ها حمله میکردن ، یه مسابقه ی کشتی گروهی درست میشد با پلیس ... واسه همین اگه سال بعد تو مسابقات کشتی جهانی تیم پلیس لندن رو دیدید تعجب نکنید ... بندگان خدا تفنگ که ندارن ... یه اسپری فلفل دارن با یه دونه باتوم ... خب دیگه کار دیگه ای هم نمیتونن بکنن بجز کشتی گرفتن ...

گویا چیزی حدود ۱۰۰ و خورده ای روز به المپیک مونده ... خداوند عاقبت همه رو ختم به خیر بکنه ایشالا !

خب در آخر هم به سوال مسابقه ی این هفته مون رسیدیم ...

اگه مشعل المپیک بیاد تهران ما چیکار باید بکنیم ؟

الف) فوش چینی بدیم !

ب) با همدیگه کشتی بگیریم !

ج) علیرضا دبیر رو پیدا کنیم و همه با هم کشتی بگیریم ... 

د)با تیم پلیس لندن که واسه مسابقا ت به تهران اومده بهمراه علیرضا دبیر کشتی بگیریم !

ه) هیچ کاری نکنیم و همه ی کار ها رو به "ممد قمبری" واگذار کنیم و همه با هم شعر "ماشاا... به تخم هندونه" رو بخونیم (فقط آقای لحمی اگه اونجا باشن ناراحت میشنااا) !!!

و) با یک تلفن حاج امیر رو خبر کنیم تا با موتورش بیاد و قضایا رو اول منیج و بعد اُکی کنه !

ز)خونمون !

ح)خونتون !!

 

این محسن هم که آدم نمیشه !!! آقای محمدی ! آقا جون این آدرس پستی خونتون رو بده بیاد !!! اسم خیابونتون رو یادم رفته ... کد پستی ۱۰ رقمی فراموش نشه ... اگه آدرسو ندی میدم در اون زیر زمینتو گل بگیرن تا آدم شی !!!

     

فلن !

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 8:21  توسط صالح  | 

سال نو !

 

سلام !

عیدتون مبارک ...

ایشالا که ... خودتون میدونین دیگه ... از این حرفایی که همیشه میزنن و هی سعی میکنن همش با "س" شروع بشه !!!

بنده در حالی دارم عید رو پیشاپیش تبریک میگم که ته زمین نشستم و دارم یه ریپورت رو که در اولین ساعات سال جدید باید تحویل بدم رو آماده میکنم ...

الان ساعت ۴و نیم بعدازظهر ه اینجا و گویا ۵ و ۴۵ صب سال رو تحویل میشه ... ماهم ۲ ، ۳ ساعت بعدش یکی تو سره خودمون میزنیم یکی تو سر پرینتر دانشکده ...

ممد هم از من بدتر ... نمیگم گرفتار اما مشغول ... حسابی مشغول پروژه ها و اساتیدشون ! 

اصلا هیچ احساسی ندارم !!! چرا ... پام خواب رفته ... جای یه نفر خالیه هی سیخ بزنه به پای ما !

میگن آدم هر کاری اول سال بکنه تا آخر سال هی همون کارو میکنه ... ما هم تحویل میدیم !!! اصلا همه کار ما با این تحویل میکنیم ... میدیم ... میشیم ... میگیریم ... میبریم و الا آخر.

خدا بیامرزه پدربزرگمو (بابا جون) خیلی دعا های قشنگی موقع تحویل سال میکردن ... خیلی دلم واسه یه دعای مشتی که زمین و زمون رو تکون بده تنگ شده ... 

اصلا مسابقه ... دعا کناش بسم ا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط صالح  | 

هسته ای ... جهادی ... رفتن لورا

 

سلام !

امیدوارم کما فی السابق اخلاق همه خوبه خوب باشه ...

خبر جدید اینکه چهارشمبه هفته ی پیش طرفای ساعت ۲ صب اینجا زلزله اومد !!! اونم به شدت ۴.۷ امواج درونی زمین (ریشتر ) ! ... لندن هم مقادیری احساس شده گویا اما گرچه بنده بیدار بودم اون موقه چیزی احساس نکردم و فرداش که رفتیم دانشگاه دیدیم همه دارن در مورد زلزله حرف میزنن ... یه بابایی میگفت آزمایش اتمی کردن اینگلیسا ... بنده هر چی که دلیل این لرزش بوده رو محکوم میکنم ...

سه شمبه ینی روز قبلش هم جاتون خالی یه کلاس داشتیم و استاد یه مهمون دعوت کرده بود تا در مورد انرژی هسته ای و نیروگاه های هسته ای درس بده ! بنده هم به نوبه ی خودم تمام تلاشمو کردم که سر کلاس نرم (!) ... اما نشد و خلاصه رفتیم ... هرچقدر هم تلاش کردم گوش ندم آخرش یه چیزایی رفت تو گوشم ... اگرچه انگشتام تمام مدت تو گوشام بودن ... به همین دلیل به نوبه ی خودم از آژانس بین المللی انژری اتمی پوزش می طلبم !

 استادمون یه خانومه فلسطینی هستش !!! شاگرد هم که ایرانی ... بحث درس هم نیروگاه هسته ای بود ... خلاصه کلی جذاب بود ... جاتون خالی ! حقیقتش همش سر کلاس یاد ممد قمبری بودم !!! (آخه هی این شعار " عقاب آسیا کیه ؟ انرژی هسته ایه ! " میومد تو ذهنم ...)

یه پروژه دکترا میشه با این خانم دکتر استاد فلسطینی برداشت و اونم طراحی و ساخت نیروگاه هسته ای یا همون سلاح هسته ای در ابعاد سنگ و پاره آجره !!!

شمبه صب  هم با ممد تصمیم گرفتیم یه سری تفریحات سالم داشته باشیم و قرار شد که زنگ بزنیم به رفقا ... خلاصه اینکه خیلی مفرح بود و کلی روحمون شاد شد ... شما هم اگر میدونستید که سیچی آدم کریمیه و پول صندوق صدقات میندازه واقعا روحتون از درون میشکفت !!! خیلی عالی بود ... بنده الان سرم خیلی شولوغه اما در اولین فرصت همه رو به فیض میرسونم از این بابت !

داداشه امیر آقا رو هم شنیدیم گرفتن که بسیار ناراحتمون کرد ... اما گویا ایشون دوباره آزاد شده پس ما الان ناراحت نیستیم ... اما دوستان همواره تلاش داشته باشن که ولایی بمونن !!!

خبر دیگه هم اینکه گویا علی آقای شفیعی مسئولیت تامین آب مسافرت جهادی امسال رو برعهده گرفتن و خلاصه بنده هم به نوبه ی خودم این موفقیت رو به دوره ی ۹ تبریک عرض میکنم و از دوستان تقاضا دارم کمال همکاری رو با ایشون داشته باشن و تا میتونن خلاصه در تامین این عنصر حیاتی مسافرت کوشا باشن !!! ...

حاج آقای مقدس زاده امر فرمودن که دوستان باید راهنمایی بشن در این مورد ... چون مسافرت در منطقه ی کرمان برگزار میشه ، ممد آقا یه سری اقلام رو لیست کردن تا دوستان در اسرع وقت تهیه کنن و بتونن همه جوره خلاصه علی آقای شفیعی رو یاری کنن !!!

موردی که ایشون خیلی تاکید داشتن و خوشبختانه ما هم در این ملک فخیمه ی بریتانیا ازش بی نصیب نموندیم (به لطف ممد) قاووت فرد اعلای کرمان هست که در خطه ی کرمان به "قووتو" معروفه ... این رو تا میتونید ممد آقا فرمودن استعمال کنید که جواب گرفتنتون رو خود دولت اینگلیس تضمین میکنه !!! این محصول در دو نوع ساده و پسته ای موجوده و خوبیش اینه که مهر استاندار هم نداره ... (لاتها میخورنش !)

واسه اینکه جنس تقلبی ندن بهتون ، بنده عکس اقلامی که اینجا به برکت سفر ممد آقا به ایران در ایام کریسمس بدست ما رسید رو گذاشتم ...

عکسها نیازی به توضیح ندارن و همه چی اعم از فواید و طرز مصرف هم درش کامل مشخصه !!!

 

راستی ایمیلی دریافت کردم مبنی بر اینکه تعداد معدودی از رفقا در مسافرت جهادی شرکت میکنن ...  لازمه بگم حاج آقای مقدس زاده طبق پیامی در گوشی اعلام فرمودن که واجب عینی است شرکت در مسافرت جهادی !!! مشکل آب رسانی هم که الحمد الله حل شد و خلاصه منتظر حضور میلیونی دوستان در مسافرت جهادی هستیم ...

 دفتر حاج آقای مقدس زاده قول نداده اما گفته داره تلاش میکنه یه اتوبوس از خواهرای جهادگر اینگلیسی رو از اینجا به منطقه ریگان اعزام کنه ... فقط بخاطر گل روی برو بچه های دوره ی ۹  .... حالا دیگه خود دانید !!!

و اما بعد ...

لورامون هم رفت و خلاصه بی لورا شدیم !!! ... دیگه ماشین نیست که باهاش بریم فروشگاه !!! اول قرار بود شب رفتنش بریم یه رستوران ایتالیایی توی مرکز شهر ، اما بیک زد پاشو تو فوتبال "قلم" (!) کرد و خونه نشین شد و بخاطر همین قرار شد "پیتزا ، پیجاما (بیرجامه ی خودمون ! ) ، پن کیک پارتی " بگیریم توی خوده خونه ! البته همه توی پارتی بودیم غیر از بیک که معلوم نشد کجا رفته بود ! ( به احتمال زیاد منزل آخر ایمانیش (!) )

خبر خاصی نبود دیگه ... همه رو پیتزا مهمون کرد و خلاصه مام خودی نشون دادیم و ثابت کردم هنوز هم چیزی از ارزش های چتربازیم کم نشده !!! ...

یادش بخیر ... روزای مدرسه رو که کسی جرئت نمیکرد پیتزا بیاره به عنوان ناهار ... البته یه نکته ای داشت اون پیتزا ها واونم اینکه تنها غذایی بود که عباس علی خادمی با اون قاشق معروفش نمیتونست بخوره !!!

اول مجلس که همه اخلاقا خوبه ... منهای بیک که غایب بود ...  

 

این عکس رو سامانثا خانم ویژه ی سیچی فرستادن و دارن تو عکس میگن که " میام میخورمتا !!! " البته همون طور که گفتم آقای سیچی الان دیگه آدم کریمی شدن و تازه صدقه هم میدن ... واسه همین سم قانع شد و گفت که سیچی رو نمیخوره ...

این چیزی که این دفه دوستان خریده بودن به قول خودشون عجب کوفتی بود !!! کلی سیستم داشت درست کردنش و خوردنش ... البته یه مسابقه سوالی هم بود که دوره میچرخید و هرکی میباخت باید از اینا میخورد ... البته من از جریمه معاف بودم و تا تونستم باختم !!!! 

شوخی شهرستانی آمریکایی ها رو ملاحظه میکنید !!!  پیتر و سم خیلی باختن اما از جریمه معاف که نبودن ... این جوری شدن !!! (سیچی تسلیت میگم (!) )

این عکس هم ماله چند وقت پیشه ... پیتر خیلی خوب داره فارسی یاد میگیره و مخصوصا وقتی به هم تلفن می کنیم اولش میگه ": سلام داداش ! چیکار میکنی ... خیلی میخوامت  !!! " و بعد صحبت رو ادامه میده ... (البته لهجه ی "چیکار میکنی" ش یه مقداری به افغانستان نزدیکه !!!

چند وقت پیش هم یه ایرانیه رو گیر آورده بوده تو دانشگاه و گفته سلام داداش چیکار میکنی ... خیلی میخوامت ... یارو اول هنگ کرده بعد تا نیم ساعت داشته میخندیده !!!

البته فوش هم توپ بلده بده ها ... همه چی ... فقط تلفظ "خ" نه براش سخته ، ترجیه میده از مابقی عبارات استفاده کنه ... البته بهشم گفتم کجا و چه وقت باید استفاده کنه ...

در مورد پوشش هم ایشون خیلی ولایی عمل میکنه اخیرا و بلخره موفق شدیم ما پیرهنش رو روی شلوار بیاریم ... اونم شلوار پارچه ای ... میگی نه ؟ ... اینم عکسش ... ببین چه راضیه ... میخنده !!!

 فلن ... تا بعد ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:15  توسط صالح  | 

لورا میرود ... آبگوشت میخوریم !

 

سلام !

اول یه نکته بگم و اونم اینکه با ممد دوتایی توفیق داشتیم هفته ی پیش با یه سری از رفقا صحبت کردیم و جویای احوالات شدیم ... الحمد لله همه خوب و سر حال بودن ... فقط نوید تازه از راه رسیده بود خسته بود ... شام هم نخورده بود و تازه تو خونه داشتن بهش چپ چپ نگاه میکردن که چرا این موقع شب داشته تلفن حرف میزده اونم طولانی !!!

یه سری از دوستان هم تازه از برنامه ی استخر فارغ شده بودن و میخواستن به سنت بعد از استخر عمل نکنن که ما زنگ زده مچشان را گرفتیم ! سردار حاج امیر آقای نوبختی هم سلام رسوندند ... التماس دعا داشتن ! 

دوستان گلایه میکردن که چرا شماره ی من و ممد رو ندارن و دلیلش رو از ما جویا میشدن ؟!! راستش ما هم دلیلشو نمیدونیم ! واسه همین لطفا هر کی دلیلشو فهمید بیاد بگه که مشکل حل بشه !

داشتم مطالب قبلی رو مرور میکردم ، دیدم هیچ موقه نشده که در مورد غذا مذا ننوشته باشم ! واسه همین هم جا داره که بگم امشب هم جاتون خیلی خیلی خالی ممد آقا آبگوشت ... تکرار میکنم آبگوشت بار گذاشته بودن و خلاصه دو تایی زدیم به بدن در حد بنز ... تازه گوشت کوبیده هم داشتیم که با ته لیوان کوبیدیم و خوردیم. به اینا ماستو خیار با شوید کوهی و نعناع رو هم اضافه کنید !

خاطره شد خلاصه ...

جای برادرا هم خالی دیشب منزل ما (محل سکونت ! ) جلسه ای اتفاقی برگزار شد که ایشالا باید بصورت عملی و فیس تو فیس بنده با برادرا در موردش صحبت کنم که میره تا تابستون ! اما این پیتر عجب ناقلایی ه بابا ! و از اون ناقلاتر سم و لورا ! خیلی مثبت ارزیابی میکنم نتایج این جلسه رو !!!

 خبر دیگه اینکه ، لورا مون داره میره از خونه ! ینی اصن از برمینگهام داره میره ... طرح کادرش اینجا توی بیمارستان دانشگاه تموم شد ، دیگه میره وره دل مامانش اینا تا ببینه چی میشه ... میگه واسه پرستارا کار خوب پیدا نمیشه ! اما ایشالا که پیدا شه ... خوبشم پیدا شه ... انصافا در حق ما خواهری کرد ... نه اینکه ماشینم داشت ... خلاصه خیلی زحمتش دادیم ... دکتر خونه هم بود دیگه ... جلوش آموکسی سیلین ۵۰۰ مینداختیم بالا میگفت اینا رو بدون نسخه نباید بخوری ! البته منم جوابشو میدادما ...  ولی یکمی از ادب به دور بود خلاصه !

قراره این پنجشمبه همگی بریم واسش شام بخوریم بیرون !!!  البته میگه ماهی یه بار میام بهتون سر میزنم ... فعلا سر اتاق لورا دعواس ... هم یازان میخوادش هم سم ... اما سم آخر ترم داره میره خونشون آمریکا و ۲ ماه میمونه ( از مزایای فوق لیسانس هنر خوندن ! ) واسه همین یازان به احتمال زیاد میره تو اتاق لورا و باید منتظر بشینیم ببینیم کسی جدید پیدا میشه بیاد جای لورا یا نه ...

البته ناگفته نمونه تمامی هم فلتی ها متفق القول تاکید دارن که داشتن یه اتاق به عنوان " اتاق مهمان" از اوجب واجباته !!! ... ولی خب بهر حال باید دید صاب خونه نظرش چیه !

همین جوری هم که دارین میخونین ، نظرتون رو به بههههترین موزیک جلب میکنم و از "امیرحسین" هم دوباره به خاطر دی وی دی هایی که فرستاده تشکر مینمایم ! بههههترین دی وی دی ها !

این دفه جاتون خالی نه (!) ، فیلم سنتوری رو فهمیدیم میشه آن لاین دانلود کرد !!! کردیم ... دیدیم ... کلی هم اون شب حالم خوب بود ... حالم بد شد که هیچ ، صبش کلاس رو هم خواب موندم و خلاصه یه جلسه با یه استاد داشتم اونم یادم رفت و یارو ایمیل زد و شاکی شد و باقی ماجرا ... بعد بی بی سی رو چک کردم دیدم بببلله ، حاج آقای مهرجویی ، پیام دادن که هر کی دانلود کنه یا سی دی شو بخره ببینه ، هر چی دیده از چشماش دربیاد و ایشالا بخوره تو کمرش و اون وره خط ایشالا چوب تو کلش بزنن و از این حرفا !!! فهمیدم عقوبت دانلوده گویا شامل حالم شده و لازم میدونم همین جا از حاج آقای مهرجویی پوزش بخوام ... ایشالا ایشون مبلغ بیلیط سینماشو به همراه شماره حساب بگن ، بنده مبلغ رو به پوند حواله کنم !!! گرچه خیلی سخت شده اخیرا و الان بانک میری یه لیوان آب میخوری ، چک میکنن ببینن شامل تحریم نباشه !!! 

در انتها هم هادی یه عکس نوستالژیک به قول خاررررج فرستاده که روی ماهشو از دور میبوسم و بعدش توجهتون رو به این هم جلب میکنم ... بببهترین عکس ! هر کی گفت خونه ی کیه جایزه داره !

 

... چو شو گیرُم خیالت رو در آغوش سحر از بسترُم بوی گل آیو !

فلن !

داشت یادم رفت شماره تلفن ها رو بدم دوباره هاااا !

منزل (محل سکونت !) : ۰۰۰۷ ۲۸۸ ۱۲۱(۰) ۴۴+

موبایل : ۷۸۹۵۴۶۲۴۰۲ (۰) ۴۴+

منزل حاج آقای مقدس زاده : ۷۰۰۳ ۲۸۸ ۱۲۱ (۰) ۴۴+

موبایل حاج آقای مقدس زاده:   ۷۵۱۵۴۱۳۳۰۸ (۰) ۴۴+

ایشون یه خط موبایل دیگه هم دارن که همه شمارشو ندارن و در موارد مقتضی !!! فقط کسایی که مشترکا تشخیص بدیم شماره شو خواهند داشت !!! ... اگه قول بدین بچه های خوبی باشین و شیطونی نکنین ، اونم بهتون میدم ... فقط اولش زود باید خودتونو معرفی کنینا وگرنه ...

  

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 5:49  توسط صالح  | 

اینم یه جورشه دیگه !

 

 سلام !

اینم یه جورشه دیگه ... وقتی اینگلیسی جماعت مسلمون میشه همین میشه دیگه !!!

 دادم پیتر گوش کرد ... بیچاره قاطی کرده بود ... نمیدونست اینگلیسی شو گوش کنه یا جیگولی جیگولشو !!! اماااااااا راضی بود !!! 

Brighter than the sun
Farer than the moon
Your beauty is so dazzling
Bigger than the sea
Higher than the cloud
Your soul is so enlightening
What I'd give to see your face
Beaming with so much grace

Brighter than the sun
Farer than the moon
Your beauty is so dazzling
Bigger than the sea
Higher than the cloud
Your soul is so enlightening
Brighter than the sun
Farer than the moon
Your beauty is so dazzling
Bigger than the sea
Higher than the cloud
Your soul is so enlightening
What I'd give to see your face
Beaming with so much grace
Brighter than the sun
Farer than the moon
Your beauty is so dazzling
Bigger than the sea
Higher than the cloud
Your soul is so enlightening


We're likely from those
You welcome with a smile
As you call your nation "come to my side"
Or will I see you frown and then turn away
I did let you down I forgot this day
What I'd give to see your face
Beaming with so much grace
Brighter than the sun
Farer than the moon
Your beauty is so dazzling
Bigger than the sea
Higher than the cloud
Your soul is so enlightening


 

Your smile is so bright
It lits up the dark nights
From mercy and lights
You're my waiting heart
I know that I'm weak
Of my since I can't speak
You're mercy I seek
Though I'm not worthy
What I'd give to see your face
Beaming with so much grace
Brighter than the sun
Farer than the moon
Your beauty is so dazzling
Bigger than the sea
Higher than the cloud
Your soul is so enlightening


و اما از آلبوم خاطره ها !!!

فقط یادمه یه تابستون بود و مکان هم خونه قبلی ما !!!

 تا جیگولی جیگول بعدی !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:30  توسط صالح  | 

ریش ، آش ، ریش ... عدس پلو ، کوکو سیب زمینی !

سلام !

آقا همش تولده این هفته گویا !!!

۲ تا میلاد که ۲۲ و ۲۶ بهمن باشه !!!

هم چنین ، یوم الله ۲۲ بهمن که درسته تولد نیس ولی سالروز میلاد با سعادت حبیبنا و شفیقنا ، حاج محمد مقدس زاده ی کرمانی هستش که بنده به نوبه ی خودم تبریک عرض مینمایم !

هاااا ... ببینید ایشون از بدو تولد "ولایی" بودناااا ! 

شادش میکنییییم !!!

..........................................................................................................................................

ببخشید که بعد از تاسوعا و عاشورا دیگه وقت نکردم مطلبی بنویسم ... این حضرات اساتید جدا اینجا خدمت میکنن ، کردنی !

اول یه سری بنده گزارش کارایی رو که کردیمو بدم ! 

اول اینکه ممد آقا اومد خونه ی ما و سر و کله ی ما رو یه حالی بهش داد و ۱۰ پوندی کار کرد ... پره ماشین اصلاحش گرفت ریشای مارو برد و پروفسوریش کرد !!!

    

تا اونجا که یادمه گفته بودم که اینجا ممد آقا آش رشته درست کرد و خلاصه کل هرچی آشپز بود رو خوابوند ... به همفلتی هاش هم آش دادیم خوردن و حالشو بردن ... خوبه !!! هرچی بهشون میدیم میخورن ... لات شدن ! ولی انصافا خیلی آش جا افتاده ای شده بود ... دسته ممد آقا درد نکنه.

 

هفته ی پیش به قول ممد بار خورد رفتم خونشون و جاتون خالی یه عدس پلو ی مشتی با خرما و کشمش زدیم به بدن ... در حد تیم ملی خودمون نه ... برزیل !

دن و کریس و فیل ( نه اون فیل ! ) که همفلتی های ممد باشن هم با خواهرای ایمانیشون (!) اومدن و خلاصه جمعیتی شدیم در آشپزخونه ی ممد اینا ! خواهر ایمانی کریس که گویا به آشپزی خیلی علاقه دارن هی دستور پخت غذاهای ایرانی رو از ممد میپرسید ... با ممد تصمیم گرفتیم که یکی از همین غذاها رو واسشون درست کنیم تا هم خواهرمون رو با غذاهای ایرانی بیشتر آشنا کرده باشیم و هم ... گیر ندین دیگه !!! قرار شد کوکو سیب زمینی واسشون درس کنیم ... آدم واسه هر چی که نباید بگه " چرررررررااا ؟! " ...فقط من باید بگم !

خلاصه یه کاره رفتیم مغازه خرید کردیم و آوردیم و پختیم و دادیم ملت خوردن ... تازه فرنی زعفرون هم درس کردیم ... به عنوان دسر که سیستم خارجی هم بشه !!! خاااارررج !!

کلی حال کرده بودن دیگه ... بعدش هم کتاب زبان آوردیم و چند تا کلمه و اصطلاح جدید یاد گرفتیم ... کاربردی آقا کاربردی !!! فهمیدیم که نباید از عبارت " دو یو گیو ؟! ... هو ماچ ؟!!! " استفاده کرد !!! ... (البته مزاح فرمودیم ! )

بببله ... بعدش شب پیش ممد موندم و تا صب نشد بخوابیم ...

همچنین به منظور ایجاد وحدت هر چه بیشتر بین مسلمین و نیز بی اثر کردن خدعه و توطئه ی استکبار جهانی یهو دستم خورد و ریشای حاج آقای مقدس زاده هم پروفسوری شد !!! ریشا که پروفسوری شد گفتیم به یمن این شب عزیز دوستان رو واسه نماز صبح بیدار کنیم (البته این ایده ی ممد بودا ! ) ... بلخره ممد آقا رو راضی کردم که کله ی سحر زنگ نزنیم و ساعت ۸ و ۹ صبح زنگ بزنیم ... کلی هم چیز میز آماده کرده بودیم تا بگیم ... اما خنده های من متاسفانه مانع از سر کار رفتن دوستان شد ! و ناقلاها زودی فهمیدن ... اما اشکال نداره ... دفه ی بعد جبران میکنیم ایشالا !

خب دیگه بسه ... خسته شدم توجهتون رو به چند عکس و فیلم جلب میکنم !

ببههترین عکس !

 

 خونه ی ممد اینا 1........ به به !

خونه ی ممد 2....... دیدین آدم میاد عکس بگیره فیلم میشه ؟! ... خاطره شد دیگه !

آش 1 ........ اینجا ببببهههترین آش رو خوردیم ! سهند رو میشناسین ... اون یکی آقاهه آقای علی محمد خانی هستن از دانشجوهای فوق اینجا در رشته ی مکانیک ! اتفاقا ابوی ایشون با ابوی ممد اینا هم رفیق چند ساله در اومدن و خلاصه از این حرفا ! البته  با میثم ما تا اونجا که بنده جویا شدم فامیل نیستن !

آش 2

 فلن !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 5:15  توسط صالح  | 

روز عاشورا و شام غریبان در لندن !

 

سلام !

بی مقدمه برم سر اصل مطلب. جمعه بعدازظهر بود که از ممد شنیدم میخواد بره لندن ... اونم کی همون فرداش شمبه که میشد روز عاشورا !

آخه خوش غیرت نباید به من بگی ببینی منم میام یا نه ؟ حالا واسه چی میخوای بری ؟

البته بماند که واسه چی باید میرفت لندن ، اما برنامه طوری "منیج" شد اصطلاحا که روز عاشورا رو هم خیلی مفصل و پر پیمونه برگزار بشه .

حقیقت امر اینه که توی لندن یه مرکزی هست به نام مرکز اسلامی انگلیس که مال شیعه ها هستش و به طور کامل دست ایرانیا میچرخه ! توی محله ی "کیلبورن پارک" هستش و ساختمونی داره و خلاصه سیستمی ...

یه مجمع (جهانی) اسلامی هم هست که باز اونم به وسیله ی ایرانیا اداره میشه ... یه کانون اسلامی هم هست که گویا مال دانشجوهاس و خلاصه سیستمش دانشجوییه ...

تازه اینا مال ایرانیاس ... شیعه های بحرین و عراق و لبنان و افغانستان و ... هم مکان های خودشون رو دارن اما تو مراسمهای ایرانیا خوب شرکت میکنن ...

خلاصه اینا تازه ماله شیعه هاس ... سنی هام که الا ما شا ا... مسجد و منبر دارن ... بخصوص تو شهرهای پرجمعیت.

خلاصه به قول ممد ، منم بار خوردم و لندنی شدم. جمعه شب بعد از مراسم خودمون تو برمینگهام اومدم خونه ممد اینا خوابیدم ... جاتون خالی وره دل هم ! یه بیرجامه حاج آقایی هم به ما داد با یه پیرهن که میگفت مارکش خیلی خارجیه و از باباش دودر کرده بود !

بلیطمون واسه ۶ صب شمبه بود و ساعت ۵ و نیم بود که زدیم بیرون ... میلیمتری رسیدیم به اتوبوس. البته ناگفته نمونه که راننده تاکسیه مسلمون از آب درومد و مرامی ۲ ، ۳ تا چراغ قرمز و به خاطر ما رد کرد !!! ... خلاصه رسیدیم به اتوبوس !

سر صبحی اتوبوس پر آدم بود و یه دوتا جا ته اتوبوس پیش یه آقا کچله پیدا کردیم و تا نشستیم ، ایستگاه ویکتوریای لندن رسیده بودیم ... تا حالا اینجوری نخوابیده بودیم تو اتوبوس ! من که هیچی نفهمیدم ... خلاصه رفتیم متروی لندن و ساعت ۹ و نیم اینا بود که رسیدیم مرکز اسلامی ... تازه داشتن سالن رو واسه مراسم عاشورا آماده میکردن ... کم کم شولوغ شد و مراسم هم شروع شد ... خلاصه سرتون رو درد نیارم ... تا ظهر اونجا بودیم و نفری ۲ پرس قیمه خوردیم +آب و شیرکاکائو ! بعد رفتیم دمبال کار بارای ممد ...

بعدازظهر حدود ۳ رفتیم هاید پارک و با جمعیتی مواجه شدیم که اصلا انتظارشو نداشتیم ... حدود ۴۰۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر اعم از ایرانی و عربو و آفریقایی همه با هم سینه زنی میکردن ... البته ۷۰ درصد جمعیت ایرانی بودن ... تازه کلی هم بیرون از دسته وایساده بودن به تماشا و یا پخش کاتالوگ و بروشور ! هر چند متر به چند متر هم یه پلیس کنار جمعیت راه میرفت و جلو و عقب دسته هم چند تا آمبولانس و  ماشین پلیس حرکت میکرد !

با جمعیت رفتیم مجمع اسلامی و اونجا بعد از نماز مغرب و عشا دوباره ۲ تا عدس پلو زدیم ... بعد ۲ تا قیمه هم خوردیم ! ... دوباره راه افتادیم با اتوبوس اومدیم مرکز اسلامی ... ا رسیدیم دیدیم دارن شام میدن ! ... یه مرغ و یه شله زرد گرفتیم اما نخوردیم ... ممد نذاشت !!! گفت ببریم واسه کسی !

دوباره افتادیم دمبال کار ممد ...تا ۱۱ شب که سوار اتوبوس شدیم و تا نشستیم برمینگهام پیاده شدیم ...نمیدونم چرا اینقد زود رسیدیم !!! تا رسیدیم خونه ممد اینا ۲ و نیم شده بود ... خوابیدیم و ظهر یکشمبه بیدار شدیم !!! شبش هم که رفتیم تکیه ی خودمون توی برمینگهام که شب آخرش بود ...

خلاصه این دهه بخصوص تاسوعا و عاشوراش خیلی پر بار برگزار شد ...

یه چیز خنده دار بگم و بریم سره عکسا ... با یکی توی همین مراسمه صحبت میکردیم دیدیم داره میگه آره امسال فلان شد اما محرم ۲۰۰۷ بیسار شد ... گفتیم مگه فیفا س که ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ داشته باشه ؟ ... گفت آره تو خارج ما اینجوری میگیم... امسال محرم ۲۰۰۸ بود ...پارسال محرم ۲۰۰۷ !

 اینم یه جورشه دیگه !

و اما عکسا و فیلما !

اول ... شمبه ، روز عاشورا ، لندن ...

لای جمعیت !

حالا اینوره خیابون !!!

اینجاش خیلی جالب بود ... یه سری جوونا بودن اینوره پیاده رو راه میرفتن و با کسایی که داشتن تماشا میکردن و عکس میگرفتن صحبت میکردن و بهشون بروشور و روزنامه میدادن ... نمیدونم چرا هر جا منو ممد میرفتیم میخوردیم به این خواهرای احتمالا لبنانی !!! شاید هم برعکس !!! ... میرفتن ملت رو به خصوص جوونا رو گیر مبآوردن و قضیه رو براشون توضیح میدادن و اونارو یه گام به اسلام نزدیکتر میکردن ... ! رفتیم بهشون گفتیم خب مارم به اسلام نزدیک تر کنین مث این دو خانم باشخصیت توی عکس ! گفتن ای ناقلاها ! ... با نصیحت ما شما آدم نمیشین !

بببلللله ! ... کلی خواهر مث این خانم باشخصیت می ایستادن و عکس میگرفتن و سوال میکردن که چی شده مگه ؟! ... به نظر شما منو ممد باید چیکار میکردیم ؟!!

یه خانومه با سگش داشت راه میرفت ... تابلو بود که سوال داشت ! ممد رفت و سوالاتش را با متانت پاسخ داد !!!

اینم ترافیکی که شیعیان واسه لندنی ها درست کرده بودن ! یه جا یه خانومه مسن اینگلیسی از اون طرفه خیابون اومد وسط خیابون و شورو کرد داد و بیداد کردن ... اول همه فک کردن داره فوش میده ... بعد دیدیم نه بابا بنده ی خدا داره میگه سلام خدا بر همتون ... ماشالا ...همتون ایولا دارین !!! ... پلیس سه سوته اومد خواهرمون رو جمش کرد بردش اونور خیابون !

جالب بود ... این اطلاعیه ای بود که شرکت واحد (!) لندن توی ایستگاه های اتوبوس زده بود مبنی بر اینکه به علت راهپیمایی روز عاشورا فلان مسیرها از کی تا کی بستس !!!

 یکشمبه شب آخرین شبی بود که تو برمینگهام مراسم بود ... منو ممد و سهند هم دیر رسیدیم یه خورده ... اون شب سفره حضرت رقیه (س) انداخته بودن و شب آخر هم بود چلو کباب دادن ... البته بعدش باید کل پارچه مشکی ها و پرچم ها و ... رو جمع میکردن چون دیگه شب آخر مراسم بود و باید اونجا رو که یه مدرسه بود رو تحویل میدادن ... مام موندیم کمک ... عکس هم گرفتیم تا حسابی ریا بشه !!!

یکشمبه ، ۱۱ محرم ، برمینگهام

سفره ی شب آخر !

ممد آقا ، ایستاده در جایگاه علمای اسلام !

منو سهند !

حالا فیلمای روز عاشورا تو لندن !!!

 دسته ی عزاداری(1)(تقدیم به هادی عزیزم ! )

دسته ی عزاداری(2)

توضیحات ممد !

 توی کوچه پس کوچه های لندن !!!

 (اگه روی فیلما کلیک کردین و صدا داشت ولی تصویرش نیومد ، اگه یکی دوبار "ریفرش" کنین تصویرش هم میاد ! ایشالا البته)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:25  توسط صالح  | 

بیعت !

 

...

امشب شب بیعت است ...

بیعتی که برداشته می شود ...

امتحانی تک سوالی دارند ... سخت ... شاید هم نه ...

"میروی یا میمانی ؟"

 

مشعل ها همه خاموش ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 7:12  توسط صالح  | 

کریسمس دی پارتی !

 

سلام !

گفته بودم که روز کریسمس پیتر نزدیک به ۳۰ نفر رو دعوت کرده بود و  خلاصه مجلسی به پا شد اینجا درخور !!!

قرار بود هر کی یه چیزی درست کنه و بیاره تا غذا کم نیاد ... البته ناگفته نمونه که کلی غذا اضافه اومد و تا یه هفته بعد ما داشتیم دسر میخوردیم ! البته یه سری غذا هم موند که هیشکی دوس نداشت که بخوره !!! (آقا جون بلد نیستی کسی زورت نکرده حتما آشپزی کنی !)

ممد که داشت تهران حالشو میبرد اما سهند شبه قبلش خودشو رسوند !

خودتون ببینید دیگه !

کریسمس ایو (شبه کریسمس دی ) ذبح به سبک آمریکایی !

 

اینجا تازه سهند از فرودگاه رسیده ... سوغاتی آورده بود واسه پیتر

بوقلمون رفت توی فر ... از ساعت ۱۰ شب تا فرداش ۱۰ صبح/ فردا ظهر ساعت ۲ ... کریسمس دی !

           

آقا از من به شما نصیحت !!! چینی جماعت دیدید غذا به دست داره میاد طرفتون ، فرار کنین ! حتی اگه فقط سبزیجات بود !!!

 

حیاط خونمون ! ... هزار بار گفتم ... باز هم میگم ... " ان مع العسر یسرا "

عکس آخر ... همه با هدیه های کریسمسشون ! 

یادتونه یه روز گفتم ممد اومده بود و عکسای منو دیده بود و گفته بود نذار اینا اینجا خاک بخورن ! حالا منم تصمیم گرفتم هر دفه یه عکس بذارم اینجا ... اگر عکسی دارین که میشه اینجا گذاشتش بفرستینش بیاد !

 این عکسو ممد خیلی دوس داره ... منم همین طور !

تا بعد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:18  توسط صالح  | 

از هر دری ، دری وری !

 

سلام !

این چند وقت اتفاقات زیادی افتاد که وقت نشده هنوز بیام اینجا بنویسم ... حالا بعدا ایشالا....

اول اینکه خوب حالی میکنیناااااااا ... برف میاد هی اونجا و هی تعطیل میشین ... فک کنم یه ۱۰ ، ۱۲ روزی بشه که با تعطیلی ها حال میکنین !

اینجا از آسمون سنگ هم بیاد همه باید سره کار و زندگیشون باشن ... قشر دانشجو هم که مثل همیشه بیچاره و آسیب پذیر ! ... دیگه عادت کردیم ... هر روز که چترمون میشکنه ... خیس خالی میشیم ...

اما ممد یه چتر خریده (البته ۲ تا خریده یکی واسه من یکی واسه خودش ! ) باد میخوام بیاد بشکونتش ! از تجریش خریده ... هفته ی پیش داشتیم وسایلی که مامانم اینا دادن رو با ممد میوردیم خونه ی ما ... بارون گرفت ... با ممد کل کلمون گرفت ... تا خونه بدون چتر اومدیم ... خاطره شد !

حالا ممد  ریپورتشو تحویل داده ، خودش قراره واستون تعریف کنه چقدر بار آورده و چطوری ! فقط بگم که ۸۰ کیلو بار رو با بریتیش ایرویز آورده و فقط ۵ کیلو اضافه بار داده !!!  ( و این است توانایی در ... ! )

اجازه بدین تا در یک مطلب مجزا موادی و چیزهایی که به این وره آب اومده رو بررسی کنیم !

راستی ! در طی مراسمی هدیه ای که محسن عزیزم واسم فرستاده بود توسط ممد به من تحویل داده شد و توضیح بیشتری در این مورد نمیدم ... اما اینقدر این هدیه خوشگل کادو شده بود که دلم نمیاد بازش کنم ! به هر حال از راه دور روی ماهتو میبوسم محسن جان و ممنونم از کادوت !!!

همچنین امیر حسین عزیز دو تا دی وی دی واسم داده که کل آثار شجریان توشه ! هنوز فرصت نکردم توی کامپیوتر بذارمشون ... اما بازم خیلی خیلی ممنونم و بوست میکنم !

.......................

مطلب بعدی در مورد منزل محسن عزیز هستش که این روزها خیلی ذهن همه رو به خودش مشغول کرده ! ... ایشون طی یه سری مذاکرات فشرده یک سری مسایل رو گویا با امید مطرح کردن و ان شا ا... که خیر بوده نتیجه ... که از قدیم گفتن "الخیر فی ما وقع ! "

سیبیلای امید رو هم خیلی دوس داشتم ... کلی بهم انرژی داد ... !!! هادی هم یه سری عکس از خودش داده بود که اونام خیلی جالب بود !

 

 

  

 کلی انرژی گرفتم !!! بخصوص بعد از چند هفته ی سخت !

این ده روز همه رو دعا کنین ... ته لیست هم ما رو !

تا بعد !

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:57  توسط صالح  | 

از افکار تا سرنوشت !

 

سلام !

از حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام:

 مراقب افکارت باش که گفتارت می شود...

              مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود...

                      مراقب رفتارت باش که عادتت می شود...

                             مراقب عاداتت باش که شخصیتت می شود...

                                          مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود ! 

 

                                      عید غدیرتون مبارک !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 4:25  توسط صالح  | 

کریسمس !

 

سلام !

پیشاپیش کریسمستون مبارک باشه ایشالا ... بلخره هر چی باشه تولد حضرت عیسی (ع) هستشو خلاصه از این حرفا .

دوشنبه شب اینجا شبه کریسمسه و سه شنبه هم روز کریسمس ! میشه ۴ دی. 

قراره سه شنبه کلی آدم بیان خونه ی ما ... "کریسمس دی" شون رو جشن بگیرن ... البته بانی اصلی پیتره ...

تا حالا شدیم ۲۰ نفر ... اکثرا که چه عرض کنم همه تقریبا دوستای پیتر هستن ... دیشب کلی خندیدیم !!! مونده بودیم پولشو چیکار کنیم ... آخه کریسمس الکی نیس ...کلی جینگول بینگول داره ... کادو باید بخری ، غذای درستو حسابی باید درس کنی ...

هفته ی پیش با رفقاش رفتیم "کازینو" ... با هزار بدبختی منو راه دادن تو ... چون باید ۲۵ به بالا باشی و اگه بین ۲۱ تا ۲۵ هم باشی باید کارت شناسایی داشته باشی ...

خلاصه ، همه دوستاش یا باختن یا نهایت ۲۰ پوند کاسب شدن ... پیتر ما (چون از من به عنوان مشاور بهره میبرد !!! ) ۱۴۰ پوند کاسب شد ... کلی حال کرده بود ... نزدیک ۳۰۰ دلار !!!

دیروز هم دوباره رفته بود و این بار ۲۵۰ پوند برنده شده ... کلی الان داره اینجا شیلنگ تخته میندازه و میگه این از الطاف خفیه الهی بود تا بتونه جشن سه شنبه رو راه بندازه ....

 واسه همین دیگه همه رو مهمون کرده و دیگه قرار نیس کسی دنگ خودشو بده ... فقط باید یه کادوی کوچولو در حد ۵ تا ۶ پوند بیاره !

 راستی ، هم خونه ها هم غیر از منو پیتر همه رفتن عشق و حال !

لورا که رفت "کرو" ور دل مامانو باباش ...

یزن هم رفت اردن و بعدش هم با خانواده میره دوبی ... تازه موقع برگشتن میره پاریس و بعد میاد اینجا ... دلیلش بماند که اگه بخوام توضیح بدم ۱۰ تا پست باید بنویسم ... فقط به همین بسنده میکنم که از قدیم گفتن "بسوزه پدر عشق " !!! 

البته سوخت و ساز دیگه نداره ... تا وقتی که "فلوس موجود " باشه ... طرف مریخ هم باشه ، مشکلی نیس !

سم هم که کلی خوش به حالش بود این مدت ... هفته ی پیش شوهر آینده شون (ایشالا ! ) به نام آقا "بلر" از آمریکا اومد و دو سه روزی اینجا بود و جاتون خالی یه شب همه رو شام هم دادن  ... بعدا عکسهاشو میذارم ... حالام دو تایی پاشدن رفتن پاریس و رم واسه تعطیلات کریسمس !

نه ... پسر خوب و مودب و تحصیل کرده و خونواده داری بود ... ایران هم اومده بود ! البته میگفت ارمنستان که رفته بعد رفته نخجوان و یه جل بهش گفتن اگه دو متر بری جلو تر میشه ایران ! اون هم رفته بود و کلی هم حال کرده بود ... کلی هم از اون ۲ متر عکس گرفته بود !

بیک مونده بود که اونم دیروز برگشت فرانسه پیش خانواده !

ممد و سهند هم که ایرانن ...  گزارشات واصله حاکی از اینه که خیلی داره ممد حال میکنه و یه مشهد ضربتی با مادر محترمشون هم رفته و میگه جای منم خالی کرده ... ایشالا که کرده !

من موندم و پیتر ...

خوبه حوصلمون سر نمیره ... پیتر که ۳ و ۴ و ۶ و ۷ و ۸ ژانویه ۶ تا امتحان داره (تو یه روز ۲ تا ) و هر روز بنده بهش تسلیت میگم و چون عین خیالش هم نیس ، از خداوند شفای عاجل خواستارم !

خودمم که یه امتحان ۴ ژانویه دارم و ۲ تا ریپورت سنگین یکی ۳۰ درصد کل نمره واسه ۷ ژانویه ! کلاس خصوصی هم که جای خودش !

عید قربانتون راستی مبارک ... عید غدیرتون هم پیشاپیش مبارک ... اینجا داریم با اینور اونور صحبت میکنیم میخوایم واسه تاسوعا عاشورا ناهار بدیم تو دانشگاه ... البته خیلی بی سرو صدا و جمو جور ... کاملا هم مستقل و دانشجوییه دانشجویی ! حالا ممد بیاد ببینیم چه میشه کرد ...

دعا کنید ... 

باز هم کریسمس مبارک  !

فلن !   

چند لحظه ی پیش جاتون خالی ممد زنگ زد ... کلی با هم حرف زدیم ... و خلاصه مطالب رد و بدل شد ... چند تیکه از حرفایی رو که زدیم گذاشتم اینجا ... همین جوری !!! خاطره شه !!! البته قسمتی از حرفاس که میتونستم بذارم ... بقیه شو (به دلیل رفت و آمد انواع خانواده ، شبه خانواده . خواهرای محترمه) شرمندم ...  

صحبت با ممد 23 دسامبر _1

صحبت با ممد 23 دسامبر_2

صحبت با ممد 23 دسامبر_3

صحبت با ممد 23 دسامبر_4

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:47  توسط صالح  | 

یار !

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ...

 

  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:9  توسط صالح  | 

اللهم اشف کل مریض !

 

سلام !

امان از این جو !!!

هی میگیره ول میکنه ... میگیره ول میکنه ...

بعضی موقه ها اگه بعضی ها رو بگیره ، بد میگیره .... ببببببببببد !

داستان از این قرار بود که بیک و رفیق آلمانیش سر نمیدونم چی چی شرط بسته بودن و گویا بیک شرط رو برده بود و آلمانیه رو مجبور کرده بود که موهاشو زرد زرد کنه !

یه روز (حدودا یک ماه پیش) اومدن خونه ی ما و بعد از شام و برنامه های خاص حضرات !!! تصمیم بر این شد که موهای یارو رو رنگ کنن !

خواهرمون سم هم که از خدا خواسته ... سریع یه رنگ زرد نمیدونم از کجا ردیف کرد ... افتادن به جون آلمانیه ...

دوست بیک ... قبل از رنگ شدن !

در حمام !

" جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو " !!!

آقا من نمیدونم چه کوفتی بود زدن به کله ی بدبخت که بعد از چند دقیقه شورو کرد به داد و بیداد که

"وای... داد ... سوختم !! "

جالبه ... انسان در دو مورد هر زبونی رو هم که بلد باشه ، به زبون مادریش حرف میزنه ...

خستگی مفرط ... درد شدید ...

جاتون خالی یه سری کامل از فوشهای مشتی و کاردرسته آلمانی به دایره ی لغاتم اضافه شد !

 " ... درومد از حموم ... درومد از حموم " !!! (جاهای خالی رو خودتون پر کنین ! )

 

اینجا  بود که پیتر هم کرم درونش خاریدن گرفت ... قال بیتر : " منم میخوام ... منم میخوام !!! "

 جوی گرفتش ... سنگین ... اگرچه باید اعتراف کنم که خیلی به نفعش شد و فعال تر شد و تمام معادلات طرح شده ی منو ممد و زیر سوال برد !!!

نتیجش شد این !

در عکس دوم ، پیتر در حالی که به فوشهای ممد در حال گوش دادن هست مشاهده میشه !

       

حالا که یه ماه گذشته ، ته کلش قهوه ای شده بخاطر درومدن موهای جدید و روی کله همچنان زرد !

کلی با ممد مسخرش میکنیم !

در انتها یه لینکی به دستم رسید که دیدم شاید بد نباشه شما هم ببینین ! هیچ ربطی به موضوع نداره!

http://tinypic.info/viewer.php?file=x1hx0lmeovnogau5tsgq.jpg 

 

و اما در انتهای انتها ... دو مورد از بیانات حاج ممد مقدس زاده کرمانی !

ممد 4 (احتمالا خیلی خسته بوده ممد !!! )    و       ممد 6

 

فلن !

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 5:52  توسط صالح  | 

24 نوامبر !

 

سلام !

خونمون شمبه ۲۴ نوامبر (۳ هفته پیش) شولوغ پولوغ شد !

ممد و سهند اومده بودن ... دوست یزن هم  بود ... بیک هم  دو تا دوستاشو گفته بود بیان !

پیتر نبود ... رفته بود آکسفورد ... لورا هم که آخر هفته ها میره پیش خونوادش "کرو"  نزدیک منچستر !

البته اسم اصلی دوست یازان ، محمد جمعه بارود هستش ... فلسطینی الاصل ... اما از بچگی با دوست باباش رفته بولیوی و اصن اونجا بزرگ شده ... خونوادش الان هنوز توی غزه هستن ... بیت جبالیا !

خیلی هم ایران رو دوس داره !!! (باید هم دوس داشته باشه ! ) ... همین طور احمدی نژاد رو !

شام درست کردیم با ممد و سهند خوردیم ! جاتون خالی !

اینجا منو سهند  روزه پیشش کله ی همو زده بودیم !!!

همه با هم !

راستی ... یادم رفت بگم ممد هم بلخره لپ تاپ خرید ! ... یه دله اکس پی اس واسش گرفتیم حالشو ببره ! ... در عکس ممد داره مشاهده میشه که داره حال کامپیوتر جدید رو میبره !

دور گوش ما رو تو رو خدا نیگا !!! ... این پسره سهند چیکار کرده ! ... میگن یکی می...نه ، همینه ها !!!

بعد ببینین من چقد خوب موهای سهندو زدم !!!

 

گفتم زدیم تو کار کله مله !!!

فلن !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 7:12  توسط صالح  | 

مو !

 

سلام !

زدیم تو کاره مو ...

پارسال این ایده به فکر من رسید ولی سهند موافق نبود ... میگفتم به جای اینکه هر دفه ۹ پوند بدیم سلمونی ، من موهای تو رو بزنم تو هم موهای منو !

ممد که اومد خیلی کارا راحت تر شده ! ... تا جایی که بعضی موقه ها یاد جهادی و حتی فراتر از اون  میوفتیم !!! در حد شهرستان های خااااررررج !

خلاصه ... ممد اومد خونمون و دوتایی رفتیم توی دسشویی و درو بستیم ... از صدای خنده های سینوسی و صدای تابلوی ممد ، پیتر هم اومده بود پشت در و میگفت ناقلاها چیکار میکنین و میگفت که ما اونم بازی بدیم !!!

من موهای ممدو زدم ... واسه بار اول بد نبود ! اونم بدون قیچی !!!

سه چهار روز بعدش رفتم خونه ی سهند اینا و اول من موهاشو زدم و بعد اونم موهای منو ... من موهای اونو بد نزدم باز ... اما سهند " یه پا این وره کله ... یه پا اون وره کله ... " !!!

خلاصه یه دو سه روزی کلاه سرم میذاشتم ... اما ممد باهام صحبت کرد و با هم به توافق رسیدیم و  مشکلم حل شد !!!

خلاصه ۲۷ پوندی صرفه جویی شد !

و اما عکسا !

اینجا آقا رو از خواب بلند کردم ... آماده شه واسه سلمونی !

 

بببلله !

اینم یه عکس دوتایی !

پس کله رو عشق کنننن !!!

به به ... ببین خدایی چی زدم !!!

و اما ... فیلم !!!

فلن !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 6:25  توسط صالح  | 

تولد لورا !

 

سلام ،

مطلب ماله تقریبا یک ماه پیشه ...

چند وقت پیش که نه ... دقیقا روز  هالویین تولد "لورا" از هم خونگی ها بود ...

این خواهرمون پرستاری رو تموم کردن و مامایی رو شورو کردن و الان سال آخر مامایی هستن !! خلاصه در زمینه ی درسی ابدا نمیشه باهاش حرف زد !!! ...

( جاتون خالی چند وقت پیش ازش پرسیدم که پایان نامه ش در مورده چیه و گفت :" واقعا میخوای بدونی ؟!! " ... بنده هم از همه جا بی خبر ... دوزاریم نیوفتاد ... موضوع رو که گفت برق سه فاز از کله ی مبارک پرید ... چندین رنگ عوض کرده و از محل متواری شدم ... جالب اینه که اینجا آقایون میتونن مامایی بخونن ! ... با ممد قراره مهندسی که تموم شد بریم یه چیز دیگه بخونیم !!! )

خلاصه... اولش با برو بچه های خونه قرار گذاشتیم که تولد هرکی که شد بقیه یه کارت بخرن و یه چیزی توش بنویسن و امضا کنن + یه کیک کوچولو !

فرد متولد هم از پرداخت دنگ معاف !

البته با ممد کلی بهشون خندیدیم که این قرتی بازی ها رو جم کنن ! ... ولی نکردن ! (به شخصه از آخرین باری که واسم تولد گرفتن خیلی میگذره ... چون یادم نمیاد ! )

اولین کسی هم که متولد شد این خواهر اینگلیسیمون بود خلاصه و جاتون خالی نفری ۳ پوند پیاده شدیم بماند که رفت تو پاچه ی ما و هیچی هم نگفتیم ! ... "یازان"رفته بود یه کارت گنده گرفته بود و بقیه هم اومده بودن نو آوری کنن راه رفته بودن و  آبجو رو به کیک اضافه کرده بودن ... معمولا کیک رو با شیری چایی ای چیزی میخورن نه با آبجو !!!

موزیک "تولدت مبارک" به دو زبان فارسی و اینگیلیسی هم نواخته شد و خلاصه خاطره شد ...

یه عکس دسته جمعی هم گرفتیم که صاب خونه اومد و دید و خوشش اومد و بزرگش کرد و قابش کرد و زده به دیوار ...

که این عکس باشه ...

معرفی کردم ... اما اینم واسه بار آخر ...

از چپ ... پیتر (آمریکایی ، ام بی ای ) ... بیک (فرانسوی البته پدر و مادرش لائوسی هستن اما خودش به دنیا اومده ی فرانسس ، دکترای شیمی ) ... سامانثا (آمریکایی ، دکترای هنر ) ... لورا (اینگلیسی ، سال آخر مامایی ! ) ... یازان (یزن )(اردنی ، دکترای مهندسی عمران) و من !

کیک ! ... خواهرمون ۲۵ رو فوت کرد !

 اینجا گفته بودیم که از اتاقش نیاد بیرون تا ما همه چی رو آماده کنیم ...

 بیک خوابش میومد ... و گرفت خوابید ! توصیه شده وقتی اخلاقش بده ناراحتش نکنیم !!!

شمعها رو خواهرمون ورداشت ... نیگر داشت اول واسه یادگاری و بعد هم برای سال بعد !

بببللله !!!

"تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها " ... بیا ! ... هی میگن چرا گیر میدین به این عربا !!! حالا یزن که خوبه ... فلسطینی الاصله ولی ... مرد باید این جوری باشه ! بچه دوست و خانواده دوست !!! حالا مال هر کی میخواد باشه !

از خواهرمون پرسیده بودیم که بیمارانشون چه شکلی هستن ؟ و اون هم یه بادکنک گذاشت زیر بولوزش !!! ...

گفتم که هالویین بود ... هالویین بچه مچه ها میان دمه در و هله هوله میگیرن ... این برو بچه ها هم اومدن دمه در خونه ی ما و بهشون شوکولات دادیم !

ممد هم گفت سلام برسونم !

فلن !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 5:39  توسط صالح  | 

11 ذی القعده

 سلام !

ويژگيهاى دهگانه عاقل
لا يتـم عقل امـرء مسلـم حتـى تكون فيه عشر خصـال : الخيــ ر منـه مـأمــ ول. و الشر منه مأمـون. يستكثر قليل الخير من غيره, و يستقل كثير الخير مـن نفسه. لا يسأم من طلب الخـوائج اليه, و لا يملّ مـن طلب العلـم طول دهره. الفقر فى الله احب اليه من الغنى و الذل فى الله احب اليه مـن العز فى عدوه. و الخمـول اشهى اليه من الشهرة. ثـم قال (ع): العاشرة و ما العاشرة؟ قيل له: ما هى ؟ قال(ع): لايرى احدا الا قال: هو خير منى و اتقى.

عقل شخص مسلمـان تمـام نيست, مگر ايـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:
1 ـ از او اميد خير باشد.
2 ـ از بدى او در امان باشند.
3 ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4 ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.
5 ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6 ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7 ـ فقـر در راه خـدايـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــ د.
8 ـ خـوارى در راه خـدايـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــ د.
9 ـ گمنـامـى را از پـرنـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
10 ـ سپس فـرمـود: اما دهمى ! و چيست دهمى ؟ به او گفته شـد: چيست؟ فـرمـود: احـدى را ننگـرد جز ايـن كه بگـويـد او از مـن بهتـر و پـرهيزكـارتـــر است.

(تحف العقول ،صفحه ی ۴۴۳)

عیدتون مبارک !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:13  توسط صالح  | 

فایر ورکس در هالویین !

 

سلام !

اینم یه سری عکس و البته فیلم ... از نوع قابل پخشش !!! ماشالا اینقدر با هم مهربون صحبت میکنیم که باید خیلی از جاهای فیلما رو یکی بیاریم سوت بزنه !!!

این عکسا ماله ۱۲ آبان هستن ! ... اینجا فردای هالویین بود ... هالوین رو هم اینا خیلی جشن میگیرن ...

دانشگاه هم مث هر سال یه آتیش بازی روی دریاچه دانشگاه ترتیب داد و کلی ازین اسباب بازی ها آوردن و نصب کردن ... دانشجوها کلی میان و تازه استادا با خونواده میان و یه حالی به برو بچه هاشون میدن !

باورتون نمیشه اگه بگم کل اون ۱۰ ٬ ۲۰ تا دستگاه و سیستم رو یه صب تا عصر علم کردن ... هر کدوم هم توی یه کامیون جا میشه ... ینی کامیون جزیی از خوده دستگاس !!!

خلاصه ... ما هم در این برنامه حضور بهم رساندیم ... جای دوستان و رفقا رو خالی کردیم !

ممد و سهند !

منو ممد ! عجب چیزی بود اونی که پشتمونه ... ممد م اون آخراش کم آورده بود ... یارو هم یه ربع مارو اون بالا نیگر داشته بود !

در همین اثنا ، سهند یکی از هم فلتی ی های پارسالشو دید به نام عبدالمجید از ملک پادشاهی سعودی !!!

آقا پارسال فاندیشن بیزنس بود ... امسال رفته سال اول تازه ... بورس شرکت نفت عربستانه و خرج تحصیلش و اقامتشو که فوووول عربستان میده + ۱۰۰۰ پوند ماهی واسه خورد و خوراک و کارهای جانبی !!!

۱۰۰۰ پوند ماهی بتونی بخوری خیلی حرفه ها !!! هر چقدر کارهای جانبی هم انجام بشه بازم پوله تموم نمیشه ! من نمیدونم دیگه چیکار میکنه !

بعد درسش هم آقا تشریف میبرن عربستان ۳ سال واسه شرکت نفت عربستان کار میکنن که حقوق ماهیانش از ۲۵۰۰ پوند ماهی کمتر نیست ! ... بعدش هم که گفته میخواد بره ور دسته باباش !!! ماشالا کم هم نیستن ... فک کنم رو هم ۱۳ تا بچه باشن ! ... هااا ... میبینی به این میگن یک پدر کامل ! 

اینجا آخر شبه دیگه ... هله هوله هم میفروختن ... یه چیز بود خیلی بامزه بود ... یه چوب کرده بودن توی سیب ، بعد سیبو کرده بودن توی یه حالت مربا مانند (مثل درست کردن نبات ! ) این مربا عین شیشه شده بود رو سیب ... اول هر کدومش ۱ پوند بود ... آخر شب هر دوتاش شد ۱ پوند ... ما سه تاشو گرفتیم ۱ پوند !!! دانشجویی دیگه ! ... عین این بود که داشتی شیشه میخوردی !!! ... به قول ممد همه جا باید بره تو پاچه ی ما !

اینم دو تا فیلم از فایر ورکس !

آتیش بازی 1

آتیش بازی 2

اینم فیلم همون که سهند باهاش عکس گرفت !

وآآآآی !!! ...

 

۲ روز قبلش هم تولد "لورا" از هم خونگی هامون بود ... بلخره یه عکس دسته جمعی گرفتیم اون شب همه با هم ... عکسه رو هم صاب خونه اومد گذاشت تو قاب عکس ... رو دیوار !

بعدا ایشالا !

 و اماااا .... گلهای تازه شماره ی 72 .... !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 4:22  توسط صالح  | 

بدون شرح !

 

سلام !

بنا ندارم از این کارا بکنم (کدوم کارا ؟!) ... اما دیگه این هم موردی بود که پیش اومد و گفتم شاید بد نباشه این عکس رو اینجا بذارم ...

نه ... عکس رو نمیذارم ...

خودتون برین این رو ببینین !

 اگه هم چیزی فهمیدین به منم بگین !

فلن ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:26  توسط صالح  | 

پیتر بورو 2 + عکس !

 

سلام !

بلخره این عکسا رو من آماده کردم ... !!! (قابل توجه بعضیا که پدر بنده رو در آوردن ! )

خب ... بی مقدمه میریم سره عکسا !

نایجل داره "علی دایی وارانه" ماشینشو نیگا میکنه ! (تقریبا البته ...اونم موقه ای که توپ رو زده اوت !!! )

ماشین منزله کوین ، تینا خانم ! کوین رو که یادتونه ... داداش کوچیکه نایجل !

استخر روباز (البته توی عکس روش بستس !!!) ... که یه بار بیشتر نشد برم توش ! ... با جیسون و بن رفتیم و خلاصه کلی با این دو تا بچه آب بازی کردیم ! ... جای همه ی دوستان رو خالی کردیم خلاصه ! ...بلخره بچه ها رو رفقای ما خیلی دوس دارن !!! بخصوص اگه اینگلیسی باشن !!!

اون پشت هم انبار و این چیزاس ... که قبلنا محل نگهداری خوکها بوده ... الان یه بخشش استخرای پرورش ماهی هستش و بقیش خالیه و بلا استفاده افتاده !

 اینم مرغا ! ... خیلی جالب بودن ... کفش آدم رو هم نوک میزدن ... خیلی هم پر رو بودن ! ... دسته راسته عکس هم زمین بازی  ... که دیدنش چشم بصیرت میخواد ! نایجل تو کارخونه تخم مرغ هم میفروخت ... ۱۲ تاش ۱ پوند و ۲۲ پنس ! ... خیلی ارزون میداد !

بببلله ... نایجل دامبی و بانو ( در آینده ایشالا !!! ) و بنده البته ! (به عنوان ساقدوش هر دو ! ) 

این خواهرمون تونی (بانو ! ) نمیومد عکس بگیره که ... میگفت من تازه از حموم درومدم ... موآم خیسه ...بد وایمیسه ! ... گفتم خواهر من از این صحبتا نداریم اینجا ... با یه بدبختی عکسشو گرفتماااااا!!!!

از راست به چپ ... نایجل ، تونی ، تری (بابای نایجل ) ، من ! ، لزلی (مامان نایجل )

خیلی آدمای خوبی بودن انصافا ... باباش که کلی میومد با من گپ میزد و راهنمایی و خاطره و خلاصه برنامه ها داشتیم با هم دوتایی !!! تری یه گربه هم داشت به نام "بیسکوییت" ! بنده از همینجا تاسف خودمو به صنف گربه های ایران اعلام میکنم ... اینجا سه ردیف غذای گربه تو فروشگاها هست ...درحالی که گربهای بدبخت ایران پاکت آشغال پاره میکنن !

بین خودمون باشه ... ولی یکی دوبار به بیسکوییت یه حال مشتی دادیم یواشکی !!! میخواست بیاد توی اتاق من ! ... گفتم نمیشه ... میگفت نمیشه نداریم !! ... منم از خجالتش درو مدم ... 

بیچاره این اواخر منو میدید میرفت ته باغ ، دمشو میداد بالا ینی تسلیم !!! (چون گربه که نمیتونه دستاشو ببره بالا که ! )  

لزلی هم خیلی خانم مهربونی بود ... هر دو هفته میومد روبالشی و ملافه ی منو عوض میکرد و نو میذاشت ... میگفت " رختخواب آدم باید همیشه نو باشه ! "

 فقط یه مشکل داشت و اونم اینکه از هواپیما سواری میترسید ... سوار نمیشه !!! ... واسه همین این آخری که میخواستن برن با تری اسپانیا مجبور شدن با ماشین برن که یه هفته طول کشید !

برادرا هنگام انتخاب منزل! به این مسئله توجه داشته باشن ... چون اینجا اتوباناش حساب کتاب داره ... ایران خودمون یه شیرازی مشهدی بخوای بری پدر صاب بچه در میادا !!! 

اینم ماشین شرکت ! سیتروئن سی فایو (پنج) ! ... اونجا همه ماشین داشتن ... منم بی ماشین  ... شرکت هم دوتا ماشین بیشتر نداشت دیگه... یکی که ون بود ... اندازه مینی بوس بود ... یکی هم این ! ... دیدن پیاده که نمیشه رفتو اومد ... مینی بوس هم ضایس ... اینو دادن !

قابل توجه مهندسای عزیز که موتورش دیزل بود و گازوییل میسوزوند ... خیلی از سواریا اینجا دیزلی هستن !

بین راه خونه تا کارخونه ...البته دم دمای صبح توی مناطق مسکونی هم گویا میومدن !

خرگوش زیاد دیدم در خونه ...

اینم رئیس های ما !

از سمت چپ عکس ... ساعت گرد ... مارک مدیر کارخونه ی اینگلیس ، پل مدیر کل فروش خارجی ، پیتر گاروود ، معاون بخش مهندسی ! 

یه کادو هم به من دادن به رسم یادبود ! ... دستشون درد نکنه ... البته ایده ی مارک بوده مثل اینکه ...

کلی هم به پیتر و پل غر زد که آخه چرا روبان سیاه زدین !

اینگلیسی مث مارک ندیده بودم ... میشه گفت نهایت مرامی که یه اینگلیسی میتونه داشته باشه رو داشت ، یه پنج سانتی هم بیشتر !!! زنگ میزد آخر هفته ها میگفت بیا ما داریم فلان جا تو هم بیا ...ماشین ردیف کرد واسه ما ... کادو خرید ... انصافا دستش درد نکنه ...

کادو یه کیف بود ... اون شب خیلی جالب شد ... شبه پنج شمبه بود و اینا رسم ندارن وسط هفته برن بیرون و اینور اونور ... بهم گفتن امشب ما داریم میریم بیرون و خلاصه تو هم بیا ! ... مام که همیشه چتر !!!

ماشینو که پارک کردیم ، پیتر این کادو رو گذاشته بود توی یه پاکت و با خودش میخواست بیاره توی رستوران ... بهش گفتم مرد حسابی بیا و آدم باش یه شب ... اینو بذار صندوق عقب ... اونام خب میخواستن سوپرایز کنن دیگه نمیگفتن که بابا این کادو رو میخوایم بدیم به تو !!!

منم گیر داده بودم که شما اینگلیسیا یه جو عقل ندارین و حتما باید پاکته گمو گور بشه تا آدم شین ... بعدش کلی شرمنده شدم !!! جوونیم دیگه !

البته بماند که مقدار الکلی که خوردن از حد مجاز واسه رانندگی گذشت و بنده مجبور شدم هر کدومشون رو برسونم دره خونشون !!!

از اینجا به بعدشم که گفتم !

خاطره شد خلاصه !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 5:33  توسط صالح  | 

پیتر بورو 1 !

سلام ! این یک فلش بک است ... ماله حدودا ۲ ماه پیش !

آقا اینقدر این خواهرمون اینجا اصرار و پا فشاری کرد تا من مجبور شدم این پست رو بنویسم !

آقا جون ... بنده ۱۳ آگوست به قول این خارجیا حرکت کردیم به سمت ملک فخیمه ! چون پرواز برگشتم از تهران به برمینگهام با ماهان بود و دست بر قضا ماهان پروازاش به اروپا به کل کنسل شد ... اول توکل به خدا کردم و پشت بندش هم دعای پدر مادر ... خلاصه سیریشه ماهان شدیم تو تهران که بلخره این آشو شماها واسه من پختین یه کاری واسه ما بکنین ! ...

خلاصه با کلی دنگو فنگ یه بلیط یه طرفه امارات به من دادن به منچستر ! میگم آقا من باید برم برمینگهام ... گفتن همینه که هست ... میخوای برو بلیط واسه برمینگهام بخر !

مام دیدیم بلخره ... مفت باشه (کوفت ) منچستر باشه ... توفیق اجباریه دیگه ... رفتیم منچستر ...وقتی میطلبه دیگه کاریش نمیشه کرد !

قبلشم که یه دو هفته ای تقریبا هر روز سازمان وظیفه ی عمومی ناجا بودم و بعدش هم اداره گذرنامه ! تا دوباره واسه ما مهر خروج زدن ! وارد مملکت که میخوای بشی معطلت نمیکنن ... ایکی ثانیه !

آماااا... موقع خروج ... باید کلی کارا باید بکنی تا بتونی خارج شی !

حالا خارجیا برعکسه ... خارج که میخوای بشی کار به کارت ندارن ... آماااا موقه ورود ... آدم یاد زیارت عاشورا میوفته ... اونجایی که میگه اللهم ارزقنا شفاعه الحسین ، یوم الورود !

من مستقیم از منچستر باید میرفتم این شرکته که باید تابستون واسشون کار میکردم ! ... باید میرفتم پیتر بورو تقریبا شرق ملک فخیمه بریطانیا ... 

از هواپیما پیاده که شدیم ... چون هواپیما گنده بود یه سری با این تونلای خارجی که میاد به هواپیما میچسبه خارج شدن ، مایی هم که اون ته مها بودیمو پیاده کردن با اتوبوس راهی شدیم ... یه سالن بود که مثل همیشه مسافرای با پاسپورت اروپایی باید از بقیه جدا میشدن ...

 ... توی فرودگاه که میرسی ... اصن اینطوری بگم ... اینجا و مملکت خودمون فقط از یه جهت شباهت داره ... از نظر اخلاق افسر های پلیسشون موقه ورود !

اونورو که نیگا میکنی ، افسر اروپاییا همه خانومای با شخصیت ، مهربون ، اینور هرچی آدم داغونه ، گیره ، نچسبه ، اخلاق بد !

آقا چشمتون روز بد نبینه ... رفتیم تو صفه چک پاسپورت ...حال همه افسرای اونجا خوب بود ... الا یکیشون ! تو صف که بودم گفتم هر کی کارش به این بخوره بدبخت میشه ... یه جوری هم وایسادیم که به اون یارو نخوریم !

یکیشون بود دیگه به قول معروف آسشون بود ... ینی معلوم بود با منزل دو تایی چها که نکردن !!! گفتم نه ، پیشه این رفتن خطرناکه ! ...

آقا شانس ما زد ... باید میرفتیم پیش این داداشمون ... نمیشه بگی نه که ! ... اولین کاری که میکنن اینه که یه ۵ ثانیه ای زل میزنن تو چشات ببینن واقعا خودت ، خودتی یا نه ! ... نگاشو که از من برداشت من تو لنفصام لها و ا... سمیع العلیم بودم ...

 خلاصه سین جین ها شورو شد ...

شجره نامه رو گفتیم ... دانشگارو پرسید گفتم برمینگام ... گفت پس چرا اومدم منچستر ... خر بیارو باقالی بار کن ... بابا بلیط نبود به خدا ... اصن به تو چه ربطی داره ... حواسم بود که نگم میخوام برم کار ... چون اگه میفهمیدن میخوام برم کار ، بابای صاب بچه ی منو اون شرکته رو با هم در میوردن ... اگر چه قانونی اجازه ی کار داشتم !

سوال شد ... چرا دارم اینقدر زود برمیگردم ... بلخره یارو رو قانع کردیم ... برگه ی نمیدونم فلانو خواست ... بعد بیسارو خواست ... همه رو بهش دادم ...

آخرش گفت برگه ی "پلیس رجیستریشن " رو بده ...

 بنده یه توضیح بدم اینجا ! هر خارجی ( البته نه هر خارجی ) ... هر خارجی از کشورهای خاص !!! بیاد اینجا ، باید خودشو ظرفه ۷ روز به پلیس معرفی کنه ... پدر جدشو که در میارن هیچچچ ... آدرس خودتو آدمای مرتبط با تو رو هم میگیرن ... تا کوچکترین گندی بزنی میان میگیرنت ... ۳۴ پوند هم پول باید بدی ... پول بنزین ماشین پلیسه که میخواد بیاد بگیرتت !!!

یه کارت هم میدن که ... آره ... ما دهان این بدبخت رو آسفالت کردیم و همه جزییاتشو میدونیم ! ... اون کارته رو هم هر جا پلیس ازت بخواد باید همراه داشته باشیش وگرنه میتونن طرف رو بندازن بیرون !

یارو به ما گفت کارتتو بده ببینم گوگولی ... منم کارته رو گذاشته بودم تو انبار همراه یه سری وسایل دیگه  تو برمینگهام ...

گفتم ندارم ... شرمنده ! ... گفت "نداری ؟ ... ندارم نداریم ...مگه ما این کارته رو واسه بابامون درس کردیم که نداریش ؟!! ... بیا ... بیا این کنار وایسا ببینم ! ..."

 گفتم صالح بدبخت شدی ... بیچاره شدی !

نامه ی دانشگاهو در آوردم بهش دادم ... پرت کرد اونور ... داد زد " من اینو نمیخوام از تو ! برگه ی پلیستو بده ..."

 منم هیچی نمیتونستم بگم ... یا میگفتم "یس" یا میگفتم "نو" ! نه ... یه بار هم گفتم "پلیز ! "

گفت: " الان ۲ راه داری ... یا من ویزاتو باطل کنم بری خونه !!! یا ۵۰۰۰ پوند جریمه بدی ! ... با حبسو از این حرفا ! ..."

 گفتم نوکرتم ... ندارم بدم ۵۰۰۰ پوند ...شرمنده ! بده پاسپورتو برگردم !

میگفت " میدونی شماها  ویزا هم که بگیرین ... ما اینجا اختیار تام داریم ... ویزا رو پاره میکنیم میدیم دستت خوش اومدی ... میگیم سفارتمون تو ایران غلط کرد به شما ویزا داد ... "

یه یارو دیگه اومد و اون یکمی نرم تر بود و خلاصه با اون یارو صحبت کرد و بلخره گفتن ایندفه جستی ملخک ! ... دفه ی بعد تو جرات کن بیای منچستر ...

خلاصه اومدیم بیرون ساعت ۸ شب شده بود ... خدا خیرش بده یارو از شرکته فرستاده بود دمباله ما ! یه کاغذ هم داده بودن دسته یارو که اسمم روش بود ! پریدم بغل یارو ...

تا پیتر بورو ۴ ساعت راه بود ... و من ۱۰ بار خوابم برد و دوباره بیدار شدم ...

۱۲ و نیم بود که رسیدیم به "پوند فارم" جایی که شبا من باید میخوابیدم ! ... وسط جاده ی قم سلفچگان رو در نظر بگیرین ... + کلی دارو درخت ! جنگل عملا !!!

هم شب بود ... هم خسته ... بلخره حالیمون نشد ... "تری " بابای نایجل اومد و درو واسه من وا کرد و از این کارا ...

شام آجیل شیرین خوردم ! + یه سری غذا مذا که از تو هواپیما آورده بودم !

نایجل خیلی مهربون بود ... تونی هم همین طور ... تنها ایراد نایجل این بود که تقریبا کچل بود ... یه آئودی آ۴ آبی داشتن که تازه اول سال خریده بودن ...

من هر روز باید با نایجل و تونی میومدم و میرفتم ... چون کارخونه هم وسط جاده بود و از خونه (جنگل) تا اونجا نیم ساعت با ماشین راه بود ... اگه هم جایی میخواستم برم باید با نایجل اینا میرفتم ...

از اینجا به بعدشو  کامل توی پست های  هفته ی اول کار ! و اولین ویکند در بورن و اطرافش ! نوشتم ...

بد نیس یه نیگا بهشون بندازین !

اینا رو فلن بخونین تا من بقیشو بیام بگم ... میخوام در مورد فضای کاری حاکم بیشتر صحبت کنم ... 

فلن !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 4:19  توسط صالح  | 

شب عید !

 

سلام !

در ادامه باید عرض کنم خدمتتون که ما شبه عید فطر داستانی داشتیم !

اول قرار بود با سهند و ممد سه تایی بریم جایی که ایرانیا افطاری میدن و خلاصه برای آخرین بار چترشون بشیم !

بنده با حاج آقای اینجا تماس گرفتم طرفای ظهر  ... گفتن امروز عید سنی ها بوده و توضیح و تفسیر که ما ماهو دیدیم و گویا اون ما رو ندیده !!! و  چمیدونم مقلدین آقای فلانی برن ماه ببینتشون و ازاین حرفا ...  خلاصه شیر تو شیری بود ... تنها چیزی که فهمیدم این بود که گفتن که روز آخر افطاری بی افطاری !

آقا مام گشنه !!! ... ماهو اینا حالیمون نبود ... همه رو یا چلو مرغ میدیدیم یا چلو کباب !

خلاصه تصمیم بر این شد که سهند و ممد بیان خونه ما سه تایی یه چیزی بپزیم بخوریم !

جاتون خالی اومدن و  میگو درس کردیم با سالاد و خورشت کاری ( غذای هندی ) با مرغ + برنج ! در انتها بستنی هم زدیم تا مقدمات عید به خوبی انجام بشه !

اینم عکساش !

به به ...بههههترین افطاری ... جانا !

اینجا اتاق منه ! ... ممد بعد افطار با مامانش اینا قرار داشت که صحبت کنه ... شماره تلفنش توی خوابگاه دانشگاه از اون شماره گروناس ... واسه همین تفاوتی با موبایل نمیکنه ! بهش گفتم بیا اینجا ... مامانت اینا رو هم بگو زنگ بزنن اینجا خونه ی ما ...

تا یادم نرفته بذار شماره تلفن خونه رو هم بدم ... ۰۰۰۷ ۲۸۸ ۱۲۱ ۴۴+

هر چی هم که رند باشه ...  زنگ که نمیزنید ولی خب دیگه ...

جا داره از آقا احسان مجتهدی (دوره ۷) بابت اس ام اس دیروزشون تشکر کنم !

ممد در حال چرخیدن در اینترنت !

ممد آقا بعد از صحبت با مامانش اینا ! ...  

 ببین اینجام که اومدیم شبه عیدی کی بغلمون خوابیده !!! ... شما بگین سیبیله دوره !!! ما چیزای دیگه میگیم !!!

 

مگه گذاشت این ممد ما بخوابیم اون شب ! ...غذای هندی هم خورده بود ... دیگه بدتر !!!

تازه نذاشت سم و پیتر هم که اتاقاشون طبقه بالاست بخوابن ... هی ما رو خندوند و خودش هم خندید ...فرض کن یکی با اون صدا ساعت ۳ و نیم بگه "یو ها ها ها ها  ... " 

بنده دو نمونه از صدای ایشون رو که ۲ هفته ی پیش روی موبایل من پیام گذاشته رو واستون میذارم اینجا تا حالشو ببرین !!!

پیام 1

پیام 2

خلاصه تا صب حرف زدیم ... و نتیجه ی بحث این شد که قرار شد ممد یه مادر و دو تا دختر پیدا کنه واسه سه تاییمون ! ... به شرطی که مادره رو خودش ور داره !!!  

خلاصه اینکه خاطره ای شد شبه عیدی !

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 3:44  توسط صالح  | 

ممد !

سلام !

خب ... عیدتون که مبارک شد !

قول یه سری عکس رو داده بودم که ایناهاشون !

قضیه از این قراره که بلخره ممد آقای مقدس هم اومد و چشممون به جمالش روشن شد !

من هنوز "پیتر بورو" بودم که ممد اومد ... البته پنج شمبه ای که میخواست بیاد یک کاره مرخصی گرفتم و رفتم فرودگاه برمینگهام ... اما چند ساعت بعد (موقعی که ملت از هواپیما اومدن بیرون ) مشخص شد ، ممد آقا در آخرین لحظات ، پروازه پنج شمبشو انداخته جمعه !!! و یادش رفته به من بگه !

منم دوباره برگشتم همون شهره و دیگه نتونستم فرداش برم فرودگاه ...

اما سهندو فرستادم دمبال ممد و خلاصه توی اون یه هفته ای که من برمینگهام نبودم ، دوتایی با هم چه کارها که نکردن !

منم دورادور یه بار دمه سحر یه بار دمه افطار باهاشون حرف میزدم !

شمبه که شد من اومدن برمینگهام ... اما ممد آقا از جمعش گذاشته بود رفته بود لندن پیش رفیقش ...

یکشمبه میومد ... یکشمبه غروب با سهند رفتیم ترمینال اتوبوس دنباله ممد و اونجا بود که بلخره چشم ما به جمال ممد آقا روشن شد و خلاصه من ماچ بکن اون ماچ بکن ... یه صحنه دراماتیکه میشه گفت  ۱۸ سال به بالا خلق شد ... از اونجا رفتیم مستقیم جایی که ایرانیا افطاری میدادن ...

از فرداشم دیگه با هم بودیمو خلاصه هستیم فعلا ...

منو ممد جلوی دپارتمان هنر ...

منو ممد و سهند همونجا ... (اگه بدونین کی این عکسو گرفت ... خاطره شد بد فرم !!! ... ما که دوربینو نیگا نمیکنیم تو این عکس که ... گلبانگ جانایی سردادیم ، سر دادنی ! ما دوتا ممد و گرفتیم !! ممدم مارو !!! 

 ... اینو سهند گرفت !

 

جلو کتابخونه ...

بذارید از ممد بگم یکم ...

این داداشمونو رفقاش همه "سید" صداش میکنن ... الکی الکی یه سید هم شد !

خیلی ارادت پیدا کرده به حضرات اینگلیسی بالاخص خواهرا ... البته اونا هم ارادت دارن اما بیشتر به چشم "غول بچه" بهش نیگا میکنن ... اصن با اون تناژ صدا اینگیلیسی ای واست حرف میزنه که با گوشات بازی میکنه  ... اگه بخنده که دیگه هیچی !

اینجا خونه ی ماست ...ینی من و هم خونه ای هام !

تو این خونه منمو ، یازان ( اردنی ، دانشجوی دکترای عمران) ، پیتر (آمریکایی ، دانشجوی فوق ام بی ای) ، لورا (اینگلیسی ، دانشجوی سال آخر مامایی !!! ) ، سامانثا (آمریکایی ، دانشجوی فوق هنر) و بیک (فرانسوی ، دانشجوی دکترای شیمی ) !

هرکی یه اتاق داره و حال و آشپزخونه هم مشترک ... همشون ۲۵ به بالان و من از همشون کوچیک ترم !

سهند هم ،خونش ۳ دقیقه پیاده با من فاصله داره ... ینی از یه نفر ما این دوتا خونه رو اجاره کردیم و سعی کردیم به هم نزدیک باشه ... تا دانشگاه هم ۱۰ دقیقه پیادس و خلاصه خیلی خوبه ...

(این که میفرماد "ان مع العسر یسرا " واقعا راسته ... )

سهند هم ۴ تا هم خونه داره که ۲ تاشون اینگلیسی هستن و ۲ تا مکزیکی ... بچه های خوبی هستن و اونام همه دانشجوی فوقن !

ممد خوابگاهش افتاده "ویکتوریا هال " ... چسبیده به دانشگاه ... ینی از تخت خواب ممد تا سر کلاس ۳ دقیقه پیاده راهه !!! میخواستیم خونه بگیریم براش ... دیدیم نزدیک تر از اونجا امکان نداره پیدا شه ... خیلی ترو تمیز هم هست و هم فلتی هاش هم خیلی خوبن ... استخاره هم کرد که بیاد بیرون خونه بگیره ... خوب نیومد ... البته این استخاره هاش  ما رو نموده ! ... تقی به توقی میخوره تسبیحو دس میگیره چشمارو میبنده " آقا یا علی !!! "

هرچی تسبیح بوده تو اتاقشو جمع کردم ... قول داده نهایت هفته ای  یه بار (موضوع آزاد ! ) استخاره کنه تا ببینیم چی میشه !!!

راستی خیالتون هم راحت باشه ... خوشبختانه (متاسفانه ) توی فلتشون همه پسرن ... هم فلتی هاش هم دنیل (اینگلیسی ،سال اول ادبیات اینگلیسی ) ، فیل ( اینگلیسی ، سال اول روابط سیاسی خارجی) و سینا ( ایرانی ٬ برق ) و یه اینگلیسیه که هنو ندیدمش هستن !

کلی هم با هم رفیق شدن و با هم اینور اونور هم میرن !

شمبه ی پیش من خونمون افطاری دادم و البته اسمشو گذاشتیم "ایرانین فود پارتی" ...

قرمه سبزی با برنج درس کردیمو ... ته چین مرغ ... و میرزا قاسمی(بدون تخم مرغ) ... ماستو خیار + سالاد و پسته مسته و آجیلو از این چیزا ... ممد هم در یک حرکت نمادین "حلوا کاسه" که حلوای شیرازیه درست کرد و آورد ... اولش مث اینکه خراب شده بوده اما دوباره رفته آرد گرفته درس کرده ...

انصافا خوشمزه هم شده بود و دیگه همه متفق القول بودن که ممدو باید زنش داد !!!

خیلی خوش گذشت و همه ی غذا ها خیلی خوب شده بودن و کلی هم هم خونه ای ها تشکر کردن و خلاصه فرهنگ ایرانی معرفی شد !

توی عکس پایین یازان نفره اوله از راست و بعدش لومی ، دوست پیتره که رومانیایی هستش و به دعوت ما و پیتر اومده بود...

سامانثا (که ما سم صداش میکنیم) لباس سیاهس و گفتش که دوستش (خانم باشخصیت بغل دسته ممد ) از لندن داره میاد ، گفتیم رفیقتم بگو بیاد ...

یه توضیح بدم در مورد سم و اون اینکه ایشون "ویگن" هستش ... البته نه اون ویگن خواننده ... که مرد !

ینی ایشون "وجترین" (گیاه خوار ) هستش که هییییچ ... لبنیات هم نمیخوره ... شیر ... تخم مرغ ... ماست ... هیچی ... فقط سبزی جات و میوه جات ...

جالبه دلیلشم من پرسیدم که گفت یکی از دلایلش اینه که آدم وقتی میتونه بدونه کشتن هیچ حیوونی زندگی کنه واسه چی این کارو بکنه ... شیرم ماله من نیس ... ماله گوساله هس ... ( البته باید بگم ایشون شیر میخوره ولی شیر گاو نیس ... شیر گرفته شده از سویا و گیاهه !!!! )

لورا و بیک واسه افطاری ( فود پارتی ! ) نبودن و عذرخواهی کردن ... لورا خونشون بود نزدیک منچستر و بیک هم نمیدونم کجا ! لورا هم وجترینه ... اما ویگن نیست ... ینی فقط گوشت نمیخوره ... شیر و ماستو تخم مرغ و اینا میخوره ...

اینجا ظرفارم شستیم و مث سه تا پسر خوب وایسادیم عکس گرفتیم !

تا اینکه پیتر رفت از تو یخچال واسه خودش یه شیشه آبجو وا کرد و خورد ...

شیشه رو گذاشت رو میز ... ممد اومد شیشه رو برداشت و هی میگفت آبجو که میگن اینه ؟ و میخندید ...

سهند که این صحنه رو دید گفتش :" میخندی ؟! باید بخوری !!! " در همین اثنا چشم منم برق زد و در طرفه العینی دوتایی ریختیم سر ممد که ممد باید برقصه  ... نه نه بخشید ... باید بخوره !

آخرنشد بخورونیمش به ممد اما ریختیم رو لباسش ... البته تا دلتون بخواد فوش و لگد خوردیم !

نمیدونم پیتر بود، یازان بود از فرصت استفاده کرد گفت بذار از این دیوونه ها عکس بگیرم !

 خلاصه که اینجوری ...

اکثر روزا رو هم این اواخر رفتیم سه تایی  مسجد ایرانیا واسه افطاری و برنامه های دیگه ...

شبای قدر رو هم ما اینجا سه تایی رفتیم همین مسجده و برنامه اینجوری بود که اول نماز بود و بعد افطار که در فاز اول نون و پنیر و خرما + چایی ... بود و در فاز بعد غذا ...مث چلو مرغ !

بعد دعای افتتاح بود و  بعد یه پذیرایی مختصر با چایی یا حلوایی که خانوما درس کرده بودن ... بعد دعای حوشن کبیر بود ... بعدش سخنرانی بود که شبه نوزدهم  آخوند همین جا منبر رفت و صحبت کرد ...

شب ۲۱ و ۲۳ مث استاد پروازی ، " آخوند پروازی"!!! داشتیم و از ایران واسمون آخوند فرستادن که خوبتر باشه دیگه ...

برنامه ۱۱:۳۰ شب تموم میشد واسه اینکه ملت به آخرین اتوبوسا برسن و چون فرداش هم باید سر کار میرفتن خواب نمونن ... مام ۱۲ شب راه میوفتادیم با ممد و سهند پیاده تا خونه میومدیم ...

بماند که هرچی "بک یا ا... " گفته بودیم موقه اومدن به خونه با چیزایی که رویت میشد و مباحثی که صحبت میشد ، میپرید  !!! اما خدایی چیزایی که رویت میشد از سال پیش خیلی خفیف تر بود ... سال پیش تو خوابگاه ما شب ۲۱ ام اصن لامصب عبادت ۳ ، ۴ سال من در عرض سی ثانیه پرید ! چشمه هنو بعضی وقتا قاط میزنه ... از اثرات اون شبه ! خب سنگین بود واسه یه شب دیگه ... اونم شبه ۲۱ام !

شبای قدر مام یه روز از ایران عقب تر بود ... اما عیدمون یکی شد ... ما که آخرش نفهمیدیم چی شد !

 برگشتنی راه زیاد بود ... اما هم هوا خوب بود ... هم واسه پای ممد خوب بود ... حول و حوش ۱:۳۰ ساعت راه بود و یکو نیم دو میرسیدیم خونه ... میرفتیم خونه من یا سهند یا ممد ... یه کمی دوباره جنگولک بازی + سحری... بعدش نماز و خواب ...

صبحا کلاس نداشتم و این خیلی خوب بود ...

راستی آخرین روز ماه رمضون هم سه تایی خونه ی ما اومدیم افطاری درست کردیم خوردیم که پستش آمادس ... اینو زود بخونید که اونو بذارم ...

تا بعد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 3:32  توسط صالح  | 

عید فطر !

 

سلام !

اول از همه عیدتون مبارک !!! (البته حضرات سنی جمعه رو اینجا عید گرفتن ! )

بلخره این ماه رمضون هم تموم شد و شخصا همون احساس خاکه عالمی ای که داشتم رو دارم ! یه نمه هم بیشتر تازه !

همین اول یه توصیه بکنم و اونم اینه که هر جا میخواین برین برین ... ماه رمضون از جاتون تکون نخورین  ... هیچ جا مملکت خود آدم نمیشه ...

خب ...

میبینم که تاخیر کلی دارم و اینقد مطلب عقب افتاده هست که حالا حالا ها باید تعریف کنم !

فک کنم اینجا بودیم که من هنوز "پیتر بورو" بودم و مشغول در اون شرکته !

اگه بخوام تعریف کنم باید خیلی بنویسم ... اما عکساشو میزارم ... اتفاقات این چندوقتو به روایت تصویر ببینین !

الان ممد اومده قراره با هم بریم خرید ... فردا ایشالا حتما ترتیب این عکسا رو میدم !

بازم عیدتون مبارک

دعا کنین !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:13  توسط صالح  | 

دافم رسید !

 

سلام !

چشمم روشن ...

بلخره پس از ماهها انتظار و از این حرفا دافم اومد ...

جمعه ظهر رسید و خلاصه داره حالی میکنه الان ... البته بماند که به من گفته بود پنجشمبه میاد و ماشاا... این عربا هم که هواپیماهاشون هر روز و هر ساعت پرواز داره ... علافی شدیم در حد خارج !

حالا این که چیزی نبود ... بعد عمری حشر و نشر با این جماعت عادت کردیم ... نگران بودم نکنه بهش گیر داده باشن و خلاصه از این حرفا ... آخه دافم ولایی هست اما از نوع سوپرش ! ... سوپر ولایی !

حالا بعدا تعریف میکنم ...

یه عذرخواهی هم بدهکارم بابت این دو سه هفته ... خیلی درگیر بودم ... این هفته کار تمومه و شمبه ایشالا میرم شهرمون !!!

دافم سیم کارت گرفته !

اینم شمارش ۹۶ ۸۰ ۲۷ ۷۲ ۷۹ (۰) ۰۰۴۴

البته نمیدونه من شمارشو گذاشتم اینجا !

این روزا دعا کنین همه آدم شن ... ته لیست هم ما !

فلن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 8:45  توسط صالح  | 

افشاری !

 

کار هر شبش شده بود ...

انگار کار دیگری برای انجام دادن نداشت ... شاید هم دیگر از او بر نمی آمد ... میدانست که وقت چندانی ندارد ...

روزها را به امید آن میگذراند ... هر روز عصر ، بعد از تماشای غروب آفتابی که همیشه برایش تازگی داشت ، شامی سبک محیا میکرد و زود به بستر خود میرفت ...

به زور خود را میخواباند تا مبادا خواب بر او چیره شود ... درآن ساعات ... آن لحظات ...


آرام سر جای همیشگی اش نشسته بود ...

نسیم خنکی می وزید و نجواهای پیرزنی را که کمی آن طرف تر ملتمسانه روی زمین افتاده بود، به گوش همگان میرسانید ...

 کاش میتوانست صدای شر شر فواره های حوض را بشنود ...اما صحن گوهرشاد مثل همیشه مملو از جمعیت بود ...


۲۰دقیقه ای میشد که پیرزن را زیر نظر گرفته بود ... اما احساس میکرد گوشهایش سنگین شده اند ...

 هر چه تلاش میکرد دیگر نمیتوانست زمزمه های پیرزن را درست بشنود ... راز و نیاز های او را ...

گویی طنین افشاری ،همهمه ی جمعیت را در خود فرو می کشید و زمزمه های پیرزن را به آن بالاها میبرد ...

او را تا به حال پیام بر ندیده بود ... اما چه کسی از او بهتر ...

" این دهان ...

...

لب فرو بند ... "

 

نسیم هنوز به آرامی می وزید ...

آسمان لبخند زنان بیدار میشد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 5:15  توسط صالح  | 

پاواروتی

 

سلام !

پاواروتی هم مرد !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 15:7  توسط صالح  | 

روزی برای امیدوار بودن !

 

خیلی موقه ها نمیدونم چمه ...

 نا امید میشم ...

بی روحیه ...

بی انگیزه ...

بی حال ...

اما دلم خوشه ... یه روزی هست که میشه حداقل دل بهش خوش کرد ...

میشه امیدوار بود همه چی عوض میشه ...

اللهم عجل لولیک الفرج ...

عجل ... عجل !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 4:14  توسط صالح  | 

اولین ویکند در بورن و اطرافش !

خب ... تا  اینجا گفتم که ... همونایی که نوشتم دیگه !!!

خلاصه ... دوشمبه صب ساعت ۹ باید کارخونه میبودم برای جلسه ی معارفه ...

با نایجل و تونی رفتیم و توی کارخونه به مارک که مدیر کارخونه هست و پل که رییس فروش شرکت هستش معرفی شدم و کلی کاغذ و فرم که باید پر میشد رو پر کردم !

بعدش یه جلسه ی طولانی داشتیم با تریسی مسئول کسایی که جدید وارد شرکت میشن ...

چشمتون روز بد نبینه ... یه پرزنتیشن ۲ ساعته رو داشتیم + ۳ تا فیلم نیم ساعته در مورد آتیش و چمیدونم کمک های اولیه و مسایل ایمنی واسمون پخش کردن که آخرش دیگه همه خوابشون برده بود و خیلی خودمو نگر داشتم مث بقیه نخوابم ... آخه ۵ نفر بودیم که ۴ تای دیگه قرار بود توی کارخونه پای دستگاه وایسن ...

خلاصه دوشمبه به همین معرفی گذشت ... ناهار با خودمونه و اونجا ناهار نمیدن ... ولی از این دستگاهایی ک پول میندازی توش و ساندویچ و این چیزا میده هست ... یه بیلبیلک هم بهمون دادن که میکنیم تو یه سری دستگاهای قهوه درست کنی و خلاصه اینکه روزی ۵ تا قهوه میتونم بخورم ... و کلی خارجی شدم خلاصه ... قهوه و این صحبتا !

سه شمبه یه یه ربعی منتظر نایجل و تونی شدم تا اومدن ... به  فیل ویتاکر معرفی شدم و با اسون پلسون که معاون فیل باشه تو کارخونه چرخیدیم و جاهای مختلف کارخونه و مراحل تولید رو برام توضیح داد و ملتفتمون کرد چی به چیه و کی کجاست !

چهارشمبه میخواستن همون ون رو بهم بدن که برای رانندگی باید گواهینامم رو از انبار میوردم ... قرار شد با یکی از راننده های شرکت برم و برگردم ... اسمش عمر بود اما نه عرب بود و نه مسلمون !

یه آدم تقریبا چاق ولی با مزه رو تصور کنید که بوره و خیلی خوش صحبته و اسمش عمره !

مادرش ایسلندی وپدرش اینگلیسیه ... بهش گفتم پس آخه چرا اسمت عمره ؟ ... گفت ... مامانم این اسم رو شنیده و خوشش اومده و اسم منو گذاشته عمر ...

گفتم چیزی در مورد عمر میدونی ؟... میدونی کی بوده ؟ گفت آره ... یکی بوده که اسمش بوده "رباعیات عمربن خیام " !!!

آقا ما رو میگی ۳ متر تو ماشین پریدم بالا ! بهش گفتم یه بار دیگه تکرار کنه و جاتون خالی یه خنده ی مفصلی کردم ... چون خیلی بامزه تلفظ میکرد ... خیلی گوگولی میشد قیافش !

کلی منم براش توضیح دادم که رباعی چیه ... رباعیات چیه و اینکه اسم طرف عمربن خیامه و نه رباعیات !!! دیگه اینکه گفتم که میدونستی طرف علاوه بر شاعری ریاضیدان و منجم و ... بوده و مهم تر از همه اینکه ایرانی بوده ... کلی حال کرده بود ...

بعد شورو کرد برام از ایسلند گفتن و خلاصه تبادل اطلاعاتی کردیم کردنی !!!

البته در مورد آقای عمربن خطاب هم مواردی رو براش تشریح کردم ولی نه طوری که از اسمش ناامید شه ... همین که گوشی دستش باشه بسه ...

۲ ساعت و نیمی تو راه بودیم و رفتیم و من مدارکمو برداشتم و برگشتنی یه جا نیگر داشت و یه قهوه و کیک به خرج شرکت زدیم تو رگ !!! 

موقعی که رسیدیم ۲ ، ۲ و نیم بعداز ظهر بود ... بعداز ظهر  جا و میز و کامپیوتر و این چیزارو بهم نشون دادن و خلاصه الان کلی خارجیم ... و حواستون باشه زنگ میزنید ، با منشی صحبت کنید و وقت بگیرید !!! 

پنج شمبه رسما کار شورو شد و کاری که به من دادن اینه که اینا یکی از تولیداتشون یه کنتور ۱۰۰ آمپریه ، میخوان وارد بازار کنتورهای ۴۰ آمپری هم بشن ... یه تیم داره رو این کار میکنه که طراحی کنتور ۱۰۰ آمپریه رو تغییر بدن و تبدیلش کنن به ۴۰ آمپری ای که از نمونه های مشابه موجود در بازار ارزون تر باشه ... منم واسه این تیم قرار شده چایی و  قهوه ببرم و بعضی موقه ها هم کمک کنم !

پنج شمبه بعداز ظهر با پل رفتیم فروشگاه و وسایلی رو که میخواستم خریدم ویکمی منو چرخوند تا مسیر ها رو یاد بگیرم ...

ساعت کاری مون از ۸ و نیم صبحه تا ۵ بعد از ظهر و جمعه ها ۸و نیم تا ۱ بعداز ظهر ...شمبه یکشمبه هم تعطیلیم !

جمعه ای که گذشت ، باربیکیو پارتیه کارخونه بود ... هر سال توی همین موقه ها یه روز همه میرن توی یه رستوران و قهوه خونه مانند (خود اینگلیسا میگن پاب بهش ! ) نزدیک کارخونه و میخورن و مینوشن و دستها می افشانند و پاها میکوبند به خرج شرکت !!! ... همبرگر ، سوسیس ، رون مرغ  و نیمدونم کجای خوک رو روی ذغال درس میکنن و لای نون میذارن و با انواع سالاد ها و نوشیدنی ها میخورن ... توی تابستون اگه هوا خوب باشه خیلی این باربیکیو طرفدار داره !   

هوا نیمه ابری بود ولی کلا خوب بود وخوش گذشت .

شمبه پل و مارک که علاوه بر همکار بودن با هم دوست هم هستن و روابط خانوادگی هم دارن میخواستن برن یه نمایشگاه ماشین های قدیمی همون طرفا به نام "مکسی " ! قرار شد منم برم ...

شمبه ساعت ۱۱و ربع بود که رسیدم اونجا ... یه نیم ساعتی با ماشین راه بود ... ماشین بود از زمان جنگ جهانی اول تا همین چند سال پیش ... پیکان هم بود و تازه مدل مشابه و در واقع رقیب پیکان که تولید فورد بود هم بود و هیچی دیگه کلی خوب بود ... ماشینای زمان ۱۹۴۰ ، ۱۹۵۰ و بعد از اون هم بود و خوبیش این بود که همشون خیلی تمیز و نو بودن و روشن هم میشدن و تازه راه هم میرفتن !!!

پل و مارک خودشون یه ماشین ساخته بودن ... ینی یه ماشین کورسی که نقشه هاش و قطعاتش آماده هست و فقط باید مونتاژش کنی ... ۵۰۰ کیلو وزنش بود و حدود ۲۵۰ کیلومتر در ساعت هم سرعتش ... دو نفر هم توش جا میشدن ... فاصلش با زمین حدود ۲۰ سانته ... چیز جالبی بود ... 

یکشمبه رفتیم اسکی روی آب !!!

البته من به شخصه تا حالا چشمم به جمال اسکی روی آب به صورت لایو یا زنده روشن نشده بود که شد ...

لاریجانی بعضی موقه ها نشون میداد ... به شخصه هیچ ایده ی خاصی در موردش نداشتم که چی به چیه !

یکشمبه با آدرسی که مارک داده بود خودمو رسوندم به یه دریاچه ... البته هوا افتضاح بود ... بارونی و بعضی موقه ها باد شدید ... اصن این جوری بگم ...  توی این ده روزی که اینجا بودم یه روز بیشتر آفتابو ندیدم ... اونم از پشت ابر ... طوری که میشد خورشید رو به صورت یه قرص وسط آسمون دید ... بقیش همش ابر سیاهو بارون و آسمون خاکستری معروف اینا ... تام بارون میاد ... میگن این هوای تیپیکال اینجاست .. د مرده شور این تیپیکالشونو ببرن که تابستونو زمستون سرش نمیشه ...

خلاصه ...مارک و سایمون که اونم توی شرکته کم نیوردن و لباس پوشیدن و رفتن تو دریاچه واسه اسکی روی آب ... بابا خیلی دنگو فنگ داره ... قایقی و لباسیو خلاصه کلی خارجی ...

منم توی قایق نشسته بودم و سعی میکردم طوری بشینم که سرما نخورم ... ولی خیلی دریاچه قشنگی بودش ... یه سری دیوونه ی دیگه هم اومده بودن که اونا خونوادگی بودن ینی از پدر و مادر گرفته تا بچه مچه ها همه این کاره ...

حالا هوا که خوب شد میرم شده با دوربینه اینو اون چنتا عکس میگیرم ...

هفته ی بعد دوشمبه اینجا تعطیله ... ملت دارن اینجا جمعه رو میزنن تو گوشش که بچسبوننش به دوشمبه و یه مسافرت ۳ ، ۴ روزه برن ... برنامه ی خاصی ندارم ...

حالا ببینم چی میشه ... خیره ایشالا !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط صالح  | 

هفته ی اول کار !

سلام !

کاش دوربین داشتم ... عکسای جالبی میشد گرفت ... حیف که تنها کاری که میتونم بکنم اینه که چیزایی رو که میبینم باید تو ذهنم ثبتشون کنم !

خیلی خاص میخوام در مورد این هفته ای که گذشت بگم !

وقتی رسیدم فرودگاه منچستر ، یه مقداری سر ورود به ملک فخیمه مشکل پیش اومد که حل شد ! اگه وقت شد بعدن میگم !

از طرف شرکته اومده بودن دمبالم ... یه آقایی با یه کاغذ تو دستش که اسم من روش نوشته شده بود ...

ساعت ۸ شب بود ... تقریبا ۳ ساعت با ماشین گوله طول کشید تا به خونه ای که قرار بود برم ، برسیم !

خونه وسط یه مزرعس ... ینی ۴ تا خونواده + من تو این مزرعه زندگی میکنن ... اسم مزرعه "پوند فارم" هستش و نزدیکترین آبادی به اینجا روستایی به نام "بورن " هستش که حدودا ۴ ، ۵ کیلومتر از اینجا فاصله داره ... نزدیک ترین شهر هم "پیتر بورو " هستش که ۴۰ کیلومتری راهه تا اونجا ... کارخونه ای هم که توش مشغول شدم نزدیکه همین شهره و ۶ ، ۷ کیلومتر خارج شهره !

جایی که به من دادن قبلا جزیی از بقیه  ی خونه بوده ولی جداش کردن و یه سوئیت نقلی باهاش در آوردن که دو تا اتاق داره که یکیش اتاق خوابه و یکی دیگه اتاق حال ... یه حموم دستشویی و یه آشپزخونه نقلی هم داره ... کلا فک کنم ۵۰ ، ۶۰ متر مربع نشه ... ولی خوبه ... خیلی هم خوبه ... هم تمیزه هم تقریبا همه چی توش هست ... تلویزیون هم داره و ۵ ، ۶ تا کانال رو هم میگیره و اینترنت هم که از وایرلسه خونه بغلی استفاده میکنم ! ... هفته ای ۱۴۰ پوند باید کرایشو بدم !!! خیلی زیاده ولی خب ... از اون جایی که قراره بهم حقوق بدن ، قابل تحمله ...

اینجا مردم اکثرا از شهرها خارج میشن و توی روستا یا شهرهای کوچک تر مستقر میشن و چون جاده هاشون اکثرا خیلی خوبه ، با داشتن ماشین کسی مشکلی نداره !

بقیه اهالی مزرعه ، صاحاب مزرعه با خانومش ، تری و لزلی هستن با ۳ پسرشون ... ریچارد ، نایجل و کوین !

ازاین سه پسر ریچارد که از همه بزرگتره ، تشکیل خانواده داده و نایجل و کوین هم حالا فلن با خانومای آیندشون هستن تا بعد که رسما عروسی کنن ...همشون هم توی همون مزرعه وره دل بابا و مامان یه خونه ساختن و مشغول شدن ...

ریچارد ۲ تا پسر داره به نام های بن و جیسون ... ۱۰ ساله و ۶ ساله ... یه سگ هم دارن که پریروز بن و جیسون داشتن تو مزرعه باهاش بازی میکردن که موقه ای که آقا سگه ما رو دید ... اومد پاچه مونو گرفت و خلاصه سگ پاچمونو نگرفته بود که گرفت !!! ... کلی همشون اومدن و معذرت خواهی کردن ...از بابابزرگ گرفته تا بقیه ! ... اسم سگه "مکس" هستش ! تا دلتون بخواد اینجا جکو جونور هستش ... ماشالا هر کدومشون یه سگ دارن و ۳ ،۴ تا گربه ...

تری که مزرعه مال اون بوده اولش ، و حالا اونو با پسراش تقسیم کرده ، اینجا خوک پرورش میداده ... اما دیگه به خاطر کهولت سن و وضع بازار بیخیال خوکها میشه ... اما هنوز مرغ و خروس ها رو نگه داشتن و یه گوشه از مزرعه هم ماهی های تزیینی پرورش میدن ... البته نایجل میگفت که میخواد از حالا با داداشا شوروع کنن و دستی به سر و روی مزرعه بکشن و اسب پرورش بدن ... چون در حال حاضر قسمتی از مزرعه بلااستفاده افتاده و علاوه بر تاب و سرسره و یه استخر روباز که توش در آوردن ، شده جولانگاه مکس و مرغا و خروسا ! تازه ... بعضی موقه ها خرگوش هم اینجا رد میشه ... نایجل میگفت شبا اگه زیاد سرو صدا نباشه آهو هم رد میشه !!! جنگلیه اینجا واسه خودش !

واسه همین اگه اومدم گفتم که دستمو خرس گاز گرفته ، تعجب نکنید !!!

نایجل و دوستش تونی خانم ، هم توی همون کارخونه کار میکنن و خود نایجل توی بخش فروش داخلی کار میکنه و تونی هم منشیه و مشغوله خلاصه ... راستی بگم این کارخونه کنتورهای دیجیتالی تولید میکنن و تازگی یه کمپانی سوییسی رو هم خریدن و خلاصه حسابی بزرگ شدن ... یه کارخونه توی آفریقای جنوبی و یکی هم توی برزیل زدن و گویا نونشون فلن توی روغنه ...

من اینجا توی قسمت فنی مهندسی شون مشغول شدم و فلن هرکی میاد یه دستور به ما میده و منم میگم چشم ! ولی مسئول دپارتمان مهندسیشون مهندسیه به نام فیل ویتاکر که کمو بیش تحویل میگیره ... قراره هفته ای ۳۰۰ پوند حقوق بهم بدن ... البته ۱۴۰ تاش میره واسه کرایه خونه ولی با ۱۶۰ تای باقیمونده میشه خیلی کارا کرد ... لا اقل خرج خوردوخوراک آدم در میاد و تازه یه ۳۰ ، ۴۰ پوندی هم میشه هفته ای پس انداز کرد ...

دو روز اول با نایجل و تونی میرفتم سر کار ... اما مارک که مدیر کارخونس میگفت که میتونه یکی از ماشینای کارخونه رو بنداز زیر پای ما !!! چون اینجا هر جا بخوای بری ، باید از یه روستا به یه روستای دیگه بری و باید ماشین داشته باشی ... کلی تحویلم گرفتن و اولش پریروز یه ون دادن بهم که ۱۰ نفر توش جا میشدن و خیلی گنده بود بابا !!!

واسه اینکه بتونم اینجا رانندگی کنم باید میرفتم گواهینامه بین المللیم رو از برمینگام میوردم ... چون لای وسایلم توی انبار گذاشته بودم ... با یکی از راننده های شرکت رفتمو آوردمش که اونم خیلی آدم باحالی بود و جا داره یه پست کامل درموردش بنویسم !

دیروز ون رو ازم گرفتن و یه سواری سیتروئن دادن بجاش !!! جالبه با اینکه ماشین سواریه ، موتورش دیزله و باید بهش گازوئیل بزنم ... کلی مارک داره مارو تحویل میگیره و خلاصه شرمنده میکنه ... پول گازوئیل رو هم گفت که کارخونه میده و اسم منو جزو بیمه شده های شرکت رد کرده و میگفت هرجا دلم میخواد میتونم برم !!! واسه همین اگه با ماشین اومدم در خونتون بازم تعجب نکنید ...  !!! ...

 اولش یه نیمچه استرس داشتم ... آخه فرمونای اینا سمت راسته و برعکس ماها رانندگی میکنن ... فک میکردم خیلی سخت باشه ... اما سطح جاده معمولا علامت داره و به غیر از میدون ها که آدم قاطی میکنه چی به چیه بقیه جاها رانندگی راحته ! مارک نویگیتور خودشو فعلا بهم داده تا تو این چند روز گم نشم ... یه خانوم با شخصیت توشه و هی میگه بپیچ به راست یا چپ ... کم کم دارم یاد میگیرم جاده هارو ! 

 اصولا اینجا همه تحویل میگیرن و رفتار خوبی با من دارن آخه اینجا من از همه کوچیکترم !

نکته ی جالبی که اینجا هستش اینه که خیلیا توی بخش اداری اینجا با هم فامیلن و چون همه تقریبا توی همین منطقه و نواحی اطراف ساکن هستن ، حالا یکی یه کمی اینورتر یکی یه کمی اونور تر ، همه همو میشناسن و با هم دوستن !

 حالا میام بیشتر میگم ... تازه فردا میشه یه هفته  !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 4:58  توسط صالح  | 

مطالب قدیمی‌تر